| رجز خوانی حضرت ابالفضل علیه السلام (NEW) |
تعاریف و معانی رجز
در تعاریفی که فرهنگ نویسان از واژهء "رَجَز" به دست داده اند، تقریباً وجه جامع چنین است: سخنانی که در ستایش از خوبی و توانایی خویش گفته می شود؛ نام یکی از بحور شعر بر وزن سه و چهار مستفعلن؛ شعری که به هنگام جنگ در مقام مفاخرت و خودستایی می خوانده اند. در اصطلاح، می توان رجز را بر شعرهای حماسی ای اطلاق کرد که جنگاوران در میدان های نبرد می خوانده اند. معمولاً رجز ابیاتی کوتاه داشته و به صورت ارتجالی و بالبداهه در میدان کارزار سروده می شده است. از این رو، گاه خطاهای ادبی و دستوری هم در آن راه یافته است.(1) رجز به معنای اضطراب و سرعت نیز آمده است. و روشن است که وجه این نامگذاری آن است که بحر رجز با تندی و هیجان و ضرب آهنگ های پرنوسان تناسب دارد؛ و چه فضا و موقعیّتی مناسب تر از گرماگرم کارزار و نبرد برای عرضهء چنین حالی؟(2) اهداف و نقش رجزخوانی در تاریخ جنگ های عرب یکی از اهداف مهمّ رجزخوانی، تقویت روحیهء خود و یاران خویش، و نیز تضعیف توان روحی لشکر مقابل بود. رجزخوانی معمولاً رجز خویش را به شعر می خواندند و بسیار کم رخ می داد که رجز خود را به نثر بخوانند. عمدهء آنان اشعار شعرای مشهور عرب را که با حال و وضعشان در میدان رزم تناسب داشت، می خواندند و برخی که دارای طبع شعر بودند، به بداهت در وصف خود و وضع رزم خویش شعر می سرودند. رجز معمولاً با نام رزمنده و پدر و قبیله اش آغاز می شد و مرد جنگاور پیشینهء مبارزه ها و دلیری های خویش را باز می شمرد و اگر خود، پیشینهء دلیری نداشت، گاه سوابق جنگ های قبیله یا طایفهء خویش را باز می سرود. در رجز، وصف الحال از بخش های اصلی بود و نیز رجزخوان باید موضع خویش را به صراحت بیان می کرد و می گفت که چرا پیکار می کند و در کدام افق سیاسی قرار دارد. کسی مجاز نبود که در میدان کارزار، دو بار رجز بخواند. اگر هم کسی به این کار دست می زد، هم سپاه مقابل او را باز می داشت و هم خود او خوار و خفیف جلوه می داد، چرا که این کار به منزلهء دفع الوقت و فرار از مبارزه تلقّی می شد. حقّ تقدّم برای رجز خوانی از آنِ کسی بود که نخست پای به میدان مبارزه می نهاد. امّا اگر هر دو رزمنده در یک زمان به میدان رزم وارد شوند، کسی در رجز خوانی پیشقدم می شد که سنّ بیش تری داشت. پیام های رجزهای امام حسین علیه السلام و یارانش پیام های اصلی متجلّی در رجزهای امام حسین علیه السلام و یارانش را می توان اجمالاً از این قرار دانست: ـ دفاع از اسلام ـ حمایت از آرمان های نبوی و ولایی ـ آزادسازی جامعه از ظلم و ستم ـ حفظ کرامت و عزّت ـ پایداری در اره حفظ آرمان ها. (3) رجزخوانی در عاشورا به هیچ وجه منحصر به جنبهء خاکی و مادّی مبارزه و صرفاً برای مفاخره و بالیدن نبوده است. از همین روست که امام حسین علیه السلام، خود، رجزهای متعدّدی را به حافظهء تاریخ سپرده است. بی تردید، اگر رجز از ساحت عصمت دور بود، بهره بردن از این سلاح به غیر معصوم منحصر می ماند. لیکن چندین رجز از امام علیه السّلام به یادگار مانده است. معمولاً رجز خواندن در میدان جنگ، ویژهء خاصّان و بلندرتبگان اجتماع بود و عوام نوعاً از رجزخوانی بی نصیب بودند.(4) از افتخارات سپاه امام حسین(ع) در کربلا همین بود که از خواص و عوام، هر دو، در میدان رزم عاشورا رجزهایی روایت شده استاین از آن رو است که همهء آنچه در خواصِّ یاران حضرت مایهء افتخار شمرده می شد، وابستهء ارزش های معنوی و شرافت روح ایشان بود... باید دانستکه در تاریخ جنگ های مربوط به مسلمانان، نمونه های فراوانی از رجزخوانی هر دو گروه حق و باطل دردست است> برای نمونه، در جنگ جَمَل و صفین. با این حال، تاریخ عاشورا روایت نکرده است که امویان یزیدی در ذکر اهداف خود به رجزی توسّل جسته باشند. و این، خود، از نشانه های حیرت و سردرگمی و بی هدفی سپاه اُموی است که تاریخ رجزی از ایشان روایت نکرده است که در آن به خدف ایشان اشاره شده باشد؛ بلکه رجزخوانی از سوی اصحاب امام حسین علیه السلام بوده که اهداف و آرمان های آنان را جلوه گر می کرده است.(5) رجز خوانی امام حسین علیه السلام و برخی یاران آن حضرت رجز خوانی سه برادر حضرت عبّاس علیه السلام این سه برادر حضرت ابالفضل علیه السلام، یکی عبدالله است، دیگری عثمان و سومی جعفر. این سه، وقت شهادت، به ترتیب بیست و پنج ساله و بیست و سه ساله و بیست و یک ساله اند. 1) رجز خوانی عبدالله بن علی بن ابیطالب گفته اند؛ ابتداعبدالله وارد میدان می شود، صحنه کارزار را می تکاند و گرد و غبار عرصه را به هوا می فرستد، شمشیر آخته را دور سر می چرخاند و چرخ می زند و می خواند: اَنا ابنُ ذِی النّجدَةِ و الاِفضالِ ذاکَ علیُّ الخَیرِ ذُوالفَعالِ سَیفُ رَسول اللهِ ذو النکّالِ فی کُلِّ یَومٍ ظاهرِ الاَهوالِ منم فرزند علی، آن شکوهمند فضیلت گستر آن خوبی محض، آن کرامت تمام آنکه در جنگ، شمشیر منتقم رسول الله بود. در هنگامه های خطرناک و هول انگیز 2) رجز خوانی عثمان بن علی بن ابیطالب پس از عبدالله، عثمان راهی میدان می شود و چنین رجز می خواند: انّی اَنا عُثمانُ ذُو المَفاخِر شَیخی علیٌ ذو الفَعال الطّاهر وَ ابنُ عَمّ النبیَّ الطّاهر اَخو حُسینٍ خَیرةِ الاخایر وَ سَیّدِ الکِبارَو الاصاغِر بَعد الرَّسول وَ الولِّی النّاصرِ هان! این منم عثمان با افتخار و مرشد و آقایم علی است که مظهر پاکی و طهارت بود. و پسر عموی پیام آور معصوم این حسین برادر من است و من برگزیدهء نیکان و صالحان بعد از پیام بر و علی، امام و یاور، اوست و اوست که بر همه کس از کوچک و بزرگ، سید و آقا و سرور است. 3) رجز خوانی جعفر بن علی بن ابیطالب گفته اند؛ او نیز پس از اظهار رشادتی بی نظیر، تیر خائنانهء خولی، بر پیشانی اش می نشیند و مردی از تیرهء بنی ابان بن دارم، سر از تنش جدا می کند. اکنون نوبت جعفر است، جعفر بیست و یک ساله. فریاد رجز او ناگهان فضای میدان را پر می کند: اِنّی اَنا جَعفر ذو المَعالی اِبنُ علیِّ الخیر ذی النّوال حَسبی بعَمّی شرفاً وَ خالی اَحمی حُسینا ذِالنَّدیَ المِفضال هان! این منم جعفر سترگ فرزند علی مظهر نیکی و بخشش در شناخت شرفم عمو و دایی ام کافی است. من کسی هستم که از حسین، حسین مشهور به فضیلت و نیکی، حمایت می کنم. رجز خوانی عون و محمّد فرزندان حضرت زینب سلام الله علیها 4) رجز خوانی عون گفته اند ابتدا عون به میدان می رود، با شجاعت و رشادت، گرد میدان می گردد و چنین می خواند: اِن تَنکِرونی فَاَنا ابنُ جَعفر شَهیدِ صِدقٍ فی الجنان ازهَر یَطیرُ فیها بِجناح اَخضَر کَفی بِهذا شَرفاً فی المَحشَر اگر مرا انکار می کنید من فرزند جعفرم شهید راستینی که در بهشت می درخشد آنکه با بالهای سبز در بهشت پرواز می کند و این شرف برای محشر او کافی است 5) رجز خوانی محمد گفته اند بعد از او برادرش محمّد، راهی میدان می شود و با صلابتی آمیخته با خشم، فریاد می کشد: اَشکُو اِلی اللهِ مِنَ العُدوانِ فِعالَ قَوم فی الرَّدی عُمیانِ قَد بَدَّلوا مَعالم القُرانِ وَ مُحکَمَ التَّنزیل وَ التِّبیانِ وَ اَظهَروا الکُفرَ مَعَ الطّغیانِ شکایت این قوم ستم پیشه را به خدا می برم که با کوردلی مقیم وادی هلاکت گشته اند قومی که نشانه های روشنگر قرآن و محکمات تنزیل و تبیان را تحریف کرده اند و کفر و ظغیان و عصیان خویش را آشکار ساخته اند 6) رجز خوانی عبدالله و عبد الرحمن غِفاری این دو جوان فرزند "عروه" اند از قبیلهء بنی غفار، جدّ اینها "حراق" بوده است. از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام که سه جنگ صفین و جمل و نهروان را در رکاب حضرتش، دلاوری کرده است. مقاتل با قدری اختلاف، رجز این دو جوان را چنین آورده اند: قَد عَلِمت حَقّاً بَنو غِفار و خِنذِفَ بَعدَ بَنی نِزار لَنَصر بَنَّ مَعشر الفُجّار بکُل عَضبٍ صارم تبّار یا قَومُ ذودوا عَن بَنی الاَخیار بالمَشرفّی وَ القَنا الخَطّار بنی غِفار به حق می دانند مردم خندف و بنی نزار نیز آگاهند که ما با شمشیرهای برّان جان و امان از فاجران و بدکاران می گیریم آی مردم! با شمشیرها و نیزه هایتان از نیک زادگان دفاع کنید ادامه دارد.... پی نوشت ها: 1 ـ فرهنگ عاشورا، جواد محدّثی، نشر معروف، قم، سوم، 1376، ص 184 2 ـ غیاث اللَغات، غیاث الدین رامپوری، امیر کبیر، تهران، اوّل، 1363، ص 403 3 ـ حیاة الامام الحسین علیه السلام، ص 145 تا 152 4 ـ امام حسین و ایران، ص 112 5 ـ مقدّمهء سید ابوالقاسم حسینی(ژرفا) ، کتاب مردان و رجزهایشان ، سید مهدی شجاعی برگرفته از کتاب مردان و رجزهایشان ، نوشتهء سید مهدی شجاعی برداشت آزاد از سلیت تخصصی امام حسین(ع) |
|
شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| در بیان فضائل و مناقب و مکارم اخلاق آن حضرت 3 |
و از وجود و سخای آن حضرت روایت شده که مرد عربی به مدینه آمد و پرسید که کریمترین مردم کیست؟ گفتند حسین بن علی علیه السلام، پس به جستجوی آن حضرت شد تا داخل مسجد شد دید که آن حضرت در نماز ایستاده پس شعری چند در مدح و سخاوت آن حضرت خواند. چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود که ای قنبر آیا از مال حجاز چیزی به جای مانده است؟ عرض کرد بلی چهار هزار دینار فرمود حاضر کن که مردی که احق است از ما به تصرف در آن حاضر گشته، پس به خانه رفت و ردای خود را که از برد بود از تن بیرون کرد و آن دنانیر را در برد پیچید و پشت در ایستاد و از شرم روی اعرابی از قلت زر از شکاف در دست خود را بیرون کرد و آن زرها را به اعرابی عطا فرمود و شعری چند در عذرخواهی از اعرابی خواند اعرابی آن زرها را بگرفت و سخت بگریست، حضرت فرمود ای اعرابی گویا کم شمردی عطای ما را که میگریی، عرض کرد بر این میگریم که دست با این وجود و سخا چگونه در میان خاک خواهد شد. و مثل این حکایت را از حضرت اما حسین علیه السلام نیز روایت کردهاند. مؤلف گوید که: بسیاری از فضائل است که گاهی از امام حسن علیه السلام روایت میشود و گاهی از امام حسین علیه السلام و این ناشی از شباهت آن دو بزرگوار است در نام که اگر ضبط نشود تصحیف و اشتباه میشود. و در بعضی از کتب منقولست از عصام بن المصطلق شامی که گفت داخل شدم در مدینة معظمه پس چون دیدم حسین بن علی علیه السلام را پس تعجب آورد مرا، روش نیکو و منظر پاکیزة او، پس حسد مرا واداشت که ظاهر کنم آن بغض و عداوتی را که در سینه داشتم از پدر او، پس نزدیک او شدم و گفتم توئی پسر ابوتراب؟ (مؤلف گوید که اهل شام از امیرالمؤمنین علیه السلام به ابوتراب تعبیر می کردند و گمان میکردند که تنقیص آن جناب میکنند باین لفظ و حال آنکه هر وقت ابوتراب میگفتند گویا حلی و حلل به آن حضرت میپوشانیدند). بالجمله عصام گفت: گفتم به امام حسین (ع) توئی پسر ابوتراب؟ فرمود بلی. قال فَبالَغْتُ فی شَتْمِهِ وِ شَتْم آبیِه یعنی هر چه توانستم دشنام و ناسزا به آن حضرت گفتم. فَنَظَرَ اِلَیَّ نَظْرهَ عاطِفٍ رًؤُفٍ پس نظری از روی عطوفت و مهربانی بر من کرد و فرمود: اعوذ باللهِ مِنَ الشَیْطانِ الرَّجیم بِسْم اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ خُذِ الْعَفْوَ وَ اْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضُ عَنِ الْجاهِلیَ الآیات الی قوله ثُمَّ لایقصرُونَ. و این آیات اشارتست مکارم اخلاق که حق تعالی پیغمبرش را به آن تأدیب فرمود از جمله آنکه از خلاق مردم اکتفا کند و متوقع زیادتر نباشد و بد را به بدی مکافات ندهد و از نادانان رو بگرداند و در مقام وسوسة شیطان پناه به خدا گیرد. ثُمَّ قالَ: خَفّضْ عَلَیْکَ اِسْتَغْفِرِ اللهِ لی وِلَکَ. پس فرمود به من آهسته کن و سبک و آسان کن کار را بر خود، طلب آمرزش کن از خدا برای من و برای خودت، همانا اگر طلب یاری کنی از ما تو را یاری کنم و اگر عطا طلب کنی ترا عطا کنم و اگر طلب ارشاد کنی تو را ارشاد کنم. عصام گفت: من از گفته و تقصیر خود پشیمان شدم و آن حضرت به فراست یافت پشیمانی مرا فرمود: لاتَثْریبَ عَلَیْکُمْ الْیَوْمَ یَغْفِرُاللهُ لَکُمْ وَ هُوَ اَرْحَمْ الرّاحِمینَ. و این آیه شریفه از زبان حضرت یوسف پیغمبر است به برادران خود که در مقام عفو از آنها فرمود که عتاب و ملامتی نیست بر شما، بیامرزد خداوند شماها را و اوست ارحم الراحمین. پس آن جناب فرمود به من که اهل شامی تو؟ گفتم بلی فرمود شِنْشِنَه اعرفها مِنْ اخزم و این مثلی است که حضرت به آن تمثیل جست حاصل اینکه این دشنام و ناسزا گفتن به ما، عادت و خوئیست در اهل شام که معاویه در میان آنها سنت کرده پس فرمود: حیّانا الله وً ایّاکَ هر حاجتی که داری به نحو انبساط و گشاده روئی حاجت خود را از ما بخواه که مییابی مرا در نزد افضل ظن خود به من انشاء الله تعالی. عصام گفت از این اخلاق شریفة آن حضرت در مقابل آن جسارتها و دشنامها که از من سر زد چنان زمین بر من تنگ شد که دوست داشتم به زمین فرو بروم، لاجرم از نزد آن حضرت آهسته بیرون شدم در حالی که پناه به مردم میبردم به نحوی که آن جناب ملتفت من نشود لکن بعد از آن مجلس نبود نزد من شخصی دوستتر از آن حضرت و از پدرش. از مقتل خوارزمی و جامع الاخبار روایت شده است که مردی اعرابی به خدمت امام حسین علیه السلام آمد و گفت یابن رسول الله ضامن شدهام ادای دیت کامله را و ادای آن را قادر نیستم لاجرم با خود گفتم که باید سوال کرد از کریمترین مرد و کسی کریمتر از اهل بیت رسالت صلوات الله علیهم اجمعین گمان ندارم. حضرت فرمود: یا اخا العرب من سه مسئله از تو میپرسم اگر یکی را جواب گفتی ثلث آن مال را به تو عطا میکنم و اگر دو سوال را جواب دادی دو ثلث مال خواهی گرفت و اگر هر سه را جواب گفتی تمام آن مال را عطا خواهم کرد، اعرابی گفت یابن رسول الله چگونه روا باشد که مثل تو کسی که از اهل علم و شرفی از این فدوی که یک عرب بدوی بیش نیستم سوال کند؟ حضرت فرمود که از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: اَلمَعرُوف بِقَدرِ الْمَعرِفَه باب معروف و موهبت به اندازة معرفت بروی مردم گشاده باید داشت، اعرابی عرض کرد هر چه خواهی سوال کن اگر دانم جواب میگویم و اگرنه از حضرت شما فرا میگیرم ولا قُوّه اِلاّ بِالله. حضرت فرمود که افضل اعمال چیست؟ گفت: ایمان به خداوند تعالی. فرمود چه چیز مردم را از مهالک نجات میدهد؟ عرض کرد توکل و اعتماد بر حق تعالی. فرمود زینت آدمی در چه چیز است؟ اعرابی گفت: علمی که به آن عمل باشد. فرمود که اگر بدین شرف دست نیابد؟ عرض کرد مالی که با مروت و جوانمردی باشد. فرمود که اگر این را نداشته باشد؟ گفت فقر و پریشانی که با آن صبر و شکیبائی باشد. فرمود اگر اینرا نیز نداشته باشد؟ اعرابی گفت که صاعقهای از آسمان فرود بیاید و او را بسوزاند که او اهلیت غیر این ندارد. پس حضرت خندید و کیسهای که هزار دینار زر سرخ داشت نزد او افکند و انگشتری عطا کرد او را که نگین آن دویست درهم قیمت داشت و فرمود که به این زرها ذمة خود را بری کن و این خاتم را در نفقة خود صرف کن. اعرابی آن زرها را برداشت و این آیه مبارکه را تلاوت کرد: اَللهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَه. و ابن شهر آشوب روایت کرده که چون امام حسین علیه السلام شهید شد بر پشت مبارک آن حضرت پینهها دیدند از حضرت امام زین العابدین علیه السلام پرسیدند که این چه اثر است؟ فرمود از بس که انبانهای طعام و دیگر اشیاء چندان بر پشت مبارک کشید و به خانة زنهای بیوه و کودکان یتیم و فقراء و مساکین رسانید این پینهها پدید گشت. و از زهد و عبادت آن حضرت روایت شده است که بیست و پنج حج پیاده به جای آورد و شتران و محملها از عقب او میکشیدند و روزی به آن حضرت گفتند که چه بسیار از پروردگار خود ترسانی؟ فرمود که از عذاب قیامت ایمن نیست مگر آنکه در دنیا از خدا بترسد. و سید شریف زاهد ابوعبدالله محمدَ بن علی بن الحسن ابن عبدالرحمن علوی حسینی در کتاب تغازی روایت کرده از ابوحازم اعرج که گفت حضرت امام حسین علیه السلام تعظیم میکرد امام حسین علیه السلام را چنانکه گویا آن حضرت بزرگتر است از امام حسن علیه السلام. و از ابن عباس روایت کرده که گفت سبب آنرا میپرسیدم از امام حسن علیه السلام؟ فرمود که از امام حسین علیه السلام هیبت میبرم مانند هیبت امیرالمؤمنین علیه السلام، و ابن عباس گفته که امام حسن علیه السلام با ما در مجلس نشسته بود هرگاه که امام حسین علیه السلام میآمد در آن مجلس حالش را تغییر میداد به جهت احترام امام حسین علیه السلام. و به تحقیق بود حسین بن علی علیه السلام زاهد در دنیا در زمان کودکی و صغر سن و ابتداء امرش و استقبال جوانیش، میخورد با امیرالمؤمنین علیه السلام از قوت مخصوص او، و شرکت و همراهی میکرد با آن حضرت در ضیق و تنگی و صبر آن حضرت و نمازش نزدیک به نماز آن حضرت بود و خداوند قرار داده بود امام حسن و امام حسین علیهاالسلام را قدوه و مقتدای امت، لکن فرق گذاشته بود مابین ارادة آنها تا اقتدا کنند مردم به آن دو بزرگوار پس اگر هر دو به یک نحو و یک روش بودند مردم در ضیق واقع میشدند. روایت شده از مسروق که گفت: وارد شدم روز عرفه بر حسین بن علی علیه السلام و قدحهای سویق مقابل آن حضرت و اصحابش گذاشته شده بود و قرآنها در کنار ایشان بود یعنی روزه بودند و مشغول خواندن قرآن بودند، و منتظر افطار بودند که به آن سویق افطار نمایند پس مسئلهای چند از آن حضرت پرسیدم جواب فرمود آنگاه از خدمتش بیرون شدم پس از آن حضرت امام حسن علیه السلام رفتم دیدم مردم خدمت آن جناب میرسند و خوانهای طعام موجود و بر آنها طعام مهیا است و مردم از آنها میخورند و با خود میبرند، من چون چنین دیدم متغیر شدم حضرت مرا دید که حالم تغییر کرده پرسید ای مسروق چرا طعام نمیخوری؟ گفتم ای آقا من روزه دارم و چیزی را متذکر شدم فرمود بگو آنچه در نظرت آمده، گفتم پناه میبرم به خدا از آنکه شما یعنی تو و برادرت اختلاف پیدا کنید، داخل شدم بر حسین علیه السلام دیدم روزه است و منتظر افطار است و خدمت شما رسیدم شما را به این حال میبینم! حضرت چون این را شنید مرا به سینه چسبانید فرمود یابن الاشرس ندانستی که خداوند تعالی ما را دو مقتدای امت قرار داد، مرا قرار داد مقتدای افطار کنندگان از شما، و برادرم را مقتدای روزهداران شما تا در وسعت بوده باشید. و روایت شده که حضرت امام حسین علیه السلام در صورت و سیرت شبیهترین مردم بود. به حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و در شبهای تار نور از جبین مبین و پائین گردن آن حضرت ساطع بود و مردم آن حضرت را به آن نور میشناختند. و در مناقب ابن شهر آشوب و دیگر کتب روایت شده که حضرت فاطمه علیهاالسلام حسنین علیهماالسلام را به خدمت حضرت رسول «ص» آورد و عرض کرد یا رسول الله این دو فرزند را عطائی و میراثی بذل فرما، فرمود هیبت و سیادت خود را با حسن گذاشتم و شجاعت وجود خود را به حسین عطا کردم، عرض کرد راضی شدم. و به روایتی فرمود حسن را هیبت و حلم دادم و حسین را وجود و رحمت. و ابن طاوس از حذیفه روایت کرده است که گفت شنیدم از حضرت حسن علیه السلام در زمان حضرت رسالت صلی الله علیه و آله در حالتی که امام حسین علیه السلام کودک بود که میفرمود به خدا سوگند جمع خواهند شد برای ریختن خون من طاغیان بنی امیه و سرکردة ایشان عمر بن سعد خواهد بود، گفتم که حضرت رسالت صلی الله علیه و آله ترا به این مطلب خبر داده است فرمود که نه پس من رفتم به خدمت رسول صلی الله علیه و آله و سخن آن حضرت را نقل کردم حضرت فرمود که علم او علم من است. و ابن شهر آشوب از حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام روایت کرده است که فرمود در خدمت پدرم به جانب عراق بیرون شدیم و در هیچ منزلی فرود نیامد و از آنجا کوچ نکرد مگر اینکه یاد می کرد یحیی بن زکریا (ع) را و روزی فرمود که از خواری و پستی دنیا است که سر یحیی (ع) را برای زن زانیه از زناکاران بنی اسرائیل به هدیه فرستادند. و در احادیث معتبره از طریق خاصه و عامه روایت شده است که بسیار بود که حضرت فاطمه علیهماالسلام در خواب بود و حضرت امام حسین علیه السلام در گهواره میگریست و جبرئیل گهواره آن حضرت را میجنباند و با او سخن میگفت و او را ساکت میگردانید چون فاطمه علیهماالسلام بیدار میشد میدید که گهواره حسین (ع) میجنبد و کسی با او سخن میگوید و لکن شخصی نمایان نیست چون از حضرت رسالت میپرسید میفرمود او جبرئیل است. برگرفته از کتاب منتهی الآمال، تألیف حاج شیخ عبّاس قمی برداشت آزاد از سایت تخصصی امام حسین (ع) |
|
شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| در بیان فضائل و مناقب و مکارم اخلاق آن حضرت 2 |
و روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله حسنین را بر پشت مبارک سوار کرد حسن را بر اضلاع راست و حسین را بر اضلاع چپ و لختی برفت و فرمود بهترین شترها شتر شما است و بهترین سوارها شمائید و پدر شما فاضلتر از شما است. ابن شهر آشوب روایت کرده که مردی در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله گناهی کرد و از بیم پنهان شد تا گاهی که حسنین را یافت تنها، پس ایشان را برگرفت و بر دوش خود سوار کرد و به حضرت رسول صلی الله علیه و آله آورد و عرض کرد یا رسول الله اِنّی مُسْتَجیرٌ بِالله وَ بِهما یعنی پناه آوردهام به خدا و این دو فرزندان تو از آن گناه که کردهام، رسول خدا صلی الله علیه و آله چنان بخندید که دست به دهان مبارک گذاشت و فرمود بر او که آزادی و