یوسف کنعان
روضه‌خوانی رهبر انقلاب برای حضرت قاسم (ع)

 

بعد از لحظاتى گرد و غبار میدان فرو نشست. امام حسین (ع) بالاى سر این نوجوان ایستاده و دارد با حسرت به او نگاه مى‏کند. آن نوجوان هم در حال جان دادن است و پا را تکان مى‏دهد. امام می‌فرماید: کسانى که تو را به قتل رساندند، از رحمت خدا دور باشند.

به گزارش فارس ، مقام معظم رهبری در یکی از سخنرانی‌های خود در خصوص نحوه شهادت حضرت قاسم (ع) می‌فرمایند: «...من امروز مى‏خواهم از روى مقتل «ابن‏طاووس» که در کتاب «لهوف» است، یک چند جمله‌ای ذکر مصیبت کنم و چند صحنه از این صحنه‏هاى عظیم را براى شما عزیزان بخوانم. البته این مقتل، مقتل بسیار معتبرى است. این سیدبن‏طاووس که على‏بن‏طاووس باشد، فقیه است، عارف است، بزرگ است، صدوق است، موثق است، مورد احترام همه است، استاد فقهاى بسیار بزرگى است؛ خودش ادیب و شاعر و شخصیت خیلى برجسته‏اى است. ایشان اولین مقتل بسیار معتبر و موجز را نوشت. البته قبل از ایشان مقاتل زیادى است. استادشان، ابن نما مقتل دارد، شیخ طوسى مقتل دارد، دیگران هم دارند. مقتل‌هاى زیادى قبل از ایشان نوشته شد، اما وقتى «لهوف» آمد؛ تقریباً همه آن مقاتل تحت‏الشعاع قرار گرفت. این مقتلِ بسیار خوبى است؛ چون عبارات، خیلى خوب، دقیق و خلاصه انتخاب شده است. من حالا چند جمله از اینها را مى‏خوانم.

یکى از این قضایا، قضیه به میدان رفتن «قاسم‏بن‏الحسن» است که صحنه بسیار عجیبى است. قاسم‏بن‏الحسن (علیه‏الصلاةوالسلام) یکى از جوانان کم سالِ دستگاهِ امام حسین (ع) است. نوجوانى است که «لم یبلغ الحلم»؛ هنوز به حدّ بلوغ و تکلیف نرسیده بوده است. در شب عاشورا، وقتى که امام حسین (ع) فرمود که این حادثه اتفاق خواهد افتاد و همه کشته خواهند شد و گفت شما بروید و اصحاب قبول نکردند که بروند، این نوجوان سیزده، چهارده‏ساله عرض کرد: «عمو جان! آیا من هم در میدان به شهادت خواهم رسید؟» امام حسین (ع) خواست که این نوجوان را آزمایش کند ـ به تعبیر ما ـ فرمود: «عزیزم! کشته‏شدن در ذائقه تو چگونه است؟» گفت «احلى من العسل»؛ از عسل شیرین‌تر است.

ببینید؛ این، آن جهت‌گیرى ارزشى در خاندان پیامبر است. تربیت ‏شده‏هاى اهل بیت (ع) این‏گونه‏اند. این نوجوان از کودکى در آغوش امام حسین (ع) بزرگ شده است؛ یعنى تقریباً سه، چهار ساله بوده که پدرش از دنیا رفته و امام حسین تقریباً این نوجوان را بزرگ کرده است؛ مربى‏ به تربیت امام حسین(ع) است. حالا روز عاشورا که شد، این نوجوان پیش عمو آمد. در این مقتل این‏گونه ذکر مى‏کند: «قال الرّاوى: و خرج غلام». آن‏جا راویانى بودند که ماجراها را مى‏نوشتند و ثبت مى‏کردند. چند نفرند که قضایا از قول آنها نقل مى‏شود. از قول یکى از آنها نقل مى‏کند و مى‏گوید: همین‏طور که نگاه مى‏کردیم، ناگهان دیدیم از طرف خیمه‏هاى ابى‏عبداللَّه (ع)، پسر نوجوانى بیرون آمد: «کانّ وجهه شقّة قمر»؛ چهره‏اش مثل پاره ماه مى‏درخشید. «فجعل یقاتل»؛ آمد و مشغول جنگیدن شد.
این را هم بدانید که جزئیات حادثه کربلا هم ثبت شده است؛ چه کسى کدام ضربه را زد، چه کسى اوّل زد، چه کسى فلان چیز را دزدید؛ همه اینها ذکر شده است. آن کسى که مثلاً قطیفه حضرت را دزدید و به غارت برد، بعداً به او مى‏گفتند: «سرق‌القطیفه»! بنابراین، جزئیات ثبت شده و معلوم است؛ یعنى خاندان پیامبر (ص) و دوستانشان نگذاشتند که این حادثه در تاریخ گم شود.

«فضربه ابن فضیل العضدى على رأسه فطلقه»؛ ضربه، فرق این جوان را شکافت. «فوقع الغلام لوجهه»؛ پسرک با صورت روى زمین افتاد. «وصاح یا عمّاه»؛ فریادش بلند شد که عموجان «فجل الحسین علیه‏السّلام کما یجل الصقر». به این خصوصیات و زیبایی‌هاى تعبیر دقت کنید! صقر، یعنى باز شکارى. مى‏گوید حسین علیه‏السّلام مثل باز شکارى، خودش را بالاى سر این نوجوان رساند. «ثمّ شدّ شدّة لیث اغضب». شدّ، به معناى حمله کردن است. مى‏گوید: مثل شیر خشمگین حمله کرد. «فضرب ابن‏فضیل بالسیف»؛ اول که آن قاتل را با یک شمشیر زد و به زمین انداخت. عده‏اى آمدند تا این قاتل را نجات دهند، اما حضرت به همه آنها حمله کرد. جنگ عظیمى در همان دور و برِ بدن «قاسم‏بن‏الحسن»، به راه افتاد. آمدند جنگیدند؛ اما حضرت آنها را پس زد. تمام محوطه را گرد و غبار میدان فرا گرفت. راوى مى‏گوید: «وانجلت الغبر»؛ بعد از لحظاتى گرد و غبار فرو نشست. این منظره را که تصویر مى‏کند، قلب انسان را خیلى مى‏سوزاند: «فرأیت الحسین علیه‏السّلام»: من نگاه کردم، حسین‏بن على علیه‏السّلام را در آنجا دیدم. «قائماً على رأس الغلام»؛ امام حسین (ع) بالاى سر این نوجوان ایستاده است و دارد با حسرت به او نگاه مى‏کند. «و هو یبحث برجلیه»؛ آن نوجوان هم با پاهایش زمین را مى‏شکافد؛ یعنى در حال جان دادن است و پا را تکان مى‏دهد. «والحسین علیه‏السّلام یقول: بُعداً لقوم قتلوک»؛ کسانى که تو را به قتل رساندند، از رحمت خدا دور باشند. این یک منظره، که منظره بسیار عجیبى است و نشان‏دهنده عاطفه و عشق امام حسین (ع) به این نوجوان است و در عین ‏حال فداکارى او و فرستادن این نوجوان به میدان جنگ و عظمت روحى این جوان و جفاى آن مردمى که با این نوجوان هم این‏گونه رفتار کردند...»

بیانات مقام معظّم رهبرى در خطبه‏هاى نماز جمعه تهران‏ 18 اردیبهشت 1377

چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

رجز خوانی حضرت ابالفضل علیه السلام (NEW)

تعاریف و معانی رجز

در تعاریفی که فرهنگ نویسان از واژهء "رَجَز" به دست داده اند، تقریباً وجه جامع چنین است:

سخنانی که در ستایش از خوبی و توانایی خویش گفته می شود؛

نام یکی از بحور شعر بر وزن سه و چهار مستفعلن؛

شعری که به هنگام جنگ در مقام مفاخرت و خودستایی می خوانده اند.

در اصطلاح، می توان رجز را بر شعرهای حماسی ای اطلاق کرد که جنگاوران در میدان های نبرد می خوانده اند. معمولاً رجز ابیاتی کوتاه داشته و به صورت ارتجالی و بالبداهه در میدان کارزار سروده می شده است. از این رو، گاه خطاهای ادبی و دستوری هم در آن راه یافته است.(1)

رجز به معنای اضطراب و سرعت نیز آمده است. و روشن است که وجه این نامگذاری آن است که بحر رجز با تندی و هیجان و ضرب آهنگ های پرنوسان تناسب دارد؛ و چه فضا و موقعیّتی مناسب تر از گرماگرم کارزار و نبرد برای عرضهء چنین حالی؟(2)

اهداف و نقش رجزخوانی در تاریخ جنگ های عرب

یکی از اهداف مهمّ رجزخوانی، تقویت روحیهء خود و یاران خویش، و نیز تضعیف توان روحی لشکر مقابل بود.

رجزخوانی معمولاً رجز خویش را به شعر می خواندند و بسیار کم رخ می داد که رجز خود را به نثر بخوانند. عمدهء آنان اشعار شعرای مشهور عرب را که با حال و وضعشان در میدان رزم تناسب داشت، می خواندند و برخی که دارای طبع شعر بودند، به بداهت در وصف خود و وضع رزم خویش شعر می سرودند.

رجز معمولاً با نام رزمنده و پدر و قبیله اش آغاز می شد و مرد جنگاور پیشینهء مبارزه ها و دلیری های خویش را باز می شمرد و اگر خود، پیشینهء دلیری نداشت، گاه سوابق جنگ های قبیله یا طایفهء خویش را باز می سرود. در رجز، وصف الحال از بخش های اصلی بود و نیز رجزخوان باید موضع خویش را به صراحت بیان می کرد و می گفت که چرا پیکار می کند و در کدام افق سیاسی قرار دارد.

کسی مجاز نبود که در میدان کارزار، دو بار رجز بخواند. اگر هم کسی به این کار دست می زد، هم سپاه مقابل او را باز می داشت و هم خود او خوار و خفیف جلوه می داد، چرا که این کار به منزلهء دفع الوقت و فرار از مبارزه تلقّی می شد.

حقّ تقدّم برای رجز خوانی از آنِ کسی بود که نخست پای به میدان مبارزه می نهاد. امّا اگر هر دو رزمنده در یک زمان به میدان رزم وارد شوند، کسی در رجز خوانی پیشقدم می شد که سنّ بیش تری داشت.

پیام های رجزهای امام حسین علیه السلام و یارانش

پیام های اصلی متجلّی در رجزهای امام حسین علیه السلام و یارانش را می توان اجمالاً از این قرار دانست:

ـ دفاع از اسلام

ـ حمایت از آرمان های نبوی و ولایی

ـ آزادسازی جامعه از ظلم و ستم

ـ حفظ کرامت و عزّت

ـ پایداری در اره حفظ آرمان ها. (3)

رجزخوانی در عاشورا به هیچ وجه منحصر به جنبهء خاکی و مادّی مبارزه و صرفاً برای مفاخره و بالیدن نبوده است. از همین روست که امام حسین علیه السلام، خود، رجزهای متعدّدی را به حافظهء تاریخ سپرده است. بی تردید، اگر رجز از ساحت عصمت دور بود، بهره بردن از این سلاح به غیر معصوم منحصر می ماند. لیکن چندین رجز از امام علیه السّلام به یادگار مانده است.

معمولاً رجز خواندن در میدان جنگ، ویژهء خاصّان و بلندرتبگان اجتماع بود و عوام نوعاً از رجزخوانی بی نصیب بودند.(4) از افتخارات سپاه امام حسین(ع) در کربلا همین بود که از خواص و عوام، هر دو، در میدان رزم عاشورا رجزهایی روایت شده استاین از آن رو است که همهء آنچه در خواصِّ یاران حضرت مایهء افتخار شمرده می شد، وابستهء ارزش های معنوی و شرافت روح ایشان بود...

باید دانستکه در تاریخ جنگ های مربوط به مسلمانان، نمونه های فراوانی از رجزخوانی هر دو گروه حق و باطل دردست است> برای نمونه، در جنگ جَمَل و صفین. با این حال، تاریخ عاشورا روایت نکرده است که امویان یزیدی در ذکر اهداف خود به رجزی توسّل جسته باشند.

و این، خود، از نشانه های حیرت و سردرگمی و بی هدفی سپاه اُموی است که تاریخ رجزی از ایشان روایت نکرده است که در آن به خدف ایشان اشاره شده باشد؛ بلکه رجزخوانی از سوی اصحاب امام حسین علیه السلام بوده که اهداف و آرمان های آنان را جلوه گر می کرده است.(5)

رجز خوانی امام حسین علیه السلام و برخی یاران آن حضرت

رجز خوانی سه برادر حضرت عبّاس علیه السلام

این سه برادر حضرت ابالفضل علیه السلام، یکی عبدالله است، دیگری عثمان و سومی جعفر. این سه، وقت شهادت، به ترتیب بیست و پنج ساله و بیست و سه ساله و بیست و یک ساله اند.

1) رجز خوانی عبدالله بن علی بن ابیطالب

گفته اند؛ ابتداعبدالله وارد میدان می شود، صحنه کارزار را می تکاند و گرد و غبار عرصه را به هوا می فرستد، شمشیر آخته را دور سر می چرخاند و چرخ می زند و می خواند:

 

اَنا ابنُ ذِی النّجدَةِ و الاِفضالِ

ذاکَ علیُّ الخَیرِ ذُوالفَعالِ

سَیفُ رَسول اللهِ ذو النکّالِ

فی کُلِّ یَومٍ ظاهرِ الاَهوالِ

 

منم فرزند علی، آن شکوهمند فضیلت گستر آن خوبی محض، آن کرامت تمام

آنکه در جنگ، شمشیر منتقم رسول الله بود. در هنگامه های خطرناک و هول انگیز

2) رجز خوانی عثمان بن علی بن ابیطالب

پس از عبدالله، عثمان راهی میدان می شود و چنین رجز می خواند:

 

انّی اَنا عُثمانُ ذُو المَفاخِر

شَیخی علیٌ ذو الفَعال الطّاهر

وَ ابنُ عَمّ النبیَّ الطّاهر

اَخو حُسینٍ خَیرةِ الاخایر

وَ سَیّدِ الکِبارَو الاصاغِر

بَعد الرَّسول وَ الولِّی النّاصرِ

 

هان! این منم عثمان با افتخار

و مرشد و آقایم علی است که مظهر پاکی و طهارت بود.

و پسر عموی پیام آور معصوم

این حسین برادر من است و من برگزیدهء نیکان و صالحان

بعد از پیام بر و علی، امام و یاور، اوست

و اوست که بر همه کس از کوچک و بزرگ، سید و آقا و سرور است.

3) رجز خوانی جعفر بن علی بن ابیطالب

گفته اند؛ او نیز پس از اظهار رشادتی بی نظیر، تیر خائنانهء خولی، بر پیشانی اش می نشیند و مردی از تیرهء بنی ابان بن دارم، سر از تنش جدا می کند.

اکنون نوبت جعفر است، جعفر بیست و یک ساله. فریاد رجز او ناگهان فضای میدان را پر می کند:

 

اِنّی اَنا جَعفر ذو المَعالی

اِبنُ علیِّ الخیر ذی النّوال

حَسبی بعَمّی شرفاً وَ خالی

اَحمی حُسینا ذِالنَّدیَ المِفضال

 

هان! این منم جعفر سترگ

فرزند علی مظهر نیکی و بخشش

در شناخت شرفم عمو و دایی ام کافی است.

من کسی هستم که از حسین، حسین مشهور به فضیلت و نیکی، حمایت می کنم.

رجز خوانی عون و محمّد فرزندان حضرت زینب سلام الله علیها

4) رجز خوانی عون

گفته اند ابتدا عون به میدان می رود، با شجاعت و رشادت، گرد میدان می گردد و چنین می خواند:

 

اِن تَنکِرونی فَاَنا ابنُ جَعفر

شَهیدِ صِدقٍ فی الجنان ازهَر

یَطیرُ فیها بِجناح اَخضَر

کَفی بِهذا شَرفاً فی المَحشَر

 

اگر مرا انکار می کنید من فرزند جعفرم

شهید راستینی که در بهشت می درخشد

آنکه با بالهای سبز در بهشت پرواز می کند

و این شرف برای محشر او کافی است

5) رجز خوانی محمد

گفته اند بعد از او برادرش محمّد، راهی میدان می شود و با صلابتی آمیخته با خشم، فریاد می کشد:

اَشکُو اِلی اللهِ مِنَ العُدوانِ

فِعالَ قَوم فی الرَّدی عُمیانِ

قَد بَدَّلوا مَعالم القُرانِ

وَ مُحکَمَ التَّنزیل وَ التِّبیانِ

وَ اَظهَروا الکُفرَ مَعَ الطّغیانِ

 

شکایت این قوم ستم پیشه را به خدا می برم

که با کوردلی مقیم وادی هلاکت گشته اند

قومی که نشانه های روشنگر قرآن و محکمات تنزیل و تبیان را تحریف کرده اند

و کفر و ظغیان و عصیان خویش را آشکار ساخته اند

6) رجز خوانی عبدالله و عبد الرحمن غِفاری

این دو جوان فرزند "عروه" اند از قبیلهء بنی غفار، جدّ اینها "حراق" بوده است. از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام که سه جنگ صفین و جمل و نهروان را در رکاب حضرتش، دلاوری کرده است.

مقاتل با قدری اختلاف، رجز این دو جوان را چنین آورده اند:

 

قَد عَلِمت حَقّاً بَنو غِفار

و خِنذِفَ بَعدَ بَنی نِزار

لَنَصر بَنَّ مَعشر الفُجّار

بکُل عَضبٍ صارم تبّار

یا قَومُ ذودوا عَن بَنی الاَخیار

بالمَشرفّی وَ القَنا الخَطّار

 

بنی غِفار به حق می دانند

مردم خندف و بنی نزار نیز آگاهند

که ما با شمشیرهای برّان جان و امان از فاجران و بدکاران می گیریم

آی مردم! با شمشیرها و نیزه هایتان از نیک زادگان دفاع کنید

ادامه دارد....

