چهاردهم خرداد ماه ۱۳۸۶هجدهمین سالگرد ارتحال رهبر فقد و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی است .
چقدر خدا را بايد شاكر باشيم كه به ما اين توفيق بزرگ را مرحمت فرمود كه عصر با عظمت خميني را درك كنيم.
كسي در عظمت شخصيت اين مرد آسماني شبههاي ندارد اما من ميخواهم براي بيان عمق و گستره اين عظمت، خوانندگان عزيز را با چند جمله عجيب از امام خميني مواجه كنم.
1. امام در جايي قريب به مضمون فرموده بودند: «به خدا قسم من در عمرم نترسيدهام. روزي هم كه مرا به تبعيد ميبردند، من به آنها دلداري ميدادم!» كمي به اين جمله با هم فكر كنيم. قسم، قسم جلاله است كه اگر كسي اهل معرفت هم نباشد، به سادگي آن را به زبان نميآورد تا چه رسد به اعلم و اورع علماي زمان خميني كبير. شايد يكي از اسرار بزرگي امام خميني در همين جمله نهفته باشد. اينكه در روزگاري كه بسياري از علما حتي در بيت خود هم ميترسيدند عليه شاه خائن حرفي بزنند و بسياري خواص، حتّي حاضر نبودند احتمال پيروزي نهضت خميني را در قوّه خيال خود هم بپرورانند، خميني بر بالاي منبر خطاب به اعليحضرت همايوني! ميگويد: «مردك»! «بيچاره، بدبخت»! يا خطاب به پيك شاه كه او را از سخنراني در فيضيه منع و تهديد ميكند و ميگويد: «اعليحضرت فرمودهاند، اگر سخنراني كني، چكمههاي پدرم را ميپوشم و... »، قريب به مضمون ميفرمايند: «من سخنراني خواهم كرد، به ايشان هم بگوييد چكمههاي پدرت براي شما گشاد است»! يا اينكه قريب به مضمون ميفرمايند: «وقتي من را براي تبعيد ميبردند، در بياباني در مسير، ماشين به سمت جادهاي خاكي منحرف شد و من يقين حاصل كردم كه قصدشان كشتن من است. وقتي به دلم رجوع كردم، ديدم هيچ تكان نخورده است و هيچ دلهرهاي ندارم»! يا وقتي دكتر عارفي، پزشك مخصوص امام، ميگويد: «يك وقتي اطراف جماران مورد اصابت موشك قرار گرفت، به نحوي كه شيشهها فرو ريخت و ما از ترس به زير ميز رفتيم وقتي به مانيتور نگاه كرديم، ديديم وضعيت قلب امام كمترين تغييري نكرده است»! يا وقتي در شروع جنگ، مقامات كشور، هراسان خدمت امام ميرسند و اخبار پيشروي وحشتناك عراق را در خاك ايران به ايشان ميدهند، امام با آرامش ميفرمايد: «يك ديوانهاي آمده و سنگي انداخته و رفته است»! شايد بتوانيم به قدر وسع فكري خود بخشي از شجاعت بي مانند امام را دريابيم.
2. همه ميدانيم امام خميني در دوران تبعيد در تركيه، عراق و فرانسه، متحمّل چه شرايط دشواري شدهاند و سنگيني بار غربت، تهديد، حصر و شهادت فرزند ارشدش و شنيدن خبرهاي تلخ از ايران، براي يك مرد كهنسال تا چه اندازه (اگر با چشم دنيايي به آنها نگريسته شود) دشوار و سنگين است. ولي به ياد داريد كه خبرنگاري در هواپيما كنار امام نشست و از او پرسيد: «حضرت آيتالله، اكنون كه بعد از پانزده سال تبعيد به ايران برميگرديد، چه احساسي داريد؟!» و امام بي هيچ درنگي و با تقديم لبخندي نمكين فرمودند: «هيچ»!
من گمان ميكنم براي شناخت بخشي از شخصيت اعجابميز امام،اگر درايت و شجاعت او از آغاز مبارزات تا پيروزي بر رژيم تا دندان مسلح پهلوي و سپس رهبري اين انقلاب الهي در بحران هائي كه هر كدام براي سقوط يك كشور كافي بود و ايجاد جريان قوي و موج بلند اسلامخواهي در دنيا كه بنياد پوشالين ابهت و اقتدار استكبار غرب را به بازي گرفت و چون خس و خاشاك با خود به سوي كه خواست برد و هنوز هم ميرد و نيز اداره و مديريت جنگي هشت ساله كه يك طرف آن، همه دنيا و يك سوي ديگرش، انقلابي نوپا و چند ماهه بود و ... هم نبود همين يك كلمه «هيچ» براي شناخت اهل معني از اقيانوس متلاطم شخصيت اين مرد بزرگ كه همه معادلات جهاني را به هم ريخت كافي بود.
بعد از 15 سال تبعيدي تلخ و در شرايطي كه هنوز كشور در دست دشمن بود و همه قواي نظامي و انتظامي تحت فرمان بختيار بود و هر احتمالي در مورد جان امام وجود داشت اين پيرمرد در پاسخ اين سؤال كه چه احساسي داري؟ ميگويد هيچ! اهل معني بايد سالها در تحليل اين «هيچ» بگويند و بنويسند تا اندكي از «همه» عمق اين «هيچ» برملا شود.
منبع : دکتر علیرضا مخبر - بازتاب