حسنین را فرمود که شفاعت شما را قبول کردم در حق او پس این آیه نازل شد وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ الآیه. و نیز ابن شهر آشوب از سلمان فارسی روایت کرده که حضرت حسین علیه السلام بر ران رسول خدای صلی الله علیه و آله جای داشت پیغمبر او را میبوسید و میفرمود تو سید پسر سید و پدر ساداتی و امام پسر امام و پدر امامانی و حجت پسر حجت و پدر حجتهای خدائی از صلب تو نه امام پدید آیند و نهم ایشان قائم آل محمد علیهم السلام است. و شیخ طوسی به سند صحیح روایت کرده است که حضرت امام حسین علیه السلام دیر به سخن آمد روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله آن حضرت را به مسجد برد و در پهلوی خویش بازداشت و تکبیر نماز گفت امام حسین علیه السلام خواست موافقت نماید درست نگفت حضرت از برای او بار دیگر تکبیر گفت و او نتوانست باز حضرت مکرر کرد تا آنکه در مرتبة هفتم درست گفت به این سبب هفت تکبیر در افتتاح نماز سنت شد. و ابن شهر آشوب روایت کرده است که روزی جبرئیل به خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله آمد به صورت دحیة کلبی و نزد آن حضرت نشسه بود که ناگاه حسنین علیهماالسلام داخل شدند و چون جبرئیل را گمان دحیه میکردند به نزدیک او آمدند و از او هدیه میطلبیدند، جبرئیل دستی به سوی آسمان بلند کرد سیبی و بهی و اناری برای ایشان فرود آورد و به ایشان داد. چون آن میوهها را دیدند شاد گردیدند و نزدیک حضرت رسول صلی الله علیه و آله بردند حضرت از ایشان گرفت و بوئید و به ایشان رد کرد. و فرمود که به نزد پدر و مادر خویش ببرید و اگر اول به نزد پدر خود ببردی بهتر است. پس آنچه آن حضرت فرموده بود به عمل آوردند و به نزد پدر و مادر خویش ماندند تا رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد ایشان رفت و همگی از آن میوهها تناول کردند و هرچه میخوردند به حال اول برمیگشت و چیزی از آن کم نمیشد و آن میوهها به حال خود بود تا گاهی که حضرت رسول «ص» از دنیا رفت و باز آنها نزد اهلبیت بود و تغییری در آنها بهم نرسید تا آنکه حضرت فاطمه علیهاالسلام رحلت فرمود پس انار برطرف شد و چون حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام شهید شد به برطرف شد و سیب ماند آن سیب را حضرت امام حسن علیه السلام داشت تا آنکه به زهر شهید شد و آسیبی به آن سیب نرسید، بعد از آن نزد امام حسین علیه السلام بود. حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرمود وقتی که پدرم در صحرای کربلا محصور اهل جور و جفا بود آن سیب را در دست داشت و هرگاه که تشنگی بر او غالب میشد آنرا میبوئید تا تشنگی آن حضرت تخفیف مییافت چون تشنگی بسیار بر آن حضرت غالب شد و دست از حیوه خود برداشت دندان بر آن سیب فرو برد چون شهید شد هر چند آن سیب را طلب کردند نیافتند، پس آن حضرت فرمود که من بوی آن سیب را از مرقد مطهر پدرم میشنوم گاهی که به زیارت او میروم و هر که شیعیان مخلص ما در وقت سحر به زیارت آن مرقد معطر برود بوی سیب را از آن ضریح منور میشنود. و از امالی مفید نیشابوری مرویست که حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: برهنه مانده بود حضرت امام حسن و امام حسین علیهاالسلام و نزدیک عید بود پس حسنین علیهاالسلام به مادر خویش فاطمه علیهاالسلام گفتند ای مادر کودکان مدینه به جهت عید خود را آرایش و زینت کردهاند پس چرا تو ما را به لباس آرایش نمیکنی و حال آنکه ما برهنهایم چنانکه میبینی حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود ای نور دیدگان من همانا جامههای شما نزد خیاط است هرگاه دوخت و آوَرد، آرایش می کنم شما را به آن روز عید و میخواست به این سخن خوشدل کند ایشان را، پس شب عید شد دیگر باره اعاده کردند کلام پیش را، گفتند امشب شب عید است پس چه شد جامههای ما؟ حضرت فاطمه گریست از حال ترحّم بر حال کودکان و فرمود ای نور دیدگان خوشدل باشید هرگاه خیاط آورد جامهها را زینت میکنم شما را به آن انشاءالله، پس چون پاسی از شب گذشت ناگاه کوبید در خانه را کوبندهای فاطمه علیهاالسلام فرمود کیست؟ صدائی بلند شد که، ای دختر پیغمبر خدا بگشا در را که من خیاط میباشم جامههای حسنین (ع) را آوردهام، حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود چون در را گشودم مردی دیدم با هیبت تمام و بوی خوش پس دستار بستهای به من داد و برفت. پس فاطمه علیهاالسلام به خانه آمد گشود آن دستار را دید در وی بود دو پیراهن و دو ذراعه و دو زیر جامه و دو رداء و دو عامه و دو کفش، حضرت فاطمه علیهاالسلام بسی شاد و مسرور شد، پس حسنین علیهاالسلام را بیدار کرد و جامهها را به ایشان پوشانید پس چون روز عید شد پیغمبر صلی الله علیه و آله بر ایشان وارد شد و حسنین را برداشت و به سوی مادرشان برد، فرمود ای فاطمه آن خیاطی که جامهها را آورد شناختی؟ عرضه داشت نه به خدا سوگند نشناختم او را و نمیدانستم که من جامه نزد خیاط داشته باشم خدا و رسول داناترند به این مطلب فرمود ای فاطمه آن خیاط نبود بلکه او رضوان خازن جنت بوده و جامهها از حلل بهشت بوده، خبر داد مرا جبرئیل از نزد پروردگار جهانیان. و قریب به این حدیث است خبری که در منتخب روایت شده که روز عید حسنین علیهاالسلام به حضور مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند و لباس نو خواستند جبرئیل جامههای دوختة سفید برای ایشان آورد و حسنین (ع) خواهش لباس رنگین نمودند. رسول خدا صلی الله علیه و آله طشت آورد و حضرت جبرئیل آب ریخت حضرت مجتبی علیه السلام خواهش رنگ سبز نمود و حضرت سیدالشهداء علیه السلام خواهش رنگ سرخ نمود و جبرئیل گریه کرد و اخبار داد رسول خدا صلی الله علیه و آله را به شهادت آن دو سبط و اینکه حسن (ع) به زهر شهید میشود و بدن مبارکش سبز شود و حضرت امام حسین (ع) آغشته به خون شهید بود. عیاشی و غیر او روایت کردهاند که روزی امام حسن علیه السلام به جمعی از مساکین گذشت که عباهای خود را افکنده بودند و نان خشکی در پیش داشتند و می خوردند چون حضرت را دیدند او را دعوت کردند حضرت از اسب خویش فرود آمد و فرمود: خداوند متکبران را دوست نمیدارد و نزد ایشان نشست و با ایشان تناول فرمود، پس به ایشان فرمود که من چون دعوت شما را اجابت کردم شما نیز اجابت من کنید و ایشان را به خانه برد و به جاریة خویش فرمود که هر چه برای مهمانان عزیز ذخیره کردهای حاضر ساز و ایشان را ضیافت کرد و انعامات و نوازش کرده و روانه فرمود. |
|
شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
|
در بیان فضائل و مناقب و مکارم اخلاق آن حضرت حسن و حسین پسران پیغمبرند از اربعین مؤذن و تاریخ خطیب و غیره نقل شده که جابر روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدای تبارک و تعالی فرزندان هر پیغمبری را از صلب او آورد و فرزندان مرا از صلب من و از صلب علی بن ابیطالب (ع) آفرید، به درستی که فرزندان هر مادری نسبت به سوی پدر دهنده مگر اولاد فاطمه که من پدر ایشانم. مؤلف گوید: از این قبیل احادیث بسیار است که دلالت دارد بر آنکه حسنین علیهماالسلام دو فرزند پیغمبر (ص) میباشند و امیرالمؤمنین سلام الله علیه در جنگ صفین هنگامی که حضرت حسین علیه السلام سرعت کرد از برای جنگ با معاویه فرمود باز دارید حسن را و مگذارید که به سوی جنگ رود چه من دریغ دارم و بیمناکم که حسن و حسین کشته شوند و نسل رسول خدا منقطع گردد. ابن ابی الحدید گفته: اگر گویند حسن و حسین پسران پیغمبرند، گویم هستند چه خداوند که در آیه مباهله فرماید: اَبنآ ناجُز حسن و حسین را نخواسته، و خداوند عیسی را از ذریت ابراهیم شمرده و اهل لغت خلافی ندارند که فرزندان دختر از نسل پدر دخترند، و اگر کسی گوید که خداوند فرموده است: ما کان مُحَمَّدٌ اَبا اَحدٍ رِجالِکُمْ. یعنی نیست محمد صلی الله علیه و آله پدر هیچیک از مردان شما در جواب گوئیم که محمد را پدر ابراهیم ابن ماریه دانی یا ندانی بهر چه جواب دهد جواب من در حق حسن و حسین همان است. همانا این آیة مبارکه در حق زید بن حارثه وارد شده چه او را به سنَّت جاهلیت فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله میشمرند و خداوند در بطلان عقیدت ایشان این آیه فرستاد که محمد صلی الله علیه و آله پدر هیچیک از مردان شما نیست لکن نه آنست که پدر فرزندان خود حسنین و ابراهیم نباشد. در جملهای از کتب عامه روایت شده که حضرت رسول صلی الله علیه و آله دست حسنین را گرفت و فرمود در حالی که اصحابش جمع بودند: ای قوم آنکس که مرا دوست دارد و ایشان را و پدر و مادر ایشان را دوست دارد در قیامت با من در بهشت خواهد بود. و بعضی این حدیث را نظم کردهاند: اَخَذَ اْلَّنبِیُّ یَدَ الْحُسیْن وَ صِنْوِهِ یَوْماً وَ قالَ وَ صَحبَتُهُ فی مَجْمَعً مَنْ وَدَّنی یا قَومِ اَوْهذیْنِ اَو اَبَوَیهِما فَالْخُلْدُ مَسْکَنُهُ مَعی
برداشت آزاد از سایت تخصصی امام حسین(ع) |
|
شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
السلام علیک یا ابا عبدالله این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است . امام خمینی(ره) عشق به خمینی عشق به همه خوبیهاست . امام خامنه ایی
روز اول محرم بنام مسلم مزین شده است شهادت حضرت مسلم علامه مجلسی ره در جلاء فرموده که چون مسلم صدای پای اسبان را شنید دانست که به طلب او آمدهاند گفت: اِنّالله وَ انّااِلَیْه راجِعُونَ و شمشیر خود را برداشت از خانه بیرون آمد چون نظرش بر ایشان افتاد شمشیر خود را کشید و بر ایشان حمله آورد و جمعی از ایشان را بر خاک هلاک افکند و به هر طرف که رو میآورد از پیش او میگریختند تا آنکه در چند حمله چهل و پنج نفر ایشان را بعذاب الهی واصل گردانید، و شجاعت و قوت آن شیر بیشة هیجاء به مرتبهای بود که مردی را بیکدست میگرفت و بر بام میافکند تا آنکه بکر بن حمران ضربتی بر روی مکرم او زد و لب بالا و دندان او را افکند و باز آن شیر خدا بهر سو که رو میآورد کسی در برابر او نمیایستاد چون از محاربة او عاجز شدند بر بامها برآمدند و سنگ و چوب بر او میزدند و آتش برنی میزدند و بر سر آنسرور میانداختند، چون آن سید مظلوم آن حالت را مشاهده نمود و از حیات خود ناامید گردید شمشیر کشید و بر آن کافران حمله کرد و جمعی را از پا درآورد. چون ابن اشعث دید که به آسانی دست بر او نمیتوان یافت گفت ای مسلم چرا خود را به کشتن میدهد ما ترا امان میدهم و به نزد ابن زیاد میبریم و او اراده قتل تو ندارد، مسلم گفت قول شما کوفیان را اعتماد نشاید و از منافقان بیدین وفا نمیآید چون آن شیر بیشة هیجاء از کثرت مقاتلة اعداء و جراحتهای آن مکاران بیوفا مانده شد و ضعف و ناتوانی ر او غالب گردید ساعتی پشت به دیوار داد.