پی نوشت ها:

1 ـ فرهنگ عاشورا، جواد محدّثی، نشر معروف، قم، سوم، 1376، ص 184

2 ـ غیاث اللَغات، غیاث الدین رامپوری، امیر کبیر، تهران، اوّل، 1363، ص 403

3 ـ حیاة الامام الحسین علیه السلام، ص 145 تا 152

4 ـ امام حسین و ایران، ص 112

5 ـ مقدّمهء سید ابوالقاسم حسینی(ژرفا) ، کتاب مردان و رجزهایشان ، سید مهدی شجاعی

برگرفته از کتاب مردان و رجزهایشان ، نوشتهء سید مهدی شجاعی

 

 

برداشت آزاد از سلیت تخصصی امام حسین(ع)

شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

در بیان فضائل و مناقب و مکارم اخلاق آن حضرت 3

و از وجود و سخای آن حضرت روایت شده که مرد عربی به مدینه آمد و پرسید که کریمترین مردم کیست؟ گفتند حسین بن علی علیه السلام، پس به جستجوی آن حضرت شد تا داخل مسجد شد دید که آن حضرت در نماز ایستاده پس شعری چند در مدح و سخاوت آن حضرت خواند. چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود که ای قنبر آیا از مال حجاز چیزی به جای مانده است؟ عرض کرد بلی چهار هزار دینار فرمود حاضر کن که مردی که احق است از ما به تصرف در آن حاضر گشته، پس به خانه رفت و ردای خود را که از برد بود از تن بیرون کرد و آن دنانیر را در برد پیچید و پشت در ایستاد و از شرم روی اعرابی از قلت زر از شکاف در دست خود را بیرون کرد و آن زرها را به اعرابی عطا فرمود و شعری چند در عذرخواهی از اعرابی خواند اعرابی آن زرها را بگرفت و سخت بگریست، حضرت فرمود ای اعرابی گویا کم شمردی عطای ما را که می‌گریی، عرض کرد بر این میگریم که دست با این وجود و سخا چگونه در میان خاک خواهد شد. و مثل این حکایت را از حضرت اما حسین علیه السلام نیز روایت کرده‌اند.

مؤلف گوید که: بسیاری از فضائل است که گاهی از امام حسن علیه السلام روایت می‌شود و گاهی از امام حسین علیه السلام و این ناشی از شباهت آن دو بزرگوار است در نام که اگر ضبط نشود تصحیف و اشتباه می‌شود.

و در بعضی از کتب منقولست از عصام بن المصطلق شامی که گفت داخل شدم در مدینة‌ معظمه پس چون دیدم حسین بن علی علیه السلام را پس تعجب آورد مرا، روش نیکو و منظر پاکیزة او، پس حسد مرا واداشت که ظاهر کنم آن بغض و عداوتی را که در سینه داشتم از پدر او، پس نزدیک او شدم و گفتم توئی پسر ابوتراب؟ (مؤلف گوید که اهل شام از امیرالمؤمنین علیه السلام به ابوتراب تعبیر می کردند و گمان می‌کردند که تنقیص آن جناب می‌کنند باین لفظ و حال آنکه هر وقت ابوتراب می‌گفتند گویا حلی و حلل به آن حضرت می‌پوشانیدند). بالجمله عصام گفت: گفتم به امام حسین (ع) توئی پسر ابوتراب؟ فرمود بلی. قال فَبالَغْتُ فی شَتْمِهِ وِ شَتْم آبیِه

یعنی هر چه توانستم دشنام و ناسزا به آن حضرت گفتم.

فَنَظَرَ اِلَیَّ نَظْرهَ عاطِفٍ رًؤُفٍ

پس نظری از روی عطوفت و مهربانی بر من کرد و فرمود:

اعوذ باللهِ مِنَ الشَیْطانِ الرَّجیم بِسْم اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ خُذِ الْعَفْوَ وَ اْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضُ عَنِ الْجاهِلیَ الآیات الی قوله ثُمَّ لایقصرُونَ.

و این آیات اشارتست مکارم اخلاق که حق تعالی پیغمبرش را به آن تأدیب فرمود از جمله آنکه از خلاق مردم اکتفا کند و متوقع زیادتر نباشد و بد را به بدی مکافات ندهد و از نادانان رو بگرداند و در مقام وسوسة شیطان پناه به خدا گیرد.

ثُمَّ قالَ: خَفّضْ عَلَیْکَ اِسْتَغْفِرِ اللهِ لی وِلَکَ.

پس فرمود به من آهسته کن و سبک و آسان کن کار را بر خود، طلب آمرزش کن از خدا برای من و برای خودت، همانا اگر طلب یاری کنی از ما تو را یاری کنم و اگر عطا طلب کنی ترا عطا کنم و اگر طلب ارشاد کنی تو را ارشاد کنم. عصام گفت: من از گفته و تقصیر خود پشیمان شدم و آن حضرت به فراست یافت پشیمانی مرا فرمود:

لاتَثْریبَ عَلَیْکُمْ الْیَوْمَ یَغْفِرُاللهُ لَکُمْ وَ هُوَ اَرْحَمْ الرّاحِمینَ.

و این آیه شریفه از زبان حضرت یوسف پیغمبر است به برادران خود که در مقام عفو از آنها فرمود که عتاب و ملامتی نیست بر شما، بیامرزد خداوند شماها را و اوست ارحم الراحمین. پس آن جناب فرمود به من که اهل شامی تو؟ گفتم بلی فرمود شِنْشِنَه اعرفها مِنْ اخزم و این مثلی است که حضرت به آن تمثیل جست حاصل اینکه این دشنام و ناسزا گفتن به ما، عادت و خوئیست در اهل شام که معاویه در میان آنها سنت کرده پس فرمود: حیّانا الله وً ایّاکَ هر حاجتی که داری به نحو انبساط و گشاده روئی حاجت خود را از ما بخواه که می‌یابی مرا در نزد افضل ظن خود به من انشاء الله تعالی.

عصام گفت از این اخلاق شریفة آن حضرت در مقابل آن جسارتها و دشنامها که از من سر زد چنان زمین بر من تنگ شد که دوست داشتم به زمین فرو بروم، لاجرم از نزد آن حضرت آهسته بیرون شدم در حالی که پناه به مردم می‌بردم به نحوی که آن جناب ملتفت من نشود لکن بعد از آن مجلس نبود نزد من شخصی دوست‌تر از آن حضرت و از پدرش.

از مقتل خوارزمی و جامع الاخبار روایت شده است که مردی اعرابی به خدمت امام حسین علیه السلام آمد و گفت یابن رسول الله ضامن شده‌ام ادای دیت کامله را و ادای آن را قادر نیستم لاجرم با خود گفتم که باید سوال کرد از کریم‌ترین مرد و کسی کریمتر از اهل بیت رسالت صلوات الله علیهم اجمعین گمان ندارم. حضرت فرمود: یا اخا العرب من سه مسئله از تو می‌پرسم اگر یکی را جواب گفتی ثلث آن مال را به تو عطا می‌کنم و اگر دو سوال را جواب دادی دو ثلث مال خواهی گرفت و اگر هر سه را جواب گفتی تمام آن مال را عطا خواهم کرد، اعرابی گفت یابن رسول الله چگونه روا باشد که مثل تو کسی که از اهل علم و شرفی از این فدوی که یک عرب بدوی بیش نیستم سوال کند؟ حضرت فرمود که از جدم رسول خدا صلی الله علیه و‌ آله شنیدم که فرمود: اَلمَعرُوف بِقَدرِ الْمَعرِفَه باب معروف و موهبت به اندازة معرفت بروی مردم گشاده باید داشت، اعرابی عرض کرد هر چه خواهی سوال کن اگر دانم جواب می‌گویم و اگرنه از حضرت شما فرا می‌گیرم ولا قُوّه اِلاّ بِالله.

حضرت فرمود که افضل اعمال چیست؟ گفت: ایمان به خداوند تعالی. فرمود چه چیز مردم را از مهالک نجات می‌دهد؟ عرض کرد توکل و اعتماد بر حق تعالی. فرمود زینت آدمی در چه چیز است؟ اعرابی گفت: علمی که به آن عمل باشد. فرمود که اگر بدین شرف دست نیابد؟ عرض کرد مالی که با مروت و جوانمردی باشد. فرمود که اگر این را نداشته باشد؟ گفت فقر و پریشانی که با آن صبر و شکیبائی باشد. فرمود اگر اینرا نیز نداشته باشد؟ اعرابی گفت که صاعقه‌ای از آسمان فرود بیاید و او را بسوزاند که او اهلیت غیر این ندارد.

پس حضرت خندید و کیسه‌ای که هزار دینار زر سرخ داشت نزد او افکند و انگشتری عطا کرد او را که نگین آن دویست درهم قیمت داشت و فرمود که به این زرها ذمة خود را بری کن و این خاتم را در نفقة خود صرف کن.

اعرابی آن زرها را برداشت و این آیه مبارکه را تلاوت کرد:

اَللهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَه.

و ابن شهر آشوب روایت کرده که چون امام حسین علیه السلام شهید شد بر پشت مبارک آن حضرت پینه‌ها دیدند از حضرت امام زین العابدین علیه السلام پرسیدند که این چه اثر است؟ فرمود از بس که انبانهای طعام و دیگر اشیاء چندان بر پشت مبارک کشید و به خانة زنهای بیوه و کودکان یتیم و فقراء و مساکین رسانید این پینه‌ها پدید گشت. و از زهد و عبادت آن حضرت روایت شده است که بیست و پنج حج پیاده به جای آورد و شتران و محملها از عقب او می‌کشیدند و روزی به آن حضرت گفتند که چه بسیار از پروردگار خود ترسانی؟ فرمود که از عذاب قیامت ایمن نیست مگر آنکه در دنیا از خدا بترسد.

و سید شریف زاهد ابوعبدالله محمدَ بن علی بن الحسن ابن عبدالرحمن علوی حسینی در کتاب تغازی روایت کرده از ابوحازم اعرج که گفت حضرت امام حسین علیه السلام تعظیم می‌کرد امام حسین علیه السلام را چنانکه گویا آن حضرت بزرگتر است از امام حسن علیه السلام. و از ابن عباس روایت کرده که گفت سبب آنرا می‌پرسیدم از امام حسن علیه السلام؟ فرمود که از امام حسین علیه السلام هیبت می‌برم مانند هیبت امیرالمؤمنین علیه السلام، و ابن عباس گفته که امام حسن علیه السلام با ما در مجلس نشسته بود هرگاه که امام حسین علیه السلام می‌آمد در آن مجلس حالش را تغییر می‌داد به جهت احترام امام حسین علیه السلام.

و به تحقیق بود حسین بن علی علیه السلام زاهد در دنیا در زمان کودکی و صغر سن و ابتداء امرش و استقبال جوانیش، می‌خورد با امیرالمؤمنین علیه السلام از قوت مخصوص او، و شرکت و همراهی می‌کرد با آن حضرت در ضیق و تنگی و صبر آن حضرت و نمازش نزدیک به نماز آن حضرت بود و خداوند قرار داده بود امام حسن و امام حسین علیهاالسلام را قدوه و مقتدای امت، لکن فرق گذاشته بود مابین ارادة آنها تا اقتدا کنند مردم به آن دو بزرگوار پس اگر هر دو به یک نحو و یک روش بودند مردم در ضیق واقع می‌شدند. روایت شده از مسروق که گفت: وارد شدم روز عرفه بر حسین بن علی علیه السلام و قدح‌های سویق مقابل آن حضرت و اصحابش گذاشته شده بود و قرآنها در کنار ایشان بود یعنی روزه بودند و مشغول خواندن قرآن بودند، و منتظر افطار بودند که به آن سویق افطار نمایند پس مسئله‌ای چند از آن حضرت پرسیدم جواب فرمود آنگاه از خدمتش بیرون شدم پس از آن حضرت امام حسن علیه السلام رفتم دیدم مردم خدمت آن جناب می‌رسند و خوانهای طعام موجود و بر آنها طعام مهیا است و مردم از آنها می‌خورند و با خود می‌برند، من چون چنین دیدم متغیر شدم حضرت مرا دید که حالم تغییر کرده پرسید ای مسروق چرا طعام نمی‌خوری؟ گفتم ای آقا من روزه دارم و چیزی را متذکر شدم فرمود بگو آنچه در نظرت آمده، گفتم پناه می‌برم به خدا از آنکه شما یعنی تو و برادرت اختلاف پیدا کنید، داخل شدم بر حسین علیه السلام دیدم روزه است و منتظر افطار است و خدمت شما رسیدم شما را به این حال می‌بینم! حضرت چون این را شنید مرا به سینه چسبانید فرمود یابن الاشرس ندانستی که خداوند تعالی ما را دو مقتدای امت قرار داد، مرا قرار داد مقتدای افطار کنندگان از شما، و برادرم را مقتدای روزه‌داران شما تا در وسعت بوده باشید.

و روایت شده که حضرت امام حسین علیه السلام در صورت و سیرت شبیه‌ترین مردم بود. به حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و در شبهای تار نور از جبین مبین و پائین گردن آن حضرت ساطع بود و مردم آن حضرت را به آن نور می‌شناختند.

و در مناقب ابن شهر آشوب و دیگر کتب روایت شده که حضرت فاطمه علیهاالسلام حسنین علیهماالسلام را به خدمت حضرت رسول «ص» آورد و عرض کرد یا رسول الله این دو فرزند را عطائی و میراثی بذل فرما، فرمود هیبت و سیادت خود را با حسن گذاشتم و شجاعت وجود خود را به حسین عطا کردم، عرض کرد راضی شدم. و به روایتی فرمود حسن را هیبت و حلم دادم و حسین را وجود و رحمت.

و ابن طاوس از حذیفه روایت کرده است که گفت شنیدم از حضرت حسن علیه السلام در زمان حضرت رسالت صلی الله علیه و آله در حالتی که امام حسین علیه السلام کودک بود که می‌فرمود به خدا سوگند جمع خواهند شد برای ریختن خون من طاغیان بنی امیه و سرکردة ایشان عمر بن سعد خواهد بود، گفتم که حضرت رسالت صلی الله علیه و آله ترا به این مطلب خبر داده است فرمود که نه پس من رفتم به خدمت رسول صلی الله علیه و آله و سخن آن حضرت را نقل کردم حضرت فرمود که علم او علم من است. و ابن شهر آشوب از حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام روایت کرده است که فرمود در خدمت پدرم به جانب عراق بیرون شدیم و در هیچ منزلی فرود نیامد و از آنجا کوچ نکرد مگر اینکه یاد می کرد یحیی بن زکریا (ع) را و روزی فرمود که از خواری و پستی دنیا است که سر یحیی (ع) را برای زن زانیه از زناکاران بنی اسرائیل به هدیه فرستادند.

و در احادیث معتبره از طریق خاصه و عامه روایت شده است که بسیار بود که حضرت فاطمه علیهماالسلام در خواب بود و حضرت امام حسین علیه السلام در گهواره می‌گریست و جبرئیل گهواره آن حضرت را می‌جنباند و با او سخن می‌گفت و او را ساکت می‌گردانید چون فاطمه علیهماالسلام بیدار می‌شد می‌دید که گهواره حسین (ع) می‌جنبد و کسی با او سخن می‌گوید و لکن شخصی نمایان نیست  چون از حضرت رسالت می‌پرسید می‌فرمود او جبرئیل است.

 برگرفته از کتاب منتهی الآمال، تألیف حاج شیخ عبّاس قمی

برداشت آزاد از سایت تخصصی امام حسین (ع)

شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

در بیان فضائل و مناقب و مکارم اخلاق آن حضرت 2

و روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله حسنین را بر پشت مبارک سوار کرد حسن را بر اضلاع راست و حسین را بر اضلاع چپ و لختی برفت و فرمود بهترین شترها شتر شما است و بهترین سوارها شمائید و پدر شما فاضلتر از شما است.

ابن شهر آشوب روایت کرده که مردی در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله گناهی کرد و از بیم پنهان شد تا گاهی که حسنین را یافت تنها، پس ایشان را برگرفت و بر دوش خود سوار کرد و به حضرت رسول صلی الله علیه و آله آورد و عرض کرد یا رسول الله اِنّی مُسْتَجیرٌ بِالله وَ بِهما یعنی پناه آورده‌ام به خدا و این دو فرزندان تو از آن گناه که کرده‌ام، رسول خدا صلی الله علیه و آله چنان بخندید که دست به دهان مبارک گذاشت و فرمود بر او که آزادی و حسنین را فرمود که شفاعت شما را قبول کردم در حق او پس این آیه نازل شد وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ الآیه.

و نیز ابن شهر آشوب از سلمان فارسی روایت کرده که حضرت حسین علیه السلام بر ران رسول خدای صلی الله علیه و آله جای داشت پیغمبر او را می‌بوسید و می‌فرمود تو سید پسر سید و پدر ساداتی و امام پسر امام و پدر امامانی و حجت پسر حجت و پدر حجتهای خدائی از صلب تو نه امام پدید آیند و نهم ایشان قائم آل محمد علیهم السلام است. و شیخ طوسی به سند صحیح روایت کرده است که حضرت امام حسین علیه السلام دیر به سخن آمد روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله آن حضرت را به مسجد برد و در پهلوی خویش بازداشت و تکبیر نماز گفت امام حسین علیه السلام خواست موافقت نماید درست نگفت حضرت از برای او بار دیگر تکبیر گفت و او نتوانست باز حضرت مکرر کرد تا آنکه در مرتبة هفتم درست گفت به این سبب هفت تکبیر در افتتاح نماز سنت شد.

و ابن شهر آشوب روایت کرده است که روزی جبرئیل به خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله آمد به صورت دحیة کلبی و نزد آن حضرت نشسه بود که ناگاه حسنین علیهماالسلام داخل شدند و چون جبرئیل را گمان دحیه می‌کردند به نزدیک او آمدند و از او هدیه می‌طلبیدند، جبرئیل دستی به سوی آسمان بلند کرد سیبی و  بهی و اناری برای ایشان فرود آورد و به ایشان داد. چون آن میوه‌ها را دیدند شاد گردیدند و نزدیک حضرت رسول صلی الله علیه و آله بردند حضرت از ایشان گرفت و بوئید و به ایشان رد کرد. و فرمود که به نزد پدر و مادر خویش ببرید و اگر اول به نزد پدر خود ببردی بهتر است. پس آنچه آن حضرت فرموده بود به عمل آوردند و به نزد پدر و مادر خویش ماندند تا رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد ایشان رفت و همگی از آن میوه‌ها تناول کردند و هرچه می‌خوردند به حال اول برمی‌گشت و چیزی از آن کم نمی‌شد و آن میوه‌ها به حال خود بود تا گاهی که حضرت رسول «ص» از دنیا رفت و باز آنها نزد اهلبیت بود و تغییری در آنها بهم نرسید تا آنکه حضرت فاطمه علیهاالسلام رحلت فرمود پس انار برطرف شد و چون حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام شهید شد به برطرف شد و سیب ماند آن سیب را حضرت امام حسن علیه السلام داشت تا آنکه به زهر شهید شد و آسیبی به آن سیب نرسید، بعد از آن نزد امام حسین علیه السلام بود.

حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرمود وقتی که پدرم در صحرای کربلا محصور اهل جور و جفا بود آن سیب را در دست داشت و هرگاه که تشنگی بر او غالب می‌شد آنرا می‌بوئید تا تشنگی آن حضرت تخفیف می‌یافت چون تشنگی بسیار بر آن حضرت غالب شد و دست از حیوه خود برداشت دندان بر آن سیب فرو برد چون شهید شد هر چند آن سیب را طلب کردند نیافتند، پس آن حضرت فرمود که من بوی آن سیب را از مرقد مطهر پدرم می‌شنوم گاهی که به زیارت او می‌روم و هر که شیعیان مخلص ما در وقت سحر به زیارت آن مرقد معطر برود بوی سیب را از آن ضریح منور می‌شنود.

و از امالی مفید نیشابوری مرویست که حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: برهنه مانده بود حضرت امام حسن و امام حسین علیهاالسلام و نزدیک عید بود پس حسنین علیهاالسلام به مادر خویش فاطمه علیهاالسلام گفتند ای مادر کودکان مدینه به جهت عید خود را آرایش و زینت کرده‌اند پس چرا تو ما را به لباس آرایش نمی‌کنی و حال آنکه ما برهنه‌ایم چنانکه می‌بینی حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود ای نور دیدگان من همانا جامه‌های شما نزد خیاط است هرگاه دوخت و آوَرد، آرایش می کنم شما را به آن روز عید و می‌خواست به این سخن خوشدل کند ایشان را، پس شب عید شد دیگر باره اعاده کردند کلام پیش را، گفتند امشب شب عید است پس چه شد جامه‌های ما؟ حضرت فاطمه گریست از حال ترحّم بر حال کودکان و فرمود ای نور دیدگان خوشدل باشید هرگاه خیاط آورد جامه‌ها را زینت می‌کنم شما را به آن انشاءالله، پس چون پاسی از شب گذشت ناگاه کوبید در خانه را کوبنده‌ای فاطمه علیهاالسلام فرمود کیست؟ صدائی بلند شد که، ای دختر پیغمبر خدا بگشا در را که من خیاط می‌باشم جامه‌های حسنین (ع) را آورده‌ام، حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود چون در را گشودم مردی دیدم با هیبت تمام و بوی خوش پس دستار بسته‌ای به من داد و برفت. پس فاطمه علیهاالسلام به خانه آمد گشود آن دستار را دید در وی بود دو پیراهن و دو ذراعه و دو زیر جامه و دو رداء و دو عامه و دو کفش، حضرت فاطمه علیهاالسلام بسی شاد و مسرور شد، پس حسنین علیهاالسلام را بیدار کرد و جامه‌ها را به ایشان پوشانید پس چون روز عید شد پیغمبر صلی الله علیه و آله بر ایشان وارد شد و حسنین را برداشت و به سوی مادرشان برد، فرمود ای فاطمه آن خیاطی که جامه‌ها را آورد شناختی؟ عرضه داشت نه به خدا سوگند نشناختم او را و نمی‌دانستم که من جامه نزد خیاط داشته باشم خدا و رسول داناترند به این مطلب فرمود ای فاطمه آن خیاط نبود بلکه او رضوان خازن جنت بوده و جامه‌ها از حلل بهشت بوده، خبر داد مرا جبرئیل از نزد پروردگار جهانیان.

و قریب به این حدیث است خبری که در منتخب روایت شده که روز عید حسنین علیهاالسلام به حضور مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند و لباس نو خواستند جبرئیل جامه‌های دوختة سفید برای ایشان آورد و حسنین (ع) خواهش لباس رنگین نمودند. رسول خدا صلی الله علیه و آله طشت آورد و حضرت جبرئیل آب ریخت حضرت مجتبی علیه السلام خواهش رنگ سبز نمود و حضرت سیدالشهداء علیه السلام خواهش رنگ سرخ نمود و جبرئیل گریه کرد و اخبار داد رسول خدا صلی الله علیه و آله را به شهادت آن دو سبط و اینکه حسن (ع) به زهر شهید می‌شود و بدن مبارکش سبز شود و حضرت امام حسین (ع) آغشته به خون شهید بود.

عیاشی و غیر او روایت کرده‌اند که روزی امام حسن علیه السلام به جمعی از مساکین گذشت که عباهای خود را افکنده بودند و نان خشکی در پیش داشتند و می خوردند چون حضرت را دیدند او را دعوت کردند حضرت از اسب خویش فرود آمد و فرمود: خداوند متکبران را دوست نمی‌دارد و نزد ایشان نشست و با ایشان تناول فرمود، پس به ایشان فرمود که من چون دعوت شما را اجابت کردم شما نیز اجابت من کنید و ایشان را به خانه برد و به جاریة خویش فرمود که هر چه برای مهمانان عزیز ذخیره کرده‌ای حاضر ساز و ایشان را ضیافت کرد و انعامات و نوازش کرده و روانه فرمود.

شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

فضائل و کرامات

 

 در بیان فضائل و مناقب و مکارم اخلاق آن حضرت

حسن و حسین پسران پیغمبرند
    
 شفاعت مردی گناهکار
      سبب هفت تکبیر در افتتاح نماز
      بوی سیب از مرقد مطهر امام حسین(ع)
      جامه های حسنین(ع) از طرف خازن جنت
      سخاوت امام حسین(ع)
      ناسزاگوئی عصام و روش نیکو و اخلاق برجسته امام حسین(ع)
    
 باب موهبت به اندازه معرفت به مردم گشاده می شود
      پینه هایی بر پشت مبارک امام حسین(ع)

از اربعین مؤذن و تاریخ خطیب و غیره نقل شده که جابر روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و‌ آله فرمود: خدای تبارک و تعالی فرزندان هر پیغمبری را از صلب او آورد و فرزندان مرا از صلب من و از صلب علی بن ابیطالب (ع) آفرید، به درستی که فرزندان هر مادری نسبت به سوی پدر دهنده مگر اولاد فاطمه که من پدر ایشانم.

مؤلف گوید: از این قبیل احادیث بسیار است که دلالت دارد بر آنکه حسنین علیهماالسلام دو فرزند پیغمبر (ص) می‌باشند و امیرالمؤمنین سلام الله علیه در جنگ صفین هنگامی که حضرت حسین علیه السلام سرعت کرد از برای جنگ با معاویه فرمود باز دارید حسن را و مگذارید که به سوی جنگ رود چه من دریغ دارم و بیمناکم که حسن و حسین کشته شوند و نسل رسول خدا منقطع گردد.

ابن ابی الحدید گفته: اگر گویند حسن و حسین پسران پیغمبرند، گویم هستند چه خداوند که در آیه مباهله فرماید: اَبنآ ناجُز حسن و حسین را نخواسته، و خداوند عیسی را از ذریت ابراهیم شمرده و اهل لغت خلافی ندارند که فرزندان دختر از نسل پدر دخترند، و اگر کسی گوید که خداوند فرموده است:

ما کان مُحَمَّدٌ اَبا اَحدٍ رِجالِکُمْ. یعنی نیست محمد صلی الله علیه و آله پدر هیچیک از مردان شما در جواب گوئیم که محمد را پدر ابراهیم ابن ماریه دانی یا ندانی بهر چه جواب دهد جواب من در حق حسن و حسین همان است.

همانا این آیة مبارکه در حق زید بن حارثه وارد شده چه او را به سنَّت جاهلیت فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌شمرند و خداوند در بطلان عقیدت ایشان این آیه فرستاد که محمد صلی الله علیه و آله پدر هیچیک از مردان شما نیست لکن نه آنست که پدر فرزندان خود حسنین و ابراهیم نباشد.

در جمله‌ای از کتب عامه روایت شده که حضرت رسول صلی الله علیه و آله دست حسنین را گرفت و فرمود در حالی که اصحابش جمع بودند:

ای قوم آنکس که مرا دوست دارد و ایشان را و پدر و مادر ایشان را دوست دارد در قیامت با من در بهشت خواهد بود. و بعضی این حدیث را نظم کرده‌اند:

      اَخَذَ اْلَّنبِیُّ یَدَ الْحُسیْن وَ صِنْوِهِ             یَوْماً وَ قالَ وَ صَحبَتُهُ فی مَجْمَعً

      مَنْ وَدَّنی یا قَومِ اَوْهذیْنِ اَو                    اَبَوَیهِما فَالْخُلْدُ مَسْکَنُهُ مَعی

برداشت آزاد از سایت تخصصی امام حسین(ع)

شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

السلام علیک یا ابا عبدالله

این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است . امام خمینی(ره)

عشق به خمینی عشق به همه خوبیهاست . امام خامنه ایی

روز اول محرم بنام مسلم مزین شده است

شهادت حضرت مسلم 

علامه مجلسی ره در جلاء فرموده که چون مسلم صدای پای اسبان را شنید دانست که به طلب او آمده‌اند گفت: اِنّالله وَ انّااِلَیْه راجِعُونَ و شمشیر خود را برداشت از خانه بیرون آمد چون نظرش بر ایشان افتاد شمشیر خود را کشید و بر ایشان حمله آورد و جمعی از ایشان را بر خاک هلاک افکند و به هر طرف که رو می‌آورد از پیش او می‌‌گریختند تا آنکه در چند حمله چهل و پنج نفر ایشان را بعذاب الهی واصل گردانید، و شجاعت و قوت آن شیر بیشة هیجاء به مرتبه‌ای بود که مردی را بیکدست می‌گرفت و بر بام می‌افکند تا آنکه بکر بن حمران ضربتی بر روی مکرم او زد و لب بالا و دندان او را افکند و باز آن شیر خدا بهر سو که رو می‌آورد کسی در برابر او نمی‌ایستاد چون از محاربة او عاجز شدند بر بامها برآمدند و سنگ و چوب بر او می‌زدند و آتش برنی می‌زدند و بر سر آنسرور می‌انداختند، چون آن سید مظلوم آن حالت را مشاهده نمود و از حیات خود ناامید گردید شمشیر کشید و بر آن کافران حمله کرد و جمعی را از پا درآورد. چون ابن اشعث دید که به آسانی دست بر او نمی‌توان یافت گفت ای مسلم چرا خود را به کشتن می‌دهد ما ترا امان می‌دهم و به نزد ابن زیاد می‌بریم و او اراده قتل تو ندارد، مسلم گفت قول شما کوفیان را اعتماد نشاید و از منافقان بیدین وفا نمی‌آید چون آن شیر بیشة هیجاء از کثرت مقاتلة اعداء و جراحتهای آن مکاران بیوفا مانده شد و ضعف و ناتوانی ر او غالب گردید ساعتی پشت به دیوار داد.

چون ابن اشعث بار دیگر امان بر او عرض کرد به ناچار تن به امان در داد با آنکه می دانست که کلام آن بی‌دینان را فروغی از صدق نیست با ابن اشعث گفت که آیا من در امانم گفت بلی پس با رفیقان او خطاب کرد که آیا مرا امان داده‌اید گفتند بلی، دست از محاربه برداشت و دل بر کشته شدن گذاشت.

و به روایت سیدبن طاوس هر چند امان بر او عرض کردند قبول نکرده در مقاتلة اعدا اهتمام می‌نمود تا آنکه جراحت بسیار رفت و نامردی از عقب او درآمد و نیزه بر پشت او زد و او را به روی انداخت آن کافران هجوم آوردند و او را دستگیر کردند انتهی پس استری آوردند و آن حضرت را بر او سوار کردند و بر دور او اجتماع نمودند و شمشیر او را گرفتند. مسلم در آن حال از حیات خود مأیوس شد و اشک از چشمان نازنینش جاری شد و فرمود این اول مکر و غدر است که با من نمودید، محمد بن اشعث گفت امیدوارم که باکی بر تو نباشد، مسلم فرمود پس امان شما چه شد پس آه حسرت از دل پر درد برکشید و سیلاب اشک از دیده بارید و گفت اِنّالله وَ انّا اَلًیْهِ راجِعُونَ.

عبدالله بن عباس سلمی گفت ای مسلم چرا گریه می‌کنی آن مقصد بزرگی که تو در نظر داری این آزارها در تحصیل آن بسیار نیست گفت گریه من برای خود نیست بلکه گریه‌ام برای آن سید مظلوم جناب امام حسین علیه السلام و اهل بیت او است که به فریت این منافقان غدار از یار و دیار خود جدا شده‌اند و روی به این جانب آورده‌اند نمی‌دانم بر سر ایشان چه خواهد آمد.

پس متوجه ابن اشعث گردید و فرمود می ‌دانم که بر امان شما اعتمادی نیست و من کشته خواهم شد، التماس دارم که از جانب من کسی بفرستی به سوی حضرت امام حسین علیه السلام که آن جناب به مکر کوفیان و وعده‌های دروغ ایشان ترک دیار خود ننماید و بر احوال پسر عم غریب و مظلوم خود مطلع گردد زیرا می دانم که آن حضرت امروز یا فردا متوجه این جانب می‌گردد، و به او بگوید که پسر عمت مسلم می‌گوید که از این سفر برگرد پدر و مادرم فدای تو باد که من در دست کوفیان اسیر شدم و مترصد قتلم و اهل کوفه همان گروهند که پدر تو آرزوی مرگ می‌کرد که از نفاق ایشان رهائی یابد این اشعث تعهد کرد. پس مسلم را به در قصر ابن زیاد برد و خود داخل قصر شد احوال مسلم را به عرض آن ولدالزنا رسانید. ابن زیاد گفت تو را با امان چه کار بود من ترا نفرستادم که او را امان بدهی ابن اشعث ساکت ماند. چون آن غریق بحر منت و بلا را در قصر بازداشتند تشنگی بر او غلبه کرده بود و اکثر اعیان کوفه بر در دارالاماره نشسته و منتظر اذن بار بودند در این وقت مسلم نگاهش افتاد بر کوزة از آب سرد که بر در قصر نهاده بودند رو به آن منافقان کرده و فرمود جرعة آبی به من دهید مسلم بن عمرو گفت ای مسلم می‌بینی آب این کوزه را چه سرد است به خدا قسم که قطره‌ای از آن نخواهی چشید تا حمیم جهنم را بیاشامی، جناب مسلم فرمود وای بر تو کیستی تو؟ گفت من آنکسم که حق را شناختم و اطاعت امام خود یزید نمودم هنگامی که تو عصیان او نمودی، منم مسلم بن عمرو باهلی. علیه اللعنه.

حضرت مسلم فرمود: مادرت به عزایت بنشیند چقدر بدزبان و سنگین دل و جفاکار می‌باشی هر آینه تو سزاوارتری از من بشرب حمیم و خلود در جحیم.

پس جناب مسلم از غایت ضعف و تشنگی تکیه بر دیوار کرد و نشست، عمرو بن حریث بر حال مسلم رقتی کرد غلام خود را فرمان داد که آب برای مسلم بیاورد و آن غلام کوزه پرآب با قدحی نزد مسلم آورد و آب در قدح ریخت و به مسلم داد چون خواست بیاشامد قدح از خون دهانش سرشار شد آن آبرا ریخت و آب دیگر طلبید این دفعه نیز خوناب شد. در مرتبه سیم خواست که بیاشامد دندانهای ثنایای او در قدح ریخت. مسلم گفت اَلْحَمْدُلله لَوْ کانَ مِنَ الرّزْقِ الْمَسُومِ لَشَرِبتُهُ.

گفت : گویا مقدر نشده است که من از آب بیاشامم.

در این حال رسول ابن زیاد آمد مسلم را طلبید آن حضرت چون داخل مجلس ابن زیاد شد سلام نکرد یکی از ملازمان ابن زیاد بانگ بر مسلم زد که بر امیر سلام کن فرمود وای بر تو ساکت شود سوگند با خدای که او بر من امیر نیست، و به روایت دیگر فرمود اگر مرا خواهد کشت سلام کردن من بر او چه اقتضا دارد و اگر مرا نخواهد کشت بعد از این سلامن من براو بسیار خواهد شد، ابن زیاد گفت خواه سلام بکنی و خواه نکنی من ترا خواهم کشت. پس مسلم فرمود چون مرا خواهی کشت بگذار که یکی از حاضرین را وصی خود کنم که به وصیتهای من عمل نماید، گفت مهلت ترا تا وصیت کنی، پس مسلم در میان اهل مجلس رو به عمر بن سعد کرده گفت میان من و تو قرابت و خویشی است من به تو حاجتی دارم می‌خواهم وصیت مرا قبول کنی، آن ملعون برای خوش آمد ابن زیاد گوش به سخن مسلم نداد.

اولاً من در این شهر هفتصد درهم قرض دارم شمشیر و زره مرا بفروش و قرض مرا ادا کن، آنکه چون مرا مقتول ساختند بدن مرا از ابن زیاد رخصت بطلبی و دفن نمائی، سیم آنکه به حضرت امام حسین علیه السلام بنویسی که به این جانب نیاید چونکه من نوشته‌ام که مردم کوفه با آن حضرت‌اند و گمان می‌کنم که به این سبب آن حضرت به طرف کوفه می‌آید پس عمر سعد تمام وصیتهای مسلم را برای ابن زیاد نقل کرد، عبیدالله کلامی گفت که حاصلش آن است که ای عمر تو خیانت کردی که راز او را نزد من افشا کردی اما جواب وصیتهای او آنست که ما را با مال او کاری نیست هر چه گفته است چنان کن، و اما چون او را کشتیم در دفن بدن او مضایقه نخواهیم کرد. و به روایت ابوالفرج ابن زیاد گفت اما در باب جثة مسلم شفاعت ترا قبول نخواهم کرد چونکه او را سزاوار دفن کردن نمی‌دانم به جهت آنکه با من طاغی در هلاک من ساعی بود.

اما حسین اگر او ارادة‌ ما ننماید ما اراده او نخواهیم کرد پس ابن زیاد رو به مسلم کرد و به بعضی کلمات جسارت آمیز با آن حضرت خطاب کرد مسلم هم با کمال قوت قلب جواب او را می‌داد و سخنان بسیار در میان گذاشت تا آخر الامر ابن زیاد علیه اللعنه ولدالزنا ناسزا به او و حضرت امیر المومنین علیه السلام و امام حسین علیه السلام و عقیل گفت پس بکر بن حمران را طلبید و ابن ملعون را مسلم ضربتی بر سرش زده بود پس او را امر کرد که مسلم را ببر به بام قصر و او را گردن بزن، مسلم گفت به خدا سوگند اگر در میان من و تو خویشی و قرابتی بود حکم به قتل من نمی‌کردی.

و مراد آن جناب از این سخن آن بود که بیاگاهاند که عبیدالله و پدرش زیاد بن ابیه زنا زادگانند و هیچ نسبی و نژادی از قریش ندارند.

پس بکر بن عمران لعین دست آن سلالة اخیار را گرفت و بر بام قصر برد و در اثنای راه زبان آن مقرب درگاه به حمد تو ثناء و تکبیر و تهلیل و تسبیح و استغفار و صلوات بر رسول خدا (ص) جاری بود و با حق تعالی مناجات می‌کرد و عرضه می‌داشت که بارالها تو حکم کن میان ما و میان این گروهی که ما را فریب دادند و دروغ گفتند و دست از یاری ما برداشتند پس بکر بن حمران لعنه الله علیه آن مظلوم را در موضعی از بام قصر که مشرف بر کفشگران بود برد و سر مبارکش را از تن جدا کرد و آن سر نازنین به زمین افتاد پس بدن شریفش را دنبال سر از بام به زیر افکند و خود ترسان و لرزان به نزد عبیدالله شتافت، آن ملعون پرسید که سبب تغییر حال تو چیست؟ گفت: در وقت قتل مسلم مرد سیاه مهیبی را دیدم در برابر من ایستاده بود و انگشت خویش را به دندان می‌گزید و من چندان از او هول و ترس برداشتم که تا بحال چنین نترسیده بودم آن شقی گفت چون می‌خواستی به خلافت عادت کار کنی دهشت بر تو مستولی گردیده و خیال در نظر تو صورت بسته:

چه شد خاموش شمع بزم ایمان                  بیاوردند هانی را ز زندان
گرفتندش سر از پیکر به زودی                      بجرم آنکه مهماندار بودی

پس ابن زیاد هانی را برای کشتن طلبید و هر چند محمد بن اشعث و دیگران برای او شفاعت کردند سودی نبخشید پس فرمان داد هانی را ببازار برند و در مکانی که گوسفندان را به بیع و شرا در می‌آوردند گردن زنند پس هانی را کتف بسته از دارالاماره بیرون آوردند و او فریاد بر می‌داشت که وامذ حجاه ولامذحَجَ لی الیَوم با مذحجاه و اَین مذحج.

از حبیب السیر نقل است که هانی بن عروه از اشراف کوفه و اعیان شبعه به شمار می‌رفت و روایت شده که به صحبت پیغمبر صلی الله علیه و آله تشرف جسته و در روزی که شهید شد هشتاد و نه سال داشت و در مروج الذهب مسعودی است که تشخص و اعیانیت هانی چندان بود که چهارهزار مرد زره‌پوش با او سوار می‌شد و هشت هزار پیاده فرمان پذیر داشت و چون احلاف یعنی هم عهدان و همسوگندان خود را از قبیله کنده و دیگر قبائل دعوت می‌کرد سی هزار مرد زره پوش او را اجابت می‌نمودند این هنگام که او را به جانب بازار برای کشتن می‌بردند چندانکه صیحه می‌زد و مشایخ قبایل را به نام یاد می‌کرد و وامذحجاه می‌گفت هیچکس او را پاسخ نداد لاجرم قوت کرد و دست خود را از بند رهائی داد و گفت آیا عمودی یا کاردی یا سنگی یا استخوانی نیست که من با آن جدال و مدافعه کنم، اعوان ابن زیاد که چنین دیدند به سوی او دویدند و او را فرو گرفتند و این دفعه او را سخت ببستند و گفتند گردن بکش گفت من به عطای جان سخی نیستم و بر قتل خود اعانت شما نخواهم کرد، پس یک تن غلام ابن زیاد که رشید ترکی نام داشت ضربتی بر او زد و در او اثر نکرد هانی گفت:

اِلَی اللهِ الْمعاد اَلّلهُمَّ اِلی رَحْمَتِکَ وَ رِضْوانِکَ.                                                    

یعنی بازگشت همه به سوی خداست، خداوندا مرا ببر به سوی رحمت و خوشنودی خود، پس ضربتی دیگر زد و او را به رحمت الهی واصل گردانید.

و چون مسلم و هانی کشته گشتند به فرمان ابن زیاد عبدالاعلی کلبی را که از شجعان کوفه بود و در روز خروج مسلم به یاری مسلم خروج کرده بود و کثیر بن شهاب او را گرفته بود، و عماره بن صلخت ازدی را که او نیز ارادة یاری مسلم داشت و دستگیر شده بود هر دو را آوردند و شهید کردند، و موافق روایت بعضی از مقاتل معتبره ابن زیاد امر کرد که تن مسلم و هانی را بگرد کوچه و بازار بگردانیدند و در محلة گوسفند فروشان بدار زدند. و سبط بن الجوزی گفته که بدن مسلم را در کناسه بدار کشیدند. و به روایت سابقه چون قبیلة مذحج چنین دیدند جنبشی کردند و تن ایشان را از دار به زیر آوردند و برایشان نماز گزاردند و به خاک سپردند.

پس ابن زیاد سر مسلم را به نزد یزید فرستاد و نامه به یزید نوشت و احوال مسلم و هانی را در آن درج کرد چون نامه و سرها به یزید رسید شاد شد و امر کرد تا سر مسلم و هانی را بر دروازة دمشق آویختند و جواب نامة عبیدالله را نوشت و افعال او را ستایش کرد و او را نوازش بسیار نمود و نوشت که شنیده‌ام حسین (ع) متوجه عراق گردیده است باید که راهها را ضبط نمائی و در ظفر یافتن با وسعی بلیغ به عمل آوری و به تهمت و گمان مردم را به قتل رسانی و آنچه هر روز سانح می‌شود برای من بنویسی والسلام.

و خروج مسلم در روز سه شنبه ماه ذی الحجه بود و شهادت او در روز چهارشنبه نهم که روز عرفه باشد واقع شد. و ابوالفرج گفته مادر مسلم ام ولد بود و علیه نام داشت و عقیل او را در شام ابتیاع نموده بود.

مؤلف گوید که: عدد اولاد مسلم را در جائی نیافتم، لکن آنچه بر آن ظفر یافتم پنج تن شمار آوردم نخستین عبدالله بن مسلم که اول شهید از اولاد ابوطالب است در واقعه طف بعد از علی اکبر و مادر او رقیه دختر امیرالمومنین علیه السلام است. دوم محمد و مادر ام ولد است و بعد از عبدالله در کربلا شهید گشت. و دو تن دیگر از فرزندان مسلم به روایت قدیم محمد و ابراهیم است که مادر ایشان از اولاد جعفر طیار می‌باشد، و کیفیت حبس و شهادت ایشان بعد از این به شرح خواهد رفت. فرزند پنجم دخترکی سیزده ساله به روایت اعثم کوفی و او با دختران امام حسین علیه السلام در سفر کربلا مصاحبت داشت و بدانکه مسلم بن عقیل را فضیلت و جلالت افزون است از آنکه در این مختصر ذکر شود کافی است در این مقام ملاحظه حدیثی که در آخر فصل پنجم از باب اول به شرح رفت و مطالعه کاغذی که حضرت امام حسین علیه السلام به کوفیان در جواب نامه‌های ایشان نوشت و قبر شریفش در جنب مسجد کوفه واقع و زیارتگاه حاضر و بادی و قاضی و دانی است. و سید بن طاوس از برای او دو زیارت نقل فرموده واحقر هر دو زیارت را در کتاب هدیه الزائرین نقل نمودم و قبر هانی رحمه الله مقابل قبر مسلم واقع است. و عبدالله بن زبیر اسدی هانی و مسلم را مرثیه گفته در اشعاری که صدر آن این است:

فَاِنْ کُنْتَ لاتَدْرینَ مَا الْمَوْتُ فَانْطُری
                                                 اِلی هانِی فِی السُّوْقِ وِ ابْنِ عَقیلٍ
  

( وَ انّیِ لاَ سْتَحْسِنُ قَوْلَ بَعْضِ السّادَهِ الجَلیلِ فی رِثاًءِ مُسْمِمِ بْنِ عقیلٍ )

سقتک دَماً یَابْنَ عَمّ الْحُسَیْن                  مَدامِعُ شیعَتِکَ السّافِحَه
وَ لابَرَحَتْ هاطِلاتُ الدُّمُوعِ                               تُحَیّکَ غادِیَهً رائِحَهً
 لاِنّکَ لَمْ تَرومَن شَرْبَهَ                             ثنایاکَ فیها غَدَتْ طائَحَه
رمُوکَ مِنَ الْقَصْرِ اذْ اَوْ ثَقُوکَ                 فَهَل سَلِمَتْ فیکَ مِنْ جارِحَه
تَجُرّ بِاَسْواقِهِمْ فشی الْحِبالِ                        اَلَسْتَ اَمرُهُمُ الْبارحًه
اَتَقضی وَلَمْ تَیْکِکَ الْباکیات                     اَمالَکَ قِی الْمِصْر مِن نائحه
لَئن تقض نحْباً فَکَمْ فی رزوُد                   عَلَیْکَ العَشیّه مِنْ صائحه

 

برگرفته از کتاب منتهی الامال، تألیف حاج شیخ عباس قمی

برداشت آزاد از سایت تخصصی امام حسین (ع)

 

شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

امام صادق (ع) قسمت دوم

جنبش علمی
اختلافات سیاسی بین امویان و عباسیان و تقسیم شدن اسلام به فرقه های مختلف و ظهور عقاید مادی و نفوذ فلسفه یونان در کشورهای اسلامی ، موجب پیدایش یک نهضت علمی گردید . نهضتی که پایه های آن بر حقایق مسلم استوار بود . چنین نهضتی  لازم بود ، تا هم حقایق دینی را از میان خرافات و موهومات و احادیث جعلی بیرون کشد و هم در برابر زندیقها و مادیها با نیروی منطق و قدرت استدلال مقاومت کند و آرای سست آنها را محکوم سازد . گفتگوهای علمی و مناظرات آن حضرت با افراد دهری و مادی مانند "ابن ابی العوجاء" و "ابو شاکر دیصانی " و حتی "ابن مقفع " معروف است . به وجود آمدن چنین نهضت علمی در محیط آشفته و تاریک آن عصر ، کار هر کسی  نبود ، فقط کسی شایسته این مقام بزرگ بود که مأموریت الهی داشته باشد و از جانب خداوند پشتیبانی  شود ، تا بتواند به نیروی الهام و پاکی نفس و تقوا وجود خود را به مبدأ غیب ارتباطدهد ، حقایق علمی را از دریای بیکران علم الهی به دست آورد ، و در دسترس استفاده گوهرشناسان حقیقت قرار دهد . تنها وجود گرامی  حضرت صادق ( ع ) می توانست چنین مقامی داشته باشد ، تنها امام صادق ( ع ) بود که با کناره گیری از سیاست و جنجالهای سیاسی از آغاز امامت در نشر معارف اسلام و گسترش قوانین و احادیث راستین دین مبین و تبلیغ احکام و تعلیم و تربیت مسلمانان کمر همت بر میان بست . زمان امام صادق ( ع ) در حقیقت عصر طلایی دانش و ترویج احکام و تربیت شاگردانی بود که هر یک مشعل نورانی علم را به گوشه و کنار بردند و در "خودشناسی " و "خداشناسی " مانند استاد بزرگ و امام بزرگوار خود در هدایت مردم کوشیدند . در همین دوران درخشان - در برابر فلسفه یونان - کلام و حکمت اسلامی رشد کرد و فلاسفه و حکمای بزرگی در اسلام پرورش یافتند . همزمان با نهضت علمی و پیشرفت دانش بوسیله حضرت صادق ( ع ) در مدینه ، منصور خلیفه عباسی که از راه کینه و حسد ، به فکر ایجاد مکتب دیگری افتاد که هم بتواند در برابر مکتب جعفری  استقلال علمی داشته باشد و هم مردم را سرگرم نماید و از خوشه چینی از محضر امام ( ع ) بازدارد . بدین جهت منصور مدرسه ای در محله "کرخ " بغداد تأسیس نمود . منصور در این مدرسه از وجود ابو حنیفه در مسائل فقهی استفاده نمود و کتب علمی و فلسفی را هم دستور داد از هند و یونان آوردند و ترجمه نمودند ، و نیز مالک را - که رئیس فرقه مالکی است - بر مسند فقه نشاند ، ولی این مکتبها نتوانستند وظیفه ارشاد خود را چنانکه باید انجام دهند . امام صادق ( ع ) مسائل فقهی و علمی و کلامی را که پراکنده بود ، به صورت منظم درآورد ، و در هر رشته از علوم و فنون شاگردان زیادی تربیت فرمود که باعث گسترش معارف اسلامی  در جهان گردید . دانش گستری امام ( ع ) در رشته های مختلف فقه ، فلسفه و کلام ، علوم طبیعی و ... آغاز شد . فقه جعفری همان فقه محمدی یا دستورهای دینی است که از سوی خدا به پیغمبر بزرگوارش از طریق قرآن و وحی رسیده است . بر خلاف سایر فرقه ها که بر مبنای عقیده و رأی و نظر خود مطالبی را کم یا زیاد می کردند ، فقه جعفری  توضیح و بیان همان اصول و فروعی بود که در مکتب اسلام از آغاز مطرح بوده است . ابو حنیفه رئیس فرقه حنفی درباره امام صادق ( ع ) گفت : من فقیه تر از جعفرالصادق کسی را ندیده ام و نمی شناسم . فتوای بزرگترین فقیه جهان تسنن شیخ محمد شلتوت رئیس دانشگاه الازهر مصر که با کمال صراحت عمل به فقه جعفری را مانند مذاهب دیگر اهل سنت جایز دانست - در روزگار ما - خود اعترافی  است بر استواری فقه جعفری و حتی برتری آن بر مذاهب دیگر . و اینها نتیجه کار و عمل آن روز امام صادق ( ع ) است . در رشته فلسفه و حکمت حضرت صادق ( ع ) همیشه با اصحاب و حتی کسانی که از دین و اعتقاد به خدا دور بودند مناظراتی داشته است . نمونه ای از بیانات امام ( ع ) که در اثبات وجود خداوند حکیم است ، به یکی از شاگردان واصحاب خود به نام "مفضل بن عمر" فرمود که در کتابی به نام "توحید مفضل " هم اکنون در دست است . مناظرات امام صادق ( ع ) با طبیب هندی که موضوع کتاب "اهلیلجه " است نیز نکات حکمت آموز بسیاری  دارد که گوشه ای از دریای بیکران علم امام صادق ( ع ) است . برای شناسایی استاد معمولا دو راه داریم ، یکی شناختن آثار و کلمات او ، دوم شناختن شاگردان و تربیت شدگان مکتبش . کلمات و آثار و احادیث زیادی از حضرت صادق ( ع ) نقل شده است که ما حتی  قطره ای از دریا را نمی توانیم به دست دهیم مگر "نمی از یمی " . اما شاگردان آن حضرت هم بیش از چهار هزار بوده اند ، یکی از آنها "جابر بن حیان " است . جابر از مردم خراسان بود . پدرش در طوس به داروفروشی مشغول بود که به وسیله طرفداران بنی امیه به قتل رسید . جابر بن حیان پس از قتل پدرش به مدینه آمد . ابتدا در نزد امام محمد باقر ( ع ) و سپس در نزد امام صادق ( ع ) شاگردی کرد . جابر یکی  از افراد عجیب روزگار و از نوابغ بزرگ جهان اسلام است . در تمام علوم و فنون مخصوصا در علم شیمی تألیفات زیادی دارد ، و در رساله های  خود همه جا نقل می کند که ( جعفر بن محمد ) به من چنین گفت یا تعلیم داد یا حدیث کرد . از اکتشافات او اسید ازتیک ( تیزآب ) و تیزاب سلطانی و الکل است . وی چند فلز و شبه فلز را در زمان خود کشف کرد . در دوران "رنسانس اروپا" در حدود 300رساله از جابر به زبان آلمانی چاپ و ترجمه شده که در کتابخانه های برلین و پاریس ضبط است . حضرت صادق ( ع ) بر اثر توطئه های منصور عباسی در سال 148هجری مسموم و در قبرستان بقیع در مدینه مدفون شد . عمر شریفش در این هنگام 65سال بود . از جهت اینکه عمر بیشتری نصیب ایشان شده است به "شیخ الائمه " موسوم است . حضرت امام صادق ( ع ) هفت پسر و سه دختر داشت . پس از حضرت صادق ( ع ) مقام امامت بنا به امر خدا به امام موسی کاظم ( ع ) منتقل گردید . دیگر از فرزندان آن حضرت اسمعیل است که بزرگترین فرزند امام بوده و پیش از وفات حضرت صادق ( ع ) از دنیا رفته است . طایفه اسماعیلیه به امامت وی  قائلند .

خلق و خوی حضرت صادق ( ع )
حضرت صادق ( ع ) مانند پدران بزرگوار خود در کلیه صفات نیکو و سجایای  اخلاقی سرآمد روزگار بود . حضرت صادق ( ع ) دارای قلبی روشن به نور الهی و در احسان و انفاق به نیازمندان مانند اجداد خود بود . دارای حکمت و علم وسیع و نفوذ کلام و قدرت بیان بود . با کمال تواضع و در عین حال با نهایت مناعت طبع کارهای خود را شخصا انجام می داد ، و در برابر آفتاب سوزان حجاز بیل به دست گرفته ، در مزرعه خود کشاورزی  می کرد و می فرمود : اگر در این حال پروردگار خود را ملاقات کنم خوشوقت خواهم بود ، زیرا به کد یمین و عرق جبین آذوقه و معیشت خود و خانواده ام را تأمین می نمایم . ابن خلکان می نویسد : امام صادق ( ع ) یکی از ائمه دوازده گانه مذهب امامیه و از سادات اهل بیت رسالت است . از این جهت به وی صادق می گفتند که هر چه می گفت راست و درست بود و فضیلت او مشهورتر از آن است که گفته شود . مالک می گوید : با حضرت صادق ( ع ) سفری به حج رفتم ، چون شترش به محل احرام رسید ، امام صادق ( ع ) حالش تغییر کرد ، نزدیک بود از مرکب بیفتد و هر چه می خواست لبیک بگوید ، صدا در گلویش گیر می کرد . به او گفتم : ای پسر پیغمبر ، ناچار باید بگویی لبیک ، در جوابم فرمود : چگونه جسارت کنم و بگویم لبیک ، می ترسم خداوند در جوابم بگوید : لا لبیک ولا سعدیک .

 

یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

سلام دوستان

چهارشنبه 22/مهر/1388 مصادف است با سالگرد شهادت رئیس مذهب شیعه حضرت امام جعفر صادق علیه السلام. از خداوند منان میخواهم تا همه ما توفیق این رو داشته باشیم بتونیم رهرو خوبی برای ائمه (ع) باشیم

امام جعفر صادق را بهتر بشناسیم

امام صادق ( ع ) قسمت اول
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام رئیس مذهب جعفری ( شیعه ) در روز 17 ربیع الاول سال 83هجری چشم به جهان گشود . پدرش امام محمد باقر ( ع ) و مادرش "ام فروه " دختر قاسم بن محمد بن ابی  بکر می باشد. کنیه آن حضرت : "ابو عبدالله " و لقبش "صادق " است . حضرت صادق تا سن 12سالگی معاصر جد گرامیش حضرت سجاد بود و مسلما تربیت اولیه او تحت نظر آن بزرگوار صورت گرفته و امام ( ع ) از خرمن دانش جدش خوشه چینی کرده است . پس از رحلت امام چهارم مدت 19سال نیز در خدمت پدر بزرگوارش امام محمد باقر ( ع ) زندگی  کرد و با این ترتیب 31سال از دوران عمر خود را در خدمت جد و پدر بزرگوار خود که هر یک از آنان در زمان خویش حجت خدا بودند ، و از مبدأ فیض کسب نور می نمودند گذرانید . بنابراین صرف نظر از جنبه الهی و افاضات رحمانی که هر امامی آن را دار می باشد ، بهره مندی  از محضر پدر و جد بزرگوارش موجب شد که آن حضرت با استعداد ذاتی و شم علمی  و ذکاوت بسیار ، به حد کمال علم و ادب رسید و در عصر خود بزرگترین قهرمان علم و دانش گردید . پس از درگذشت پدر بزرگوارش 34سال نیز دوره امامت او بود که در این مدت "مکتب جعفری " را پایه ریزی فرمود و موجب بازسازی و زنده نگهداشتن شریعت محمدی ( ص ) گردید . زندگی پر بار امام جعفر صادق ( ع ) مصادف بود با خلافت پنج نفر از بنی  امیه ( هشام بن عبدالملک - ولید بن یزید - یزید بن ولید - ابراهیم بن ولید - مروان حمار ) که هر یک به نحوی موجب تألم و تأثر و کدورت روح بلند امام معصوم ( ع ) را فراهم می کرده اند ، و دو نفر از خلفای عباسی ( سفاح و منصور ) نیز در زمان امام ( ع ) مسند خلافت را تصاحب کردند و نشان دادند که در بیداد و ستم بر امویان پیشی گرفته اند ، چنانکه امام صادق ( ع ) در 10سال آخر عمر شریفش در ناامنی و ناراحتی بیشتری بسر می برد .

( عصر امام صادق ( ع
عصر امام صادق ( ع ) یکی از طوفانی ترین ادوار تاریخ اسلام است که از یک سو اغتشاشها و انقلابهای پیاپی  گروههای مختلف ، بویژه از طرف خونخواهان امام حسین ( ع ) رخ می داد ، که انقلاب "ابو سلمه " در کوفه و "ابو مسلم " در خراسان و ایران از مهمترین آنها بوده است . و همین انقلاب سرانجام حکومت شوم بنی امیه را برانداخت و مردم را از یوغ ستم و بیدادشان رها ساخت . لیکن سرانجام بنی عباس با تردستی و توطئه ، بناحق از انقلاب بهره گرفته و حکومت و خلافت را تصاحب کردند . دوره انتقال حکومت هزار ماهه بنی امیه به بنی عباس طوفانی ترین و پر هرج و مرج ترین دورانی بود که زندگی امام صادق ( ع ) را فراگرفته بود . و از دیگر سو عصر آن حضرت ، عصر برخورد مکتبها و ایده ئولوژیها و عصر تضاد افکار فلسفی و کلامی مختلف بود ، که از برخورد ملتهای اسلام با مردم کشورهای فتح شده و نیز روابط مراکز اسلامی با دنیای خارج ، به وجود آمده و در مسلمانان نیز شور و هیجانی برای فهمیدن و پژوهش پدید آورده بود . عصری که کوچکترین کم کاری یا عدم بیداری و تحرک پاسدار راستین اسلام ، یعنی  امام ( ع ) ، موجب نابودی  دین و پوسیدگی تعلیمات حیات بخش اسلام ، هم از درون و هم از بیرون می شد . اینجا بود که امام ( ع ) دشواری فراوان در پیش و مسؤولیت عظیم بر دوش داشت . پیشوای ششم در گیر و دار چنین بحرانی می بایست از یک سو به فکر نجات افکار توده مسلمان از الحاد و بی دینی و کفر و نیز مانع انحراف اصول و معارف اسلامی از مسیر راستین باشد ، و از توجیهات غلط و وارونه دستورات دین به وسیله خلفای وقت جلوگیری کند . علاوه بر این ، با نقشه ای  دقیق و ماهرانه ، شیعه را از اضمحلال و نابودی  برهاند ، شیعه ای که در خفقان و شکنجه حکومت پیشین ، آخرین رمقها را می گذراند ، و آخرین نفرات خویش را قربانی می داد ، و رجال و مردان با ارزش شیعه یا مخفی  بودند ، و یا در کر و فر و زرق و برق حکومت غاصب ستمگر ذوب شده بودند ، و جرأت ابراز شخصیت نداشتند ، حکومت جدید هم در کشتار و بی عدالتی دست کمی از آنها نداشت و وضع به حدی  خفقان آور و ناگوار و خطرناک بود که همگی یاران امام ( ع ) را در معرض خطر مرگ قرار می داد ، چنانکه زبده هایشان جزو لیست سیاه مرگ بودند . "جابر جعفی " یکی  از یاران ویژه امام است که از طرف آن حضرت برای انجام دادن امری به سوی کوفه می رفت . در بین راه قاصد تیز پای امام به او رسید و گفت : امام ( ع ) می گوید : خودت را به دیوانگی بزن ، همین دستور او را از مرگ نجات داد و حاکم کوفه که فرمان محرمانه ترور را از طرف خلیفه داشت از قتلش به خاطر دیوانگی منصرف شد . جابر جعفی که از اصحاب سر امام باقر ( ع ) نیز می باشد می گوید : امام باقر ( ع ) هفتاد هزار بیت حدیث به من آموخت که به کسی نگفتم و نخواهم گفت ... او روزی به حضرت عرض کرد مطالبی از اسرار به من گفته ای که سینه ام تاب تحمل آن را ندارد و محرمی ندارم تا به او بگویم و نزدیک است دیوانه شوم . امام فرمود : به کوه و صحرا برو و چاهی بکن و سر در دهانه چاه بگذار و در خلوت چاه بگو : حدثنی  محمد بن علی بکذا وکذا ... ، ( یعنی امام باقر ( ع ) به من فلان مطلب را گفت ، یا روایت کرد ) . آری ، شیعه می رفت که نابود شود ، یعنی اسلام راستین به رنگ خلفا درآید ، و به صورت اسلام بنی امیه ای یا بنی عباسی خودنمایی کند . در چنین شرایط دشواری ، امام دامن همت به کمر زد و به احیا و بازسازی  معارف اسلامی پرداخت و مکتب علمی عظیمی به وجود آورد که محصول و بازده آن ، چهار هزار شاگرد متخصص ( همانند هشام ، محمد بن مسلم و ... ) در رشته های  گوناگون علوم بودند ، و اینان در سراسر کشور پهناور اسلامی آن روز پخش شدند . هر یک از اینان از طرفی  خود ، بازگوکننده منطق امام که همان منطق اسلام است و پاسدار میراث دینی  و علمی و نگهدارنده تشیع راستین بودند ، و از طرف دیگر مدافع و مانع نفوذ افکار ضد اسلامی و ویرانگر در میان مسلمانان نیز بودند . تأسیس چنین مکتب فکری  و این سان نوسازی و احیاگری تعلیمات اسلامی ، سبب شد که امام صادق ( ع ) به عنوان رئیس مذهب جعفری ( تشیع ) مشهور گردد . لیکن طولی نکشید که بنی عباس پس از تحکیم پایه های حکومت و نفوذ خود ، همان شیوه ستم و فشار بنی امیه را پیش گرفتند و حتی از آنان هم گوی سبقت را ربودند . امام صادق ( ع ) که همواره مبارزی نستوه و خستگی ناپذیر و انقلابیی بنیادی در میدان فکر و عمل بوده ، کاری که امام حسین ( ع ) به صورت قیام خونین انجام داد ، وی قیام خود را در لباس تدریس و تأسیس مکتب و انسان سازی انجام داد و جهادی راستین کرد .

 

یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

شاه خیال‌پردازی را دوست داشت
 
شاه خیال‌پردازی را دوست داشت
دکتر غلامعلی رجایی

داستان‌های خیالی ساواک برای شاه
همه ساله به دستور اعلیحضرت بودجه هنگفتی در اختیار ساواک قرار می‌گرفت و ساواک هم برای آنکه نشان بدهد لایق دریافت این بودجه عظیم است داستان‌های عجیب و غریب جاسوسی درست می‌کرد و در گزارش‌هایی به عرض شاه می‌رساند.

مثلاً گزارش می‌کردند که در فلان شب‌نشینی خصوصی در برلین، صدراعظم آلمان از نزدیکی بیش از حد ایران به انگلستان انتقاد کرده و گفته نمی‌داند چرا شاه ایران فرصت‌های اقتصادی به آلمان نمی‌دهد. یا متن گفت‌وگوی رهبر حزب کارگر در جلسه خصوصی حزب را می‌آوردند و به شاه می‌دادند و متأسفانه اعلیحضرت سئوال نمی‌کردند که چگونه شما به این مطالب دست یافته‌اید؟

ساواک حتی یک بارمدعی شده بود که در دفتر نخست وزیر انگلستان شنود گذاشته است. اعلیحضرت از این مطالب خوششان می‌آمد. اصولاً اعلیحضرت از جوانی به داستان‌های پلیسی و خصوصاً داستان‌های شرلوک هلمز و مایک‌ هامر علاقه وافری داشتند و ساواک هم با اطلاع از این علاقه شاه برای ایشان داستان می‌ساخت.

آنها گاهی اوقات هم برای نشان دادن کارایی ساواک عده‌ای را می‌گرفتند و متهم به کارهایی می‌کردند که اصلاً صحت نداشت مثلاً یک گروه روشنفکر را که شب شعر برگزار می‌کرد و هر ماه در خانه یکی از شعرا و نویسندگان (بیشتر مطبوعاتی) دوره می‌گذاشت و تمایلات چپی داشت گرفتند و برای آنکه کار خود را مهم جلوه دهند اعلام کردند که این گروه قصد گروگانگیری و ربودن والاحضرت ولیعهد و سایر فرزندان شاه را داشته‌اند. دو نفر از اعضای این گروه بعداً اعدام شدند.
در نتیجه این گزارشات بی اساس اعلیحضرت به همه کس و همه چیز بدبین شده بودند و همه را به چشم جاسوس «سیا» و یا اینتلجنت سرویس و یا «ک.گ.ب» می‌دیدند.

اشکال دیگر ساواک (در زمان مدیریت نصیری) این بود که با هویدا ساخته بودند و مطابق میل نخست وزیر گزارشات مثبت در مورد پیشرفت‌های همه جانبه و توسعه امور مملکت به شاه می‌دادند و تصویری ازخوشبختی و رفاه و سعادت مردم ایران را در پیش چشمان شاه می‌گشودند، انگار در این مملکت حتی یک ناراضی هم وجود ندارد.

متأسفانه شاه این مطلب را باور کرده بود و وقتی در جریان تأسیس حزب فراگیر رستاخیر اعلام شد که هر کس در این مملکت ناراضی است می‌تواند بیاید پاسپورت خود را بگیرد و برود، تنها یک نفر تقاضای خروج از مملکت را داد و شاه با توجه به این مطلب همیشه می‌گفت: در این مملکت یک نفر ناراضی بود که او هم پاسپورتش را گرفت و رفت. (25 سال در کنار پادشاه، ص348)

چگونگی نخست وزیر شدن ازهاری
تقریبا در همین موقع بود که از دفتر شاه به من تلفن شد. شاه می‌خواست هر چه زودتر با من ملاقات کند و من هم پاسخ دادم که اگر راه باز باشد هر چه زودتر خودم را به کاخ خواهم رساند. نیمساعت بعد سرگرد پلیس و هایکاز اطلاع دادند که در مسیر کاخ نیاوران مانعی وجود ندارد و می‌توانیم حرکت کنیم. اتومبیل سرگرد در جلو، کرایسلر ما در وسط و اتومبیل مأموران پلیس از پشت سر به طرف کاخ حرکت کردیم. نزدیک غروب بود و منظره غم انگیز وهم آلود اطراف، صحنه‌های داستان‌های سورئالیستی را به خاطر می‌آورد.

در تمام محوطه اطراف کاخ نیاوران تانک‌های چیفتن و افراد نیروهای گارد شاهنشاهی مستقر شده بودند. تجهیزات کامل نظامی از جمله سلاح‌های ضدهوایی در گوشه و کنار دیده می‌شد و کاخ تحت مراقبت شدید نظامی قرار داشت. اتومبیل ما بدون معطلی از در اصلی گذشت و در مقابل درب ساختمان دفتر شاه توقف کرد. در مقابل این درب همیشه دربانی می‌ایستاد ولی حالا کسی آنجا دیده نمی‌شد و در باز بود.

وارد ساختمان شدم و در سالن انتظار چند لحظه‌ای توقف کردم. در ملاقات‌های پیشین آجودان مخصوص شاه در این سالن از ما استقبال می‌کرد ولی با کمال تعجب باز هم کسی را ندیدم. در اتاق مجاور هم که قبل از دفتر شاه قرار داشت هیچکس نبود و من همانطور مات و متحیر مانده بودم که دری باز شد و شهبانو وارد اتاق گردید. شهبانو از دیدن من در این اتاق تنها غافلگیر شد و حیرت و شگفتی من از این وضع کمتر از او نبود.
وقتی که به شهبانو گفتم شاه از من خواسته است که به دیدنش بیایم، او به طرف یکی از اتاق‌ها رفت و چند لحظه بعد با یکی از آجودان‌های شاه مراجعت کرد. به دنبال او چند آجودان دیگر هم سر رسیدند و گفتند که شاه در دفتر طبقه بالا است و یکی از آنها بی درنگ مرا نزد او هدایت کرد.

بر خلاف انتظار، شاه را در آن لحظه خیلی آرام یافتم. او گفت که عصر امروز با هلی کوپتر بر فراز شهر پرواز کرده و خرابی پایتخت را نظاره کرده است. شاه افزود که صدها ساختمان ویران شده و بسیاری از آنها هنوز در حال سوختن هستند و سپس گفت که برای او چاره‌ای جز استقرار یک دولت نظامی باقی نمانده است. بعد از این مقدمه شاه از من پرسید که آیا می‌توانم به فوریت با واشنگتن تماس گرفته و از حمایت امریکا از این تصمیم او اطمینان حاصل کنم؟ من پاسخ دادم که چون پیش بینی این وضع را می‌کردم قبلا نظر واشنگتن را در این مورد جویا شده ام و رئیس جمهوری و دولت امریکا از این اقدام پشتیبانی خواهند کرد. شاه از این موضوع خوشحال و آسوده خاطر شد و سفارش ویسکی برای من داد او سپس گفت که از سفیر انگلیس هم خواسته است به کاخ بیاید و بهتر است صبر کنیم تا او هم برسد.

شاه از موضوع آتش زدن ساختمان سفارت انگلیس و رفتن سفیر به سفارت فرانسه خبر نداشت و وقتی که این موضوع را به وی اطلاع دادم تعجب کرد. شاه سپس زبان به شکوه و شکایت از رادیو بی بی سی و اخبار و گزارش‌های این رادیو درباره اوضاع ایران گشود و گفت که این رادیو در مقابل حکومت او جبهه گرفته و به تبلیغ نظرات و انتقادات مخالفان پرداخته است.
در تمام آن روز شایعاتی در شهر منتشر شده بود که آتش‌سوزی امروز تهران، کار عوامل ساواک بوده و ساواک برای وادار ساختن شاه به شدت عمل و استقرار دولت نظامی دست به این کار زده است. این شایعات را که به گوش من هم رسیده بود، برای شاه بازگو کردم و پرسیدم که در این مورد چه فکر می‌کند. شاه با قیافه خسته‌ای به من نگاه کرد. شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت «کسی چه می‌داند؟ این روزها من هر چیزی را باور می‌کنم!»

در حدود یک ساعت طول کشید تا سفیر انگلیس بتواند خود را به کاخ برساند. در این فاصله بین شاه و شهبانو هم یک مکالمه تلفنی صورت گرفت با اینکه من هنوز فارسی را خوب نمی‌فهمیدم، از مجموع حرف‌هایی که شاه خطاب به همسرش می‌گفت، احساس کردم که شهبانو از عواقب تشکیل یک دولت نظامی نگران است و شاه دلایل اتخاذ این تصمیم را به او توضیح می‌داد. طرز صحبت او با شهبانو توأم با نوعی احترام و مهربانی بود و ضمن حرفهایش متوجه این نکته هم شدم که می‌گفت امریکا هم از تصمیم او حمایت می‌کند.
شاه پس از گفتگوی تلفنی با شهربانو تلفن را برداشت و از ژنرال ازهاری رئیس ستاد خود خواست که هر چه زودتر برای دیدن او به کاخ بیاید.

با ورود سفیر انگلیس شاه ابتدا از اینکه ساختمان سفارت مورد حمله قرار گرفته اظهار تأسف کرد و گفت: دولت ایران هزینه ترمیم خرابی ساختمان را تقبل خواهد کرد. او سپس تصمیم خود را درباره روی کار آوردن یک دولت نظامی به سفیر انگلیس اطلاع داد و نظر او را در این مورد جویا شد. پارسونز گفت که شخصا نمی‌تواند نظری بدهد و چون وسایل مخابراتی سفارت هم آسیب دیده نمی‌تواند به فوریت از لندن کسب تکلیف کند. شاه دیگر موضوع را دنبال نکرد و گفت که به هرحال او امشب ترتیب تشکیل یک دولت نظامی را خواهد داد و فردا آن را اعلام خواهد کرد.
هنگامی که از کاخ خارج می‌شدیم، ژنرال ازهاری را در سالن انتظار دیدیم و چون از موضوع مأموریتی که به او محول خواهد شد اطلاع داشتیم، برایش آرزوی موفقیت کردیم. ازهاری که از جمله ژنرال‌های جاه طلب و تشنه قدرت نبود با تحیر از ما تشکر کرد و با قیافه‌ای افسرده راه دفتر شاه را در پیش گرفت.
سولیوان، ویلیام، خاطرات دو سفیر (مأموریت در ایران) ترجمه محمود طلوعی، چاپ سوم، نشر علم، 1375 (صفحه 164 تا 167)
شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

واژه «امام خمینی» چه روزی، کجا و چگونه ابداع شد؟

واژه «امام خمینی» چه روزی، کجا و چگونه ابداع شد؟

در آستانه سی‌امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، هنوز بسیاری از رویدادهای اصلی تاریخ انقلاب و نقاط عطف نهضت اسلامی سربسته و نامکشوف باقی مانده است. حدود سه دهه از استقرار جمهوری اسلامی می‌گذرد و طی این مدت‌ هزاران کتاب یا رساله تحقیقی درباره سیر حوادث انقلاب 57 منتشر شده؛ با این حال همچنان مسایل بسیاری بر زمین باقی مانده که نیازمند بازکاوی و بازخوانی دقیق‌تر‌ تاریخی است.

به گزارش خبرنگار شهاب‌نیوز؛ یکی از این مسایل استفاده از لقب «امام» برای بنیانگذار جمهوری اسلامی است. عبارت «امام» اینک آنچنان با نام «خمینی» درآمیخته و عجین شده است که شاید تفکیک این دو واژه از یکدیگر قابل تصور نباشد. با این حال واقعیت این است که امام خمینی (ره) حدود 31 سال قبل نه به نام «امام خمینی» که به نام «آیت‌الله العظمی خمینی» شناخته می‌شد. بدین ترتیب این سئوال جالب توجه به وجود می‌آید که لقب «امام» برای بنیانگذار جمهوری اسلامی؛ اولین بار چه روزی، چه سالی، کجا و توسط چه کسی مورد استفاده قرار گرفت؟

هشتم آبان سال 1356 ـ مسجد ارک تهران
اکثر مورخانی که در این زمینه تحقیق کرده‌اند به صورت متفق‌القول معتقدند که واژه «امام»، نخستین بار در هشتم آبان ماه سال 1356 در مسجد ارک تهران و در مراسم شهادت آقا «مصطفی» فرزند ارشد بنیانگذار جمهوری اسلامی مورد استفاده قرار گرفت. سخنران این مراسم کسی نبود جز حجت‌الاسلام حسن روحانی که به دعوت آیت‌الله مطهری و روحانیت مبارز تهران یکی از تند و تیزترین سخنرانی‌های انقلابی در حمایت از آیت‌الله العظمی خمینی را تا آن مقطع ایراد کرد.

سخنرانی کم‌سابقه حسن روحانی در وصف آیت‌الله العظمی خمینی در شرایطی ایراد شد که هنوز 15 ماه به پیروزی انقلاب باقی مانده بود و رژیم شاهنشاهی از ظاهری قدرتمند و استوار برخوردار بود. با این حال وی در سخنرانی توفانی خود برای اولین بار؛ آیت‌الله خمینی را «ابراهیم زمان» خواند و به مردم پیشنهاد کرد که از این پس، او را
«امام خمینی» بنامند. پیشنهادی که البته با مخالفت تند برخی از مرتجعین مواجه شد؛ با این حال از سوی حضار به شدت مورد استقبال قرار گرفت و در کمتر از دو ماه در چهارگوشه ایران فراگیر گشت.

روحانی در نقطه اوج آن سخنرانی تند و تیز تاکید کرد که آیت‌الله خمینی «از جهات مختلف به نوح، موسى، عیسى و سایر پیامبران شبیه است اما بیشترین شباهت را با زندگى ابراهیم خلیل دارد». وی سپس با معرفی برخی از مشخصات زندگی حضرت ابراهیم(ع) از جمله بت شکنى و ماجرای قربانی کردن فرزندش؛ مساله شهادت آقا مصطفی فرزند ارشد امام را به میان کشید و نهایتاً گفت: اى خمینى عزیز؛ تو و فرزند فرزانه و مصطفاى عزیزت را به سرزمین مبارک، کنار حرم مولایت امیرالمؤمنین رساندیم. بگذار موجى در حوزه کهنسال نجف، ایجاد شود. بگذار دانشمندان بزرگ این حوزه، با عظمت علمى تو آشنا شوند. دشمن خواست تا تو در دریاى نجف غرق شوى! نمى‏دانست تو کشتى نجات بخش و سفینة النجاة خواهى شد. بگذار جهانیان بیشتر و بهتر تو را بشناسند، اى ابراهیم زمان! اى ابراهیم عزیز!... امامت مقامى است که آخرین امتحان آن، امتحان فرزند است... بنابراین من یک لقب براى مرجع بزرگ و رهبر عظیم الشأن، آن ابراهیم زمان، مى‏پسندم و آن لقب امام است. بنابر این: "امام خمینى".
[اینجا]

خطیب مراسم مسجد ارک تهران البته پس از این جملات به شدت از رژیم شاه به دلیل «اختناق»، «سانسور» و «خفقان» انتقاد کرد و مقاومت حکومت پهلوی در مقابل مراسم‌های شهادت آقا مصطفی را نشانه «ترس هیات حاکمه از قدرت روحانیت، قدرت مرجعیت و بالاخره هیجان و غلیان احساسات مردم» دانست. روحانی همچنین مفصلاً در وصف فرزند ارشد امام (ره) سخن گفت و این گونه دعا کرد: «خدایا 14 سال مفارقت بس است. خدایا تو را به عظمت همه اولیا و عزیزانت قسم مى‏دهیم چشم ملت ایران را به زودى به جمال دل‌آراى مرجع بزرگ و رهبر عالیقدرشان منور بفرما». با این حال، آن چه از سخنرانی او برای همیشه به یادگار ماند، اطلاق واژه «امام» به مردی بود که 15 ماه بعد در میان استقبال میلیونی ایرانیان به کشور بازگشت و نظامی جدید را مستقر کرد.

مراسم مسجد ارک تهران چگونه برنامه‌ریزی شد؟
به اعتقاد بسیاری از ناظران بی‌طرف؛ شهادت (یا رحلت) آقا مصطفی فرزند ارشد بنیانگذار جمهوری اسلامی را بایستی نقطه عطفی در تاریخ مبارزات انقلاب اسلامی دانست. مخصوصاً آن که روحانیون و انقلابیون پیرو امام خمینی با استفاده از این ماجرا؛ دور تازه‌ای از نهضت سخنرانی و افشاگری را به راه انداختند و با تحریک احساسات مردم، موج حرکات عصیانگرانه در برابر رژیم شاه را وارد فاز تازه‌ای کردند. به همین دلیل، بازخوانی حوادث منتهی به یکی از بزرگترین مراسم‌هایی که به یاد آقا مصطفی در سال 1356 در مسجد ارک تهران برگزار شد و البته نقطه آغاز اطلاق صفت «امام» به بنیانگذار جمهوری اسلامی بود، می‌تواند جالب و راهگشا باشد.

حسن روحانی در بخشی از خاطرات خود درباره مراسم مسجد ارک تهران (هشتم آبان 1356) می‌گوید: «چند روز پس از شهادت حاج آقا مصطفى، علما و روحانیون مجلس ختمى در مسجد جامع بازار بر پا کردند که جمعیت زیادى در مسجد گرد آمده بودند. من نیز در آن مجلس شرکت کردم. سخنران آن جلسه که مرحوم شیخ حسن طاهرى اصفهانى بود، بعد از سالها که نام بردن از امام ممنوع بود، از ایشان نام برد و مجلس با شور فراوان مردم به پایان رسید. فرداى آن روز، استاد مطهرى تلفن کرد و گفت: ما قصد داریم براى حاج آقا مصطفى دو مجلس بزرگ، یکى در مسجد ارک تهران و دیگرى در مسجد اعظم قم بر پا کنیم و شما سخنرانى یکى از این دو مجلس را بر عهده بگیرید. به ایشان عرض کردم من ممنوع‏المنبر هستم. آقاى مطهرى فرمود چه بهتر، چون اگر ممنوع‏المنبر هم نباشى، شما را به خاطر این سخنرانى قاعدتاً ممنوع‏المنبر مى‏کنند و یا حتى ممکن است دستگیر کنند. نظر ایشان را پذیرفتم و براى سخنرانى اعلام آمادگى کردم. آقاى مطهرى پرسید آمادگى براى تهران یا قم؟ گفتم فرقى ندارد و هر چه نظر شما باشد. گفت نظر من تهران است، چون جلسه تهران اهمیت بیشترى دارد. نسبت به زمان جلسه هم قرار شد وقتى مشخص شد، ایشان اطلاع دهند. بعد از ظهر همان روز، آقاى مطهرى دوباره تلفن زد و گفت: زمان جلسه یکشنبه، هشتم آبان است. ایشان اضافه کردند اعلامیه‏اى هم تهیه شده است که در روزنامه‏ها چاپ خواهد شد. اعلامیه مزبور با امضاى روحانیت مبارز تهران و عده‏اى از بازارى‏ها و دانشگاهى‏هاى انقلابى چاپ و پخش شد، ولى به یاد ندارم که در روزنامه‏ها هم به چاپ رسید یا از چاپ آن جلوگیرى کردند». 

وی می‌افزاید: «من چون احتمال مى‏دادم پس از منبر دستگیر شوم، از یکى از دوستانم پولى قرض کردم و آن را در اختیار خانواده‏ام گذاشتم و گفتم: بعد از منبر قاعدتاً برنمى‏گردم و اگر مشکلى براى شما پیش آمد، به آقاى اکرمى و یا آقاى ناطق ‏نورى اطلاع دهید. سپس وصیتنامه خودم را که در پاکتى دربسته بود، به خانواده‏ام تحویل دادم که اگر حادثه‏اى پیش آمد، به آن عمل کنند. براى رفتن به مسجد ارک، آقاى اکرمى به منزل ما آمد که با هم به مسجد برویم. چون زمان برگزارى مجلس از ساعت 3 تا 5 بعدازظهر بود، زودتر حرکت کردیم، زیرا تصور مى‏کردیم، ممکن است ساواک فهمیده باشد که سخنران مجلس من هستم و بخواهد بیرون مسجد من را دستگیر کند. از این رو تصمیم گرفتیم که زودتر وارد مسجد شویم. وقتى به میدان ارک رسیدیم، با تعداد زیادى از افراد نظامى و شهربانى رو به رو شدیم که در اطراف مسجد مستقر شده بودند و مراسم را کاملاً زیر نظر گرفته بودند. با دیدن نظامى‏ها و کامیونهاى ارتشى متوجه شدم که پس از منبر فرار هم کار آسانى نخواهد بود. به هر حال وارد حیاط مسجد شدیم که عده‏اى از دوستان، از جمله آقاى موسوى خوئینى‏ها، آقاى مطهرى، آقاى خلخالى، داریوش فروهر، مهندس بازرگان و... جلوى درب مسجد بودند. آقاى خوئینى‏ها یادداشتى به من داد که آن را آخر منبر بخوانم. یادداشت مربوط به اعلام مجلس دیگرى به همین مناسبت در مسجد همت تجریش بود». 

روحانی ادامه داده است: «هنگامى که ما وارد مسجد شدیم، هنوز جمعیت زیادى جمع نشده بود، اما به تدریج مسجد و حیاط پر از جمعیت شد و در میان جمعیت، دیگر چهره‏هاى آشنا همچون آقایان ناطق‏نورى، فلسفى، خزعلى، موسوى اردبیلى و تعداد زیادى از فضلاى حوزه علمیه قم مشاهده مى‏شدند. طلاب و فضلاى حوزه علمیه قم با چند اتوبوس براى شرکت در این مراسم، خود را به این مجلس رسانده بودند. پیش از شروع سخنرانى شبستان مسجد و حیاط مملو از جمعیت شده بود و در همان حال چند نفر از افسران شهربانى نیز وارد مسجد شدند و در شبستان کوچک روبه‏روى شبستان اصلى مسجد مستقر شدند. مجلس، بسیار با شکوه و معظم بود و حدود ساعت 4 بعدازظهر برنامه سخنرانى و منبر من شروع شد». 

وی در توضیح اطلاق واژه «امام» به بنیانگذار جمهوری اسلامی می‌گوید: «معمولاً منبرى‏ها حداقل براى مجالس مهم و سخنرانى‏هاى حساس از قبل فکر مى‏کنند که چه مطالبى را مطرح کنند و نظم بحث چگونه باشد... نکته‏اى که خیلى ذهن من را مشغول کرده بود، این بود که مى‏خواستم لقب "امام" را براى رهبر انقلاب پیشنهاد نمایم؛ در مسیر راه از منزل به مسجد، فکرم به همین مسئله مشغول بود. ابتدا دچار تردید شدید بودم. فکر مى‏کردم ممکن است مردم براى پذیرش این پیشنهاد آمادگى نداشته باشند، زیرا واژه امام در جامعه ما کلمه مقدسى بود که مردم صرفاً آن را درباره ائمه اطهار (ع) به کار مى‏برند. در حقیقت تردید و بیم من از این بود که مردم بگویند اینها مى‏خواهند آیت‌اللَّه العظمى خمینى را در کنار دوازده امام قرار دهند و امام سیزدهم درست کنند. این مطلب مرتب در ذهنم خلجان مى‏کرد. از طرفى هم تنها لقبِ شایسته و مناسب براى رهبرى انقلاب، کلمه "امام" بود که داراى بار دینى و سیاسى و انقلابى بود. سرانجام به این تصمیم رسیدم که این پیشنهاد را مطرح کنم و از رهبرى انقلاب با عنوان "امام" یاد نمایم؛ زیرا بحث من درباره تطبیق زندگى امام با ابراهیم‏خلیل(ع) بود و خداوند نیز درباره آن حضرت فرموده است: «و اذ ابتلى ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انى جاعلک للناس اماما». یعنى خداوند وقتى ابراهیم‏خلیل(ع) را آزمایش کرد و او نیز از همه آزمایشها سربلند بیرون آمد، او را به مقام امامت رساند و خداوند او را امام مردم قرار داد. 

روحانی ادامه داده است: «من در سخنرانى خود، همه این مراحل را بر زندگى امام تطبیق دادم و موضوع آتش نمرود را به آتشى که رژیم براى او برافروخته بود، تشبیه کردم و توضیح دادم چگونه خداوند این شعله‏ها را براى امام گلستان کرد و بعد به ماجراى بت‏شکنى امام پرداختم و گفتم چگونه امام به تنهایى بت شکنى را آغاز کرد و بالاخره موضوع را به شهادت حاج آقا مصطفى کشاندم و از ایشان تجلیل کردم و گفتم: امام اسماعیل خودش را هم به قربانگاه برد و او را به خداوند تقدیم کرد. ابراهیم خلیل(ع) وقتى از همه آزمایشها سر بلند بیرون آمد، به جایى رسید که خداوند درباره او فرمود: «انى جاعلک للناس اماما» من تو را به امامت مردم برگزیدم، بنابراین من هم براى رهبر عزیز انقلاب لقب "امام" را پیشنهاد مى‏کنم و مى‏گویم "امام خمینی". به محض اینکه این جمله را بر زبان جارى کردم، مردم با دنیایى شور و احساسات آنچنان صلواتى فرستادند که از شدت آن، مسجد به لرزه درآمد. بنابراین مردم خیلى راحت لقب امام را پذیرفتند و گویى همه منتظر این چنین پیشنهادى بودند. همین واژه "امام" در حقیقت نقطه عطف و مهم‏ترین بخش سخنرانى من بود. در پایان سخنرانى نیز مقدارى درباره شخصیت امام صحبت کردم و آن را با مسایل عاطفى آمیختم و گفتم که این همه تلگراف از نقاط مختلف کشور براى امام آماده ارسال شد، ولى مراکز مخابراتى به دلیل اختناق، تلگراف مردم را نگرفتند و نگذاشتند همدردى، احساسات و ارادت مردم به امام برسد. بعد هم با روضه کوتاهى، سخنرانى را به پایان رساندم و پس از دعا از منبر پایین آمدم. 

وی افزوده: دوستان بعد از منبر، من را مورد تشویق قرار دادند. برخى نیز مثل آیت‌اللَّه موسوى ‏اردبیلى به من گفتند که سخنان شما خیلى تند بود. خودم هم تصورم این بود که دستگیر خواهم شد. به ‏خصوص اینکه وقتى روى منبر بودم، افسرى که به نظر مى‏رسید رئیس کلانترى محل بود، از فضاى سرپوشیده‏اى که رو به روى شبستان مسجد قرار داشت، مرتب اشاره مى‏کرد که از منبر پایین بیا. من هم اعتنایى نمى‏کردم و به سخنرانى خودم ادامه مى‏دادم، گویى اصلاً متوجه اشارات او نیستم. در همین فکرها بودم که آقاى ناطق نورى رسید و دست من را گرفت و گفت چرا ایستاده‏اى؟ الان دستگیرت مى‏کنند. سریع با من بیا. آقاى ناطق ورزشکار و قوى بود و لذا با قدرت، جمعیت را مى‏شکافت و تقریباً من را همراه خود مى‏کشید. نزدیک درب مسجد، عمامه من را برداشت و سپس من را از میان انبوه جمعیت و از مقابل مأموران به سرعت عبور داد و به خیابان پشت مسجد برد که اتومبیل پیکان خودش را در آنجا پارک کرده بود و فورى با ماشین او از صحنه دور شدیم. بعد از من پرسید: کجا برویم؟ به غیر از منزل خودت و منزل ما، جاى ثالثى را انتخاب کن. من به دلیل آنکه در فرار از قم به منزل آقاى رستگارى رفته بودم و به‏ویژه ماجراى خواب خانم آقاى رستگارى - که قبلاً توضیح دادم - به ذهنم آمد که به منزل ایشان برویم. با هم مشورت کردیم، آقاى ناطق هم منزل آقاى رستگارى را مناسب دانست و لذا به آنجا رفتیم. آقاى ناطق بعد از آنکه من را به منزل آقاى رستگارى رساند، با من خداحافظى کرد و گفت آخر شب برمى‏گردم. بعداً دوستان تعریف کردند که دقایقى پس از خروج ما از مسجد، مأمورانى وارد حیاط و شبستان مسجد شدند و در پى من بودند. 

روحانی ادامه داده است: «آقاى ناطق حدود ساعت 11 شب به منزل آقاى رستگارى آمد و گفت آقاى مطهرى خیلى نگران شما بود و من به او گفتم جاى او امن است. ضمناً گفت آقاى مطهرى خیلى از منبر تعریف کرده و گفته است که حتى آقاى مهندس بازرگان و دوستان ایشان هم از سخنرانى خیلى راضى بودند. آقاى ناطق توصیه کرد که یکى دو روز در همان جا بمانم و گفت آقاى فروهر نظرش این است که شما در تهران نمانید و بهتر است یکى دو هفته به مشهد بروید.
به رغم این توصیه، در تهران ماندم و پس از دو روز اقامت در خانه آقاى رستگارى آخر شب به منزل خودم رفتم و به همسرم گفتم هر کس تلفن زد و من را خواست بگو در منزل نیست و خودم به اتاق طبقه دوم منزل رفتم و قرار شد چند روزى آنجا بمانم، به گونه‏اى که حتى فرزندان کوچکم و همسایگان متوجه حضور من نشوند. این طرح درست بود، چون یکى دو روز بعد مأمورین به منزل ما مراجعه کرده بودند و همسرم به آنها گفته بود که من مسافرت هستم. یک بار یک ناشناس جلوى درب منزل از فرزند کوچکم پرسیده بود بابا کجاست و او هم گفته بود مسافرت است، که احتمالاً از مأمورین ساواک بوده است. همین فرد از همسایه‏ها هم سراغ من را گرفته بود که آنها نیز گفته بودند چون چند روز است او را ندیده‏ایم، ظاهراً در مسافرت است».
 
وی در بخش دیگری از خاطرات خود پیرامون حوادث پس از سخنرانی در مسجد ارک تهران گفته است: «بعد از سخنرانى مسجد ارک و در روزهایى که مخفى بودم، نمى‏دانم به چه علت در بعضى از شهرهاى ایران از جمله سمنان و نیشابور شایع شده بود که من را گرفته‏اند و بعد هم زیر شکنجه شهید شده‏ام. نمى‏دانم ریشه این شایعه خود ساواک براى ارعاب مردم بود و یا آنکه منشأ دیگرى داشت. جالب آنکه یکى از علماى نیشابور، یعنى جناب آقاى موسوى (امام جماعت مسجد جامع نیشابور) که قبلاً مطالبى درباره وى بیان کردم، چند ماه بعد که من را دید، گفت: پس از شنیدن خبر شهادت شما، آنچنان بغض کرده بودم که دیدم یک جاى خلوتى مى‏خواهم که بلندبلند گریه کنم. به همین دلیل رفتم داخل حمام منزل و شروع کردم بلندبلند گریه کردن تا کمى آرامش پیدا کنم.
ماجراى دیگر، تکثیر نوار این سخنرانى و پخش آن در سطح بسیار وسیعى بود. حتى بعداً که من به اروپا رفتم، این نوار را در انجمن اسلامى آنجا دیدم. دوستانى که از آمریکا آمده بودند، گفتند این نوار در همه انجمنهاى اسلامى در سراسر آمریکا بود و دست به دست مى‏گشت. پس از انقلاب، یکى از مبارزان عراقى به نام آقاى سیدتقى مدرسى به من گفت که نوار سخنرانى شما را به تعداد چند هزار نسخه تکثیر و در کویت و دیگر کشورهاى خلیج‏فارس پخش کردیم. نزدیک همین مسجد ارک، شخصى بود به نام آقاى توسلى که مغازه نوارفروشى داشت، خودش به من گفت حدود بیست هزار از این نوار را تکثیر کرده و فروخته است».
 
وی افزوده: «چند هفته بعد در جلسه روحانیت مبارز، شهید بهشتى همین مسئله را مطرح کرد و به من گفت سخنرانى شما بسیار خوب و جالب بود، مخصوصاً کلمه "امام". بعد فرمود خیلى خوش ذوقى کردید که این عنوان را به کار بردید، زیرا بهترین لقب براى ایشان همین کلمه "امام" است و سایر عناوین، جایگاه و شأن رهبرى ایشان را به خوبى تبیین نمى‏کند. البته شهید بهشتى در جلسه آن روز مسجد ارک نبود، ولى بعداً نوار سخنرانى را گوش کرده بود. مرحوم آقاى مطهرى نیز که بعداً به من تلفن کرد، از منبر خیلى راضى بود و گفت همه دوستان راضى بودند و خیلى مطالب خوب و بجایى مطرح کردید و خیلى تشویقم کرد. به‏خصوص از اینکه من دستگیر نشده بودم، خیلى خوشحال بود. به ایشان گفتم: در این زمینه آقاى ناطق نقش اصلى را داشت و اگر ایشان به موقع دست به کار نمى‏شد، احتمالاً دستگیر شده بودم. ضمناً آقاى مطهرى گفتند که آقاى بازرگان به من تلفن کرد و از سخنرانى شما خیلى تعریف کرد. در مقابل این تأیید و تشویقها، بعضى از دوستان نیز به من انتقاد مى‏کردند و مى‏گفتند شما در سخنرانى خود بیش از اندازه از نقش روحانیت شیعه تجلیل کردید. بعضى از مقدسین خشک و علماى مقدس‏نما هم ایراد مى‏گرفتند و به من مى‏گفتند شما چگونه جواب خدا را مى‏دهى که آمدى براى ما امام سیزدهم درست کردى! من البته پاسخ مستدلى داشتم و مى‏گفتم به کار بردن کلمه امام براى غیرمعصومین علاوه بر اینکه در آیات و روایات به کار رفته، کاربرد آن در کشورهاى اسلامى هم معمول است. در ایران غیر معمول است، ولى در عراق و دیگر کشورها آن را در مورد علماى بزرگ و مراجع به کار مى‏برند، مثلاً به مرحوم آقاى حکیم هم "امام حکیم" مى‏گفتند. به یاد دارم چند ماه پس از سخنرانى به مشهد رفتم و در جلسه‏اى که روحانیون در منزل یکى از علما جمع شده بودند و من هم حضور داشتم، یکى از علما به من گفت: چرا عنوان "امام" را براى آقاى خمینى به کار بردید؟ الآن کم‏کم مردم مى‏گویند "امام‌خمینی". کار بدى شد! و مسئولش تو هستى. به سخنانش پاسخ دادم، ولى متأسفانه تبدیل شد به نوعى جدال و على‏الظاهر قانع نشد. متأسفانه در آن جمع کسى از من حمایت نکرد».
 
وی در بخش دیگری از خاطرات خود گفته است: «در ماجراى مسجد ارک، آنچه بیش از هر چیز دیگر من را خوشحال کرد، گوش دادن امام به نوار آن سخنرانى و ابراز رضایت ایشان بود. شاید پس از حدود دو هفته از تاریخ تشکیل مجلس مسجد ارک، آقاى امام جمارانى را دیدم، ایشان به من گفت احمد آقا از نجف تلفنى با من صحبت کردند و گفتند به آقاى روحانى سلام برسان و بگو امام از سخنرانى شما خیلى راضى هستند و ایشان که کمتر نوار سخنرانى کسى را گوش مى‏کنند، سخنرانى شما را دو بار گوش کرده‏اند. من از شنیدن این خبر، خیلى خوشحال شدم و احساس کردم مطالبى را که در سخنرانى مطرح کرده‏ام، به نوعى مورد تأیید ایشان است...».

 

دوشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

مستشرق آلمانی: دو ساعت حافظ پاکت قانون اساسی ایران بودم
 
مستشرق آلمانی: دو ساعت حافظ پاکت قانون اساسی ایران بودم
شالاتور در پاسخ به این که آیا «امام خمینی فکر می‌کرد که کشته می‌شود؟» می‌گوید: به هر جهت این امکان وجود داشت. در حومه قزوین و بین تبریز و تهران، یک پایگاه نیروی هوایی ایران وجود داشت و ما نمی‌دانستیم که آیا جنگنده‌ها برای حمله و شلیک پرواز خواهند کرد و یا خیر؛ به علاوه اصلا روشن نبود که آیا ما در تهران می‌توانیم فرود بیاییم، یا نه.
    تعداد بازدید: ۱۰۳۴۵
سرویس بین‌الملل «تابناک» ـ «پتر شالاتور»، شرق‌شناس معروف و برجسته آلمانی که دوازدهم بهمن 1357 (اول فوریه سال 1978 میلادی) در هواپیمای امام خمینی (ره) از پاریس به ایران آمد، می‌گوید: من دو ساعت حافظ و نگهبان پاکت محتوای قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بودم که به من داده شده بود.
 
شالاتور 85 ساله در گفت‌وگویی که در مجله آلمانی اشپیگل منتشر شده بود، اظهار داشت: در پایان دیداری که در طبقه دوم هواپیما با امام خمینی داشتیم، ایشان پاکت قهوه‌ای رنگی به صادق طباطبایی دادند و این معتمد امام نیز این پاکت را به من داد.

این خبرنگار و نویسنده آلمانی می‌گوید: طباطبایی هنگام دادن این پاکت، این جمله را که «لطفا این را بگیرید و چنانچه ما هنگام ورود دستگیر و یا کشته شدیم، آن را  مخفی نمایید» را به من گفت.

شالاتور با بیان این‌که «اما هنگام ورود به فرودگاه تهران همه چیز مسالمت‌آمیز گذشت و من پاکت را مجددا بازگرداندم»، افزود: برای نخستین بار هشت ماه بعد بود باخبر شدم که محتوای این پاکت، قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بوده است.

این ایران‌شناس معروف می‌گوید: بدین ترتیب، من به مدت دو ساعت، نگهبان و حافظ، قانون اساسی ایران بوده‌ام.
شالاتور همچنین ادامه می‌‌دهد: من که در سال 1978 میلادی خبرنگار شبکه تلویزیونی «ZDF»  آلمان بودم، بسیار زود با اطرافیان امام خمینی (ره) ـ که به حومه پاریس آمده بود ـ ارتباط برقرار کردم. از آنجا که ما در آن زمان به طور منظم در تهران فیلمبرداری می‌کردیم، طبیعی بود که انقلابیون نسبت به کار ما بسیار علاقه‌مند بودند و طباطبایی که از معتمدان امام بود، با ما بدین خاطر تماس برقرار کرد و ما نیز این فیلم‌ها را برای امام خمینی و دیگران به نمایش گذاشتیم.

این شرق‌شناس می‌افزاید: هنگامی که بالاخره اواسط 1979 میلادی (محمد) رضا پهلوی از ایران فرار کرد و حامیان امام خمینی، پرواز به تهران را سازماندهی کردند، از من و تیم فیلمبردار من نیز برای همراهی در این پرواز دعوت کردند و ما پس از نیمه شب، حدود ساعت دو صبح، از پاریس پرواز کردیم.
 
شالاتور در پاسخ به این‌که آیا جای امام مسلمانان در قسمت درجه یک هواپیما یا درجه دوم بود، می‌گوید: هیچ یک از این دو نبود، بلکه یک هواپیمای بوئینگ 747 خطوط ایرفرانس، امام خمینی و همراهان وی را به تهران آورد.
وی تأکید کرد: تمام طبقه دوم این هواپیما برای امام رزو شده بود، اما من گمان نمی‌کنم که این امر برای امام خمینی مهم بو؛ امام خمینی یک مرد بسیار بی توقع بود و هرگز ارزشی قایل نمی‌شد که در قصر زندگی کند. صرفا نیمی از صندلی‌های این هواپیما، سرنشین داشت و تدابیر امنیتی نیز در آن وجود نداشت.

این شرق‌شناس درباره دیدار خود با امام خمینی (ره) در هواپیما می‌گوید: زمانی که بر فراز کردستان ترکیه پرواز می‌کردیم، طباطبایی پیش من آمد و اظهار داشت که امام تمایل دارد شما و تیم فیلمبرداری شما را ببیند. ما دعوت را پذیرفتیم. امام سجاده خود را پهن کرده بود و ما اجازه داشتیم فیلمبرداری کنیم. امام بسیار آرام بود و خنده بر لب داشت. من فکر می‌کنم که امام در یک انتظار مسرت بخش شهادت به سر می‌برد.

شالاتور در پاسخ به این که آیا «امام خمینی فکر می‌کرد که کشته می‌شود؟» می‌گوید: به هر جهت این امکان وجود داشت. در حومه قزوین و بین تبریز و تهران، یک پایگاه نیروی هوایی ایران وجود داشت و ما نمی‌دانستیم که آیا جنگنده‌ها برای حمله و شلیک پرواز خواهند کرد و یا خیر؛ به علاوه اصلا روشن نبود که آیا ما در تهران می‌توانیم فرود بیاییم، یا نه.

این خبرنگار آلمانی و سرنشین هواپیمای حامل خمینی از پاریس به تهران افزود: ما پیش‌بینی کرده بودیم که در صورت بسته شدن فرودگاه تهران، به آنکارا بازگردیم. بدین خاطر، خلبان ابتدا دو بار در سطح پایینی روی باند پرواز کرد تا از نبود موانع مطمئن شود و سپس فرود آمد.

کارشناس خاورمیانه درباره استقبال از امام خمینی می‌گوید: بازگشت امام باعث یک شادی تاریخی در ایران شد و کاروان‌های شادی مردم در فرودگاه منتظر ورود امام بودند و این ورود را جشن گرفتند و شعار «الله اکبر، خمینی رهبر» سر می‌دادند.
 
وی همچنین افزود: شهر تهران، مملو از مردمی بود که با شادی به استقبال امام آمده بودند. امام قرار بود به بهشت زهرا برود، اما این امر به خاطر حضور میلیون‌ها نفر در خیابان‌های منتهی به بهشت زهرا ممکن نبود و امام خمینی به اجبار با هلی‌کوپتر به بهشت زهرا رفت.

شالاتور که در سال ‪ ۱۹۲۴‬میلادی در شهر «بوخوم» آلمان متولد شده، در رشته علوم سیاسی، تحقیقات اسلامی و عربی در دانشگاه‌های سوربون و پاریس فرانسه و همچنین بیروت تحصیل کرده و کتاب‌ها و فیلم‌های مستندی درباره اسلام و منطقه خاورمیانه و جمهوری‌های سابق شوروی تهیه و تدوین کرده است.
شالاتور، خبرنگاری را در سال ‪ ۱۹۵۰‬میلادی آغاز کرده و سالیان متمادی به عنوان خبرنگار در آلمان، فرانسه، آفریقا، ایران، هند و چین فعالیت داشته و در جنگ آمریکا علیه ویتنام نیز حضور پیدا کرده است.

او همچنین در شبکه‌های تلویزیون آلمان، از جمله «WDR» و «ZDF» فعالیت داشته و زمانی سردبیر نشریه آلمانی اشترن بوده است. شالاتور کتاب‌هایی چون «خدا با ثابت قدمان است»، «مرگ در مزرعه برنج»، «رویای کاذب صلح»، «میدان جنگ آینده»، «دروغ در کشور مقدس»، «هفت چهره چین»، «مرگ در کنار رود بزرگ»، «آیا جنگ علیه تروریسم، جنگ علیه اسلام است» و ده‌ها کتاب دیگر را به رشته تحریر درآورده است.

وی که در کنار تابعیت آلمانی، دارای تابعیت فرانسوی نیز است، تاکنون جوایزی چون «جایزه رسانه‌ای آدولف گریم»، «غزال طلایی»، «جایزه الیزه کوهن لایتس»، «دوربین طلایی»، «مدال طلای استراسبورگ»، «جایزه تلویزیون بایرن»، جایزه شورای فرهنگی آلمان و فرانسه را دریافت کرده است.
 
ترجمه: مرتضی جوادیان
یکشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

19 بهمن و قدرت دفاعی
19 بهمن و قدرت دفاعی
دکتر حسین علایی
    تعداد بازدید: ۱۲۳۴
19 بهمن ماه در تاریخ انقلاب اسلامی، روز بسیار مهمی است. در این روز در حالی که علائم فروپاشی رژیم شاهنشاهی آشکار می‌شد، تعدادی از همافران و کارکنان نیروی هوایی ارتش، در دبیرستان علوی محل اقامت حضرت امام خمینی در خیابان ایران حاضر شده و پیوستگی خود را با نهضت اسلامی مردم ایران در حضور رهبر کبیر انقلاب اسلامی، اعلام نمودند. در واقع چنین اقدامی، آغاز جدیدی برای تغییر ماهیت و هویت نیروهای مسلح ایران شد.

از آن هنگام، عملاً دوره جدیدی برای قدرت نظامی ایران، شروع شد و نیروهای مسلح به خدمت مردم درآمدند. از آنجا که اصولاً قدرت دفاعی و توانایی نیروهای مسلح ایران در دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی تغییر و تفاوت و تحول اساسی با تاریخ گذشته خود پیدا کرده است، در این نوشته به برخی از آنها اشاره می‌شود. توانمندی‌ها و قابلیت‌های نیروهای نظامی پس از پیروزی انقلاب اسلامی دچار دگرگونی و تحول در حوزه‌های گوناگونی شده است که برخی از آنها را می‌توان به شرح ذیل برشمرد.