چون ابن اشعث بار دیگر امان بر او عرض کرد به ناچار تن به امان در داد با آنکه می دانست که کلام آن بیدینان را فروغی از صدق نیست با ابن اشعث گفت که آیا من در امانم گفت بلی پس با رفیقان او خطاب کرد که آیا مرا امان دادهاید گفتند بلی، دست از محاربه برداشت و دل بر کشته شدن گذاشت. و به روایت سیدبن طاوس هر چند امان بر او عرض کردند قبول نکرده در مقاتلة اعدا اهتمام مینمود تا آنکه جراحت بسیار رفت و نامردی از عقب او درآمد و نیزه بر پشت او زد و او را به روی انداخت آن کافران هجوم آوردند و او را دستگیر کردند انتهی پس استری آوردند و آن حضرت را بر او سوار کردند و بر دور او اجتماع نمودند و شمشیر او را گرفتند. مسلم در آن حال از حیات خود مأیوس شد و اشک از چشمان نازنینش جاری شد و فرمود این اول مکر و غدر است که با من نمودید، محمد بن اشعث گفت امیدوارم که باکی بر تو نباشد، مسلم فرمود پس امان شما چه شد پس آه حسرت از دل پر درد برکشید و سیلاب اشک از دیده بارید و گفت اِنّالله وَ انّا اَلًیْهِ راجِعُونَ. عبدالله بن عباس سلمی گفت ای مسلم چرا گریه میکنی آن مقصد بزرگی که تو در نظر داری این آزارها در تحصیل آن بسیار نیست گفت گریه من برای خود نیست بلکه گریهام برای آن سید مظلوم جناب امام حسین علیه السلام و اهل بیت او است که به فریت این منافقان غدار از یار و دیار خود جدا شدهاند و روی به این جانب آوردهاند نمیدانم بر سر ایشان چه خواهد آمد. پس متوجه ابن اشعث گردید و فرمود می دانم که بر امان شما اعتمادی نیست و من کشته خواهم شد، التماس دارم که از جانب من کسی بفرستی به سوی حضرت امام حسین علیه السلام که آن جناب به مکر کوفیان و وعدههای دروغ ایشان ترک دیار خود ننماید و بر احوال پسر عم غریب و مظلوم خود مطلع گردد زیرا می دانم که آن حضرت امروز یا فردا متوجه این جانب میگردد، و به او بگوید که پسر عمت مسلم میگوید که از این سفر برگرد پدر و مادرم فدای تو باد که من در دست کوفیان اسیر شدم و مترصد قتلم و اهل کوفه همان گروهند که پدر تو آرزوی مرگ میکرد که از نفاق ایشان رهائی یابد این اشعث تعهد کرد. پس مسلم را به در قصر ابن زیاد برد و خود داخل قصر شد احوال مسلم را به عرض آن ولدالزنا رسانید. ابن زیاد گفت تو را با امان چه کار بود من ترا نفرستادم که او را امان بدهی ابن اشعث ساکت ماند. چون آن غریق بحر منت و بلا را در قصر بازداشتند تشنگی بر او غلبه کرده بود و اکثر اعیان کوفه بر در دارالاماره نشسته و منتظر اذن بار بودند در این وقت مسلم نگاهش افتاد بر کوزة از آب سرد که بر در قصر نهاده بودند رو به آن منافقان کرده و فرمود جرعة آبی به من دهید مسلم بن عمرو گفت ای مسلم میبینی آب این کوزه را چه سرد است به خدا قسم که قطرهای از آن نخواهی چشید تا حمیم جهنم را بیاشامی، جناب مسلم فرمود وای بر تو کیستی تو؟ گفت من آنکسم که حق را شناختم و اطاعت امام خود یزید نمودم هنگامی که تو عصیان او نمودی، منم مسلم بن عمرو باهلی. علیه اللعنه. حضرت مسلم فرمود: مادرت به عزایت بنشیند چقدر بدزبان و سنگین دل و جفاکار میباشی هر آینه تو سزاوارتری از من بشرب حمیم و خلود در جحیم. پس جناب مسلم از غایت ضعف و تشنگی تکیه بر دیوار کرد و نشست، عمرو بن حریث بر حال مسلم رقتی کرد غلام خود را فرمان داد که آب برای مسلم بیاورد و آن غلام کوزه پرآب با قدحی نزد مسلم آورد و آب در قدح ریخت و به مسلم داد چون خواست بیاشامد قدح از خون دهانش سرشار شد آن آبرا ریخت و آب دیگر طلبید این دفعه نیز خوناب شد. در مرتبه سیم خواست که بیاشامد دندانهای ثنایای او در قدح ریخت. مسلم گفت اَلْحَمْدُلله لَوْ کانَ مِنَ الرّزْقِ الْمَسُومِ لَشَرِبتُهُ. گفت : گویا مقدر نشده است که من از آب بیاشامم. در این حال رسول ابن زیاد آمد مسلم را طلبید آن حضرت چون داخل مجلس ابن زیاد شد سلام نکرد یکی از ملازمان ابن زیاد بانگ بر مسلم زد که بر امیر سلام کن فرمود وای بر تو ساکت شود سوگند با خدای که او بر من امیر نیست، و به روایت دیگر فرمود اگر مرا خواهد کشت سلام کردن من بر او چه اقتضا دارد و اگر مرا نخواهد کشت بعد از این سلامن من براو بسیار خواهد شد، ابن زیاد گفت خواه سلام بکنی و خواه نکنی من ترا خواهم کشت. پس مسلم فرمود چون مرا خواهی کشت بگذار که یکی از حاضرین را وصی خود کنم که به وصیتهای من عمل نماید، گفت مهلت ترا تا وصیت کنی، پس مسلم در میان اهل مجلس رو به عمر بن سعد کرده گفت میان من و تو قرابت و خویشی است من به تو حاجتی دارم میخواهم وصیت مرا قبول کنی، آن ملعون برای خوش آمد ابن زیاد گوش به سخن مسلم نداد. اولاً من در این شهر هفتصد درهم قرض دارم شمشیر و زره مرا بفروش و قرض مرا ادا کن، آنکه چون مرا مقتول ساختند بدن مرا از ابن زیاد رخصت بطلبی و دفن نمائی، سیم آنکه به حضرت امام حسین علیه السلام بنویسی که به این جانب نیاید چونکه من نوشتهام که مردم کوفه با آن حضرتاند و گمان میکنم که به این سبب آن حضرت به طرف کوفه میآید پس عمر سعد تمام وصیتهای مسلم را برای ابن زیاد نقل کرد، عبیدالله کلامی گفت که حاصلش آن است که ای عمر تو خیانت کردی که راز او را نزد من افشا کردی اما جواب وصیتهای او آنست که ما را با مال او کاری نیست هر چه گفته است چنان کن، و اما چون او را کشتیم در دفن بدن او مضایقه نخواهیم کرد. و به روایت ابوالفرج ابن زیاد گفت اما در باب جثة مسلم شفاعت ترا قبول نخواهم کرد چونکه او را سزاوار دفن کردن نمیدانم به جهت آنکه با من طاغی در هلاک من ساعی بود. اما حسین اگر او ارادة ما ننماید ما اراده او نخواهیم کرد پس ابن زیاد رو به مسلم کرد و به بعضی کلمات جسارت آمیز با آن حضرت خطاب کرد مسلم هم با کمال قوت قلب جواب او را میداد و سخنان بسیار در میان گذاشت تا آخر الامر ابن زیاد علیه اللعنه ولدالزنا ناسزا به او و حضرت امیر المومنین علیه السلام و امام حسین علیه السلام و عقیل گفت پس بکر بن حمران را طلبید و ابن ملعون را مسلم ضربتی بر سرش زده بود پس او را امر کرد که مسلم را ببر به بام قصر و