الف ـ حوزه برنامه ریزی و شکل دهی به نیروهای مسلح
در دوران‌های گذشته تاریخ ایران، معمولاً برای سازماندهی و ایجاد نیروهای مسلح مورد نیاز کشور، از دولت‌های خارجی کمک گرفته می‌شد. در هر دوره، کشوری که بیشترین نفوذ را در ایران داشته است، عملاً مسئولیت تشکیل نیروهای مسلح و سازماندهی آنها را برعهده می‌گرفته است. برای مثال در دوران محمدرضا پهلوی آخرین شاه ایران، که آمریکا بر تمام مقدرات ایران مسلط شده بود، ایالات متحده، اقدام به توسعه نیروهای مسلح ایران براساس مأموریت‌هایی که خود برای آنها در نظر گرفته بود می‌پرداخت. اکثر پایگاه‌های هوایی ایران در سواحل خلیج فارس و دریای عمان مانند بندرعباس، بوشهر و کنارک احداث گردید. پایگاه‌های پشتیبانی آنها نیز در شهرهایی مانند شیراز، اصفهان و امیدیه به گونه‌ای ایجاد شد تا این پایگاه‌های هوایی با کمک پایگاه‌های دریایی تشکیل شده در بنادر خلیج فارس، بتوانند مأموریت تأمین خطوط انتقال انرژی در مسیر کشتیرانی خلیج فارس را به نمایندگی از آمریکا برعهده گیرند. همچنین پایگاه‌های دریایی ایران در بندرعباس، بوشهر و چابهار بر همین اساس پایه ریزی شده بودند.

در دورانی که روس‌ها، نفوذ بیشتری در ایران داشتند نیز، آنها قزاق‌ها را بر اساس الگو گیری از ارتش روسیه در ایران سازماندهی نموده و ایجاد کردند. در این زمان، حتی نوع لباس پوشیدن نظامیان ایرانی برگرفته از لباس‌های روسی بود.

ولی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، چنین ارتباطاتی با کشورهای دیگر قطع شد. در این شرایط، نه جمهوری اسلامی تمایل داشت که روشهای سابق برای نیروهای مسلح ادامه یابد و نه کشورهای سلطه گر مانند آمریکا، انگلیس و شوروی، ایران را از خود می‌دیدند تا به تجهیز، آموزش و تقویت نیروهای مسلح کشور بپردازند. در چنین شرایطی با توجه به تغییر ماهیت تهدیدها و تبدیل شدن دوستان سابق به دشمنان امروز و نیز تحریم تسلیحاتی گسترده از سوی آمریکا، به ناچار بایستی بر توانمندی‌های ملت جهت رفع نیازهای دفاعی کشور و توسعه نیروهای مسلح تکیه نمود. انقلاب اسلامی به محض پیروزی، نیروی دفاعی برخاسته از مکتب فرهنگی خود را نیز به وجود آورد.

مردمی که خود نهضت اسلامی را بوجود آورده بودند، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را هم با تکیه بر دیدگاه قرآن مجید که کتاب انقلاب بود و با تدبیر حضرت امام خمینی بنیان گذار نهضت بیداری اسلامی در جهان معاصر، تأسیس کردند. آیه «واعدوا لهم ما استطعتم من قوه ومن رباط الخیل»، که بر روی قلب پاسداران انقلاب نصب شده است، الهام بخش قدرت دفاعی جدید ایران انقلاب اسلامی بود. نقش اساسی را در تأسیس قوای جدید نظامی ایران، دیدگاه دینی امام خمینی ایفا کرد. بنابراین پس از سرنگونی نظام شاهنشاهی، نوع نگاه به قدرت دفاعی تیغییر کرد و ساختار و سازمان مناسب برای نیروهای مسلح جدید ایران توسط خود ایرانیان، مشخص و معین گردید.

در همین حال ارتش باقیمانده از دوران گذشته نیز به عنوان ظرفیت عظیمی که می‌تواند تغییر ماهیت داده و در خدمت آرمان‌های انقلاب اسلامی و در کنار مردم قرار گیرد، به تغییر ماهیت، منش و مأموریت‌های خود پرداخت و سعی کرد تا به یک ارتش مکتبی و با دیدگاه‌های اسلامی تبدیل گشته و در خدمت هدف‌های مردم قرار گیرد.

ب ـ حوزه نظام تصمیم گیری
اصولاً در دوران رژیم شاهنشاهی، تمام قواعد، فنون رزم، آیین‌نامه‌ها و روش‌های تصمیم‌گیری، برگرفته از کتاب‌ها و متون آمریکایی و ترجمه شده آنها بوده است. حضور حدود 50 هزار مستشار نظامی آمریکایی در ستاد بزرگ ارتشتاران و نیز در حوزه‌های فنی و آموزشی، عملاً هر نوع تصمیم سازی را شکل داده و شاه براساس نظرات آنان می‌توانست تصمیم بگیرد. بسیاری از تصمیمات کلان و اساسی نیز در خارج از ایران و در وزارت دفاع آمریکا، اتخاذ و از طریق شاه در ارتش ایران، به اجرا در می‌آمد.

خاطره‌ای از مادر شاه نقل شده که روزی محمدرضا در اوایل سلطنت خود به او گفته است که از روزنامه‌ها و جراید مطلع شده که تعدادی از جنگنده‌های ایران بدون اطلاع وی و با دستور آمریکا به جنگ ویتنام رفته‌اند. در آن زمان تصمیم گیری برای نیروهای مسلح عمدتاً در حوزه‌های گوناگون در اختیار آمریکا قرار داشت و هر تشخیصی که ایالات متحده در این مورد داشت از سوی همه اجرا می‌شد.

در دوران پس از انقلاب اسلامی، تصمیم‌گیری درباره نیروهای مسلح و مأموریت آنها به تمامی، در اختیار مسئولین کشور قرار گرفت. قرآن می‌فرماید: «لن یجعل الله للمؤمنین علی الکافرین سبیلا» یعنی کافرین نبایستی بر مؤمنین سلطه و حکومت داشته باشند. تفاوت اساسی و تغییری که در دوران جمهوری اسلامی ـ که بر مبنای دین اسلام شکل گرفته است ـ با دوران‌های قبل این است که تصمیم گیری در مورد همه حوزه‌های قدرت دفاعی و نیروهای مسلح، از تأثیرگذاری دولت‌های سلطه گر و خارجی حذف و براساس آرمان‌های ملت، از سوی مسئولین کشور اتخاذ شده است. بر این اساس شکل و اندازه نیروهای مسلح، نحوه سازمان دهی آنها، میزان بودجه و اعتبارات مورد نیاز، نوع تجهیزات و امکانات آنها و همچنین نحوه گسترش سرزمینی آنها براساس تهدیدات متصور، از سوی خود کشور تعیین می‌گردد.

ج ـ حوزه قابلیت رزمی، فرماندهی و کنترل
قابلیت رزمی نیروهای مسلح در رژیم گذشته بر مبنای ارتباط، کمک فکری و تدارکاتی و پشتیبانی‌های لجستکی کشور حامی، یعنی آمریکا برنامه ریزی و ارزیابی می‌گردید. بر این اساس تکیه عمده نیروهای مسلح کشور، بر تجهیزات و آموزش‌هایی بود که کشورهای خارجی در اختیار ایران قرار می‌دادند. تکیه بر قابلیت‌ها و ظرفیت‌های مردم در امور جنگی، در دستور کار نبود. البته سازمان دفاع غیر نظامی وجود داشت، ولی عمدتاً برای مقابله با حوادث غیر مترقبه از قبیل زلزله و سیل و... برنامه ریزی شده بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی یک تحول اساسی و دگرگونی عمیق در نوع نگاه به قدرت دفاعی و قابلیت‌های رزمی ایجاد شد. از آنجا که اسلام دفاع را بر همه آحاد مردم، واجب می‌داند، بنابراین حضور ساختار یافته ی مردم در قدرت دفاعی، بسیار حائز اهمیت است. قرآن کریم می‌فرماید:

«یا ایها النبی حرّض المؤمنین علی القتال» یعنی ای پیامبر، مردم را به جنگیدن تشویق نما.
بر این اساس در ساختار و سازمان نیروهای مسلح در جمهوری اسلامی ایران، تدابیری پیش بینی شده است که ظرفیت‌های مردم، رکن اساسی قدرت دفاعی کشور باشد. تشکیل نیروی مقاومت بسیج و حضور گسترده بسیجیان داوطلب در دوران جنگ تحمیلی توانسته است بر قدرت عملیاتی و بازدارندگی نیروهای مسلح بیفزاید. از سوی دیگر استعدادها، قابلیت‌ها و ظرفیت‌های مردم به عنوان بخش عمده‌ای از قدرت مکمل نیروهای مسلح در نظر گرفته شده است و این امکان را برای ایران بوجود آورده تا در تمام مراکز جمعیتی در سراسر کشور، قدرت دفاعی و نظامی خود را سازمان دهی نموده و توسعه دهد.

از سوی دیگر در شیوه‌های فرماندهی و کنترل در دوران جنگ نیز، تکیه بر اعتماد به نیروهای رزمنده و کاهش عملی سلسله مراتب فرماندهی در جبهه‌ها بر توسعه ی حیطه فرماندهی و نظارت افزوده بود. در دوران دفاع مقدس شیوه‌های "خود مراقبتی"، جای " کنترل از بالا " را تا حد زیادی گرفته بود و فرماندهان مطمئن شده بودند که تدابیر آنها به خوبی از سوی رزمندگان حاضر در میدان به مرحله اجرا در می‌آید. در همین حال رزمندگان هم می‌دانستند که دیدگاه‌ها و ابتکارهای آنها در نحوه جنگیدن با دشمن، مورد توجه فرماندهان و سایر مسئولین است. روابط صمیمی، دوستانه و برادرانه بین فرماندهان و رزمندگان، محیطی سرشار از محبت و شوق و علاقه را در محیط جبهه بوجود آورده بود.

د ـ حوزه مأموریت و بکارگیری
در دوران رژیم گذشته، قوای مسلح عمدتاً در سه حوزه مأموریت داشته و توانایی آنها برای مقاصد معینی به کار گرفته می‌شد. یکی در حوزه مأموریت‌هایی که هم پیمانی شاه و آمریکا، آنها را تعیین می‌کرد. برای مثال ارتش به عنوان واحدی در خدمت برنامه‌های آمریکا به مقابله با مخالفین آمریکا و طرفداران شوروی در خارج از حوزه مرزهای کشور می‌پرداخت. اعزام واحدهایی از ارتش ایران برای سرکوب شورشیان ظفار در کشور عمان در سال 1353 بر همین اساس برنامه ریزی و اجرا شد. ایران به عنوان خط مقدم جبهه آمریکا در برابر شوروی تلقی می‌گردید و پایگاه‌های شنود مخابراتی آمریکا در خاک ایران و در کنار دریای مازندران، مستقر شده بود.
حوزه دوم مأموریت ارتش، حفظ تاج و تخت شاه و تضمین بقای رژیم شاهنشاهی بود. در واقع ارتش در «خدمت شاه» و برای حفظ «یک شخص در سلطنت» بود و هر کجا که لازم بود در برابر مردمِ مخالف شاه، وارد عمل می‌شد. این نوع نگاه به مأموریت، باعث شد تا در جریان نهضت اسلامی، در سال 1356 و 1357، شاه، واحدهای ارتش را به خیابان‌ها کشانده و در مقابل مردم قرار دهد. شعار مهم ارتش در آن روزگار «جاوید شاه» و سرود ارتش هم سرود شاهنشاهی و نه سرود ملی، بود. یگان‌های ارتش می‌بایستی در جلوی خود شاه یا عکس وی رژه رفته و حتی به افراد خانواده وی و نیز عکس‌های وی احترام نظامی می‌گذاشتند.

حوزه سوم مأموریت ارتش، دفاع از کشور در برابر دشمن خارجی بود. البته تعریف دشمن خارجی بستگی زیادی به نظام دو قطبی آن دوران و هم سویی شاه و آمریکا، داشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی براساس آموزه‌های اسلامی، حوزه مأموریت نیروهای مسلح به کلی دگرگون شد. همان گونه که خداوند در قرآن مجید می‌فرماید: «محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم» قوای مسلح ایران، وظیفه و مأموریت اصلی خود را دفاع از کشور اسلامی و مسلمانان و مظلومین می‌دانند. قانون اساسی نیروهای مسلح را در خدمت مردم و دفاع از کشور قرار داده است.

هـ ـ حوزه تجهیزات و تسلیحات
در دوران‌های گذشته، عمده سلاح‌ها و جنگ افزارهای مورد نیاز قوای دفاعی کشور از خارج، تهیه و تأمین می‌گردید. البته بخش بسیار کمی از تجهیزات و نیازمندی‌های نیروهای مسلح نیز از داخل کشور تهیه می‌شد. گرچه زیربنای ساخت برخی از تسلیحات، مهمات و تجهیزات عمومی در داخل کشور به وجود آمده بود، ولی کشور در نیازهای اساسی همچون مهمات‌های پیشرفته، انواع موشک‌ها، انواع سلاح‌ها نیازمند واردات از خارج بود. تحریم تسلیحاتی در دوران جنگ تحمیلی، به‌ویژه از سوی آمریکا، موجب شد تا برای تأمین چنین نیازمندی‌هایی در داخل کشور برنامه‌ریزی شود. رشد صنایع دفاعی ایران از آغاز جنگ تحمیلی تاکنون، توانسته به طور مستمر بر قدرت دفاعی کشور بیفزاید. طراحی و تولید انواع موشک‌های زمین به زمین، ضد تانک، ساحل به دریا و هواپیماهای بدون سرنشین و... از دستاوردهای دوران انقلاب اسلامی و از نتایج جنگ تحمیلی است. هم اکنون ایران تا حد زیادی در سلاح‌ها و تجهیزات انفرادی و برخی از سلاح‌های دور برد، متکی بر ظرفیت‌ها و توانمندی‌های داخلی است و حتی قادر است برخی از خدمات فناوری دفاعی و نیز تسلیحات ساخت خود را در اختیار سایر کشورها قرار دهد.

و ـ میزان وابستگی و تعامل
در دوران پهلوی، ایران از نظر قدرت دفاعی، کشوری وابسته تلقی می‌گردیده است. با آغاز نهضت اسلامی، مردم ایران خواهان استقلال و قطع وابستگی‌ها در حوزه‌های سیاسی، اقتصادی و نظامی بوده‌اند. یکی از شعارهایی که در دوران اوج گیری حرکت اسلامی مردم ایران علیه رژیم سلطنتی، به دفعات مطرح می‌گردید، شعار استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی بوده است. مردم ایران از اینکه می‌دیدند یک گروهبان آمریکایی بر یک افسر ایرانی برتری دارد، ناراحت می‌شدند. آنها از اینکه قانون مصونیت قضایی مستشاران آمریکایی در ایران (کاپیتولاسیون) به تصویب شاه و مجلس رسیده، بسیار ناراحت بودند و آن را علامت سرسپردگی رژیم پهلوی، به آمریکا می‌دانستند. اعتراض حضرت امام خمینی به این قانون در سال 1343 موجب تبعید ایشان از ایران گردید. این تبعید نشانگر حساسیت آمریکا به ادامه حضور مستشاران نظامی خود در ارکان مختلف ارتش شاهنشاهی بود.

در دوران انقلاب اسلامی، تمام بندهای وابستگی به آمریکا و سایر قدرت‌های جهانی در بخش‌های مختلف نیروهای مسلح، قطع گردید. ایران بدنبال تشکیل قدرت دفاعی جدیدی برآمد که بتواند بر مبنای خواست مردم، از آنها دفاع نماید. البته تعامل با سایر کشورها و استفاده از تجربیات بشری در توسعه قدرت دفاعی، همواره مد نظر جمهوری اسلامی بوده است. تعامل درست و صحیح با سایر دولت ها، می‌تواند موجب هم اندیشی و وابستگی متقابل کشورها به یکدیگر گردیده و قدرت دفاعی طرفین را افزایش دهد، بدون اینکه استقلال هر کشور، مخدوش گردد.

جمع بندی
دین اسلام اهمیت زیادی را به دفاع از مردم و کشور اسلامی می‌دهد. مسلمانان بایستی حتی نسبت به سرنوشت سایر مظلومین عالم حساس بوده و به کمک آنها بشتابند. در حدیثی آمده است:
«من اصبح و لم یهتمّ بامور المسلمین فلیس بمسلم» یعنی آن کس که توجهی به مسائل و مشکلات مسلمانان نداشته باشد، مسلمان نیست. امام علی (ع) نیز در آخرین وصیت خود می‌فرمایند: «کونا للمظلوم عونا و للظالم خصما» یعنی یار مظلوم و دشمن ظالم باشید.

از آنجا که عمل به احادیث فوق در سطح جهانی، بدون داشتن قدرت و توانایی، امکان پذیر نیست، بنابراین کشور اسلامی بایستی قدرت دفاعی مناسب را جهت حفظ خود و نیز عمل به وظایف اسلامی که کمک به بشریت را نیز در بطن خود دارد، بیاندیشد و آن را سازماندهی و ایجاد نماید. حضرت امام خمینی که دیدگاه‌های خود را بر مبنای اندیشه‌ها و تفکرات اسلامی بیان می‌کردند، با تجربه حدود 10 سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، خواستار تشکیل ارتش صد میلیونی بسیج مستضعفان با شرکت آحاد امت اسلامی شدند و همواره بر لزوم قوی شدن مستضعفین در برابر مستکبرین پای می‌فشردند.
یکشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

اشرف، در اندیشه تغییر شاه

 

 

دربار به روایت دربار (1)


سی‌امین سالروز پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، فرصتی برای من فراهم آورد تا با مراجعه به نوشته‌ها و گفته‌های رجال دربار و شخصیت‌های نقش‌آفرین حکومت پهلوی دوم و نیز بازگفته‌های برخی از علمای مجاهد و مبارز، برخی حقایق نیمه پنهان تاریخ دربار و انقلاب را واکاوی نمایم.
در این بررسی روش، من بر آن هستم که دربار را از راه درباریان و سلطنت را از طریق سلطنتی‌ها و افرادی همچون اشرف خواهر شاه، زاهدی داماد شاه، فردوست رئیس بازرسی شاه، علم وزیر دربار و همه کاره شاه و... بشناسم و بشناسانم.

در میان نقش‌آفرینان دربار پهلوی، اشرف خواهر همزاد شاه که رضاخان هنگام فرار از ایران سفارش محمدرضا را به او می‌کرد