او را گردن بزن، مسلم گفت به خدا سوگند اگر در میان من و تو خویشی و قرابتی بود حکم به قتل من نمیکردی. و مراد آن جناب از این سخن آن بود که بیاگاهاند که عبیدالله و پدرش زیاد بن ابیه زنا زادگانند و هیچ نسبی و نژادی از قریش ندارند. پس بکر بن عمران لعین دست آن سلالة اخیار را گرفت و بر بام قصر برد و در اثنای راه زبان آن مقرب درگاه به حمد تو ثناء و تکبیر و تهلیل و تسبیح و استغفار و صلوات بر رسول خدا (ص) جاری بود و با حق تعالی مناجات میکرد و عرضه میداشت که بارالها تو حکم کن میان ما و میان این گروهی که ما را فریب دادند و دروغ گفتند و دست از یاری ما برداشتند پس بکر بن حمران لعنه الله علیه آن مظلوم را در موضعی از بام قصر که مشرف بر کفشگران بود برد و سر مبارکش را از تن جدا کرد و آن سر نازنین به زمین افتاد پس بدن شریفش را دنبال سر از بام به زیر افکند و خود ترسان و لرزان به نزد عبیدالله شتافت، آن ملعون پرسید که سبب تغییر حال تو چیست؟ گفت: در وقت قتل مسلم مرد سیاه مهیبی را دیدم در برابر من ایستاده بود و انگشت خویش را به دندان میگزید و من چندان از او هول و ترس برداشتم که تا بحال چنین نترسیده بودم آن شقی گفت چون میخواستی به خلافت عادت کار کنی دهشت بر تو مستولی گردیده و خیال در نظر تو صورت بسته: چه شد خاموش شمع بزم ایمان بیاوردند هانی را ز زندان از حبیب السیر نقل است که هانی بن عروه از اشراف کوفه و اعیان شبعه به شمار میرفت و روایت شده که به صحبت پیغمبر صلی الله علیه و آله تشرف جسته و در روزی که شهید شد هشتاد و نه سال داشت و در مروج الذهب مسعودی است که تشخص و اعیانیت هانی چندان بود که چهارهزار مرد زرهپوش با او سوار میشد و هشت هزار پیاده فرمان پذیر داشت و چون احلاف یعنی هم عهدان و همسوگندان خود را از قبیله کنده و دیگر قبائل دعوت میکرد سی هزار مرد زره پوش او را اجابت مینمودند این هنگام که او را به جانب بازار برای کشتن میبردند چندانکه صیحه میزد و مشایخ قبایل را به نام یاد میکرد و وامذحجاه میگفت هیچکس او را پاسخ نداد لاجرم قوت کرد و دست خود را از بند رهائی داد و گفت آیا عمودی یا کاردی یا سنگی یا استخوانی نیست که من با آن جدال و مدافعه کنم، اعوان ابن زیاد که چنین دیدند به سوی او دویدند و او را فرو گرفتند و این دفعه او را سخت ببستند و گفتند گردن بکش گفت من به عطای جان سخی نیستم و بر قتل خود اعانت شما نخواهم کرد، پس یک تن غلام ابن زیاد که رشید ترکی نام داشت ضربتی بر او زد و در او اثر نکرد هانی گفت: اِلَی اللهِ الْمعاد اَلّلهُمَّ اِلی رَحْمَتِکَ وَ رِضْوانِکَ. یعنی بازگشت همه به سوی خداست، خداوندا مرا ببر به سوی رحمت و خوشنودی خود، پس ضربتی دیگر زد و او را به رحمت الهی واصل گردانید. و چون مسلم و هانی کشته گشتند به فرمان ابن زیاد عبدالاعلی کلبی را که از شجعان کوفه بود و در روز خروج مسلم به یاری مسلم خروج کرده بود و کثیر بن شهاب او را گرفته بود، و عماره بن صلخت ازدی را که او نیز ارادة یاری مسلم داشت و دستگیر شده بود هر دو را آوردند و شهید کردند، و موافق روایت بعضی از مقاتل معتبره ابن زیاد امر کرد که تن مسلم و هانی را بگرد کوچه و بازار بگردانیدند و در محلة گوسفند فروشان بدار زدند. و سبط بن الجوزی گفته که بدن مسلم را در کناسه بدار کشیدند. و به روایت سابقه چون قبیلة مذحج چنین دیدند جنبشی کردند و تن ایشان را از دار به زیر آوردند و برایشان نماز گزاردند و به خاک سپردند. پس ابن زیاد سر مسلم را به نزد یزید فرستاد و نامه به یزید نوشت و احوال مسلم و هانی را در آن درج کرد چون نامه و سرها به یزید رسید شاد شد و امر کرد تا سر مسلم و هانی را بر دروازة دمشق آویختند و جواب نامة عبیدالله را نوشت و افعال او را ستایش کرد و او را نوازش بسیار نمود و نوشت که شنیدهام حسین (ع) متوجه عراق گردیده است باید که راهها را ضبط نمائی و در ظفر یافتن با وسعی بلیغ به عمل آوری و به تهمت و گمان مردم را به قتل رسانی و آنچه هر روز سانح میشود برای من بنویسی والسلام. و خروج مسلم در روز سه شنبه ماه ذی الحجه بود و شهادت او در روز چهارشنبه نهم که روز عرفه باشد واقع شد. و ابوالفرج گفته مادر مسلم ام ولد بود و علیه نام داشت و عقیل او را در شام ابتیاع نموده بود. مؤلف گوید که: عدد اولاد مسلم را در جائی نیافتم، لکن آنچه بر آن ظفر یافتم پنج تن شمار آوردم نخستین عبدالله بن مسلم که اول شهید از اولاد ابوطالب است در واقعه طف بعد از علی اکبر و مادر او رقیه دختر امیرالمومنین علیه السلام است. دوم محمد و مادر ام ولد است و بعد از عبدالله در کربلا شهید گشت. و دو تن دیگر از فرزندان مسلم به روایت قدیم محمد و ابراهیم است که مادر ایشان از اولاد جعفر طیار میباشد، و کیفیت حبس و شهادت ایشان بعد از این به شرح خواهد رفت. فرزند پنجم دخترکی سیزده ساله به روایت اعثم کوفی و او با دختران امام حسین علیه السلام در سفر کربلا مصاحبت داشت و بدانکه مسلم بن عقیل را فضیلت و جلالت افزون است از آنکه در این مختصر ذکر شود کافی است در این مقام ملاحظه حدیثی که در آخر فصل پنجم از باب اول به شرح رفت و مطالعه کاغذی که حضرت امام حسین علیه السلام به کوفیان در جواب نامههای ایشان نوشت و قبر شریفش در جنب مسجد کوفه واقع و زیارتگاه حاضر و بادی و قاضی و دانی است. و سید بن طاوس از برای او دو زیارت نقل فرموده واحقر هر دو زیارت را در کتاب هدیه الزائرین نقل نمودم و قبر هانی رحمه الله مقابل قبر مسلم واقع است. و عبدالله بن زبیر اسدی هانی و مسلم را مرثیه گفته در اشعاری که صدر آن این است: فَاِنْ کُنْتَ لاتَدْرینَ مَا الْمَوْتُ فَانْطُری ( وَ انّیِ لاَ سْتَحْسِنُ قَوْلَ بَعْضِ السّادَهِ الجَلیلِ فی رِثاًءِ مُسْمِمِ بْنِ عقیلٍ ) سقتک دَماً یَابْنَ عَمّ الْحُسَیْن مَدامِعُ شیعَتِکَ السّافِحَه
برگرفته از کتاب منتهی الامال، تألیف حاج شیخ عباس قمی برداشت آزاد از سایت تخصصی امام حسین (ع)
|
|
شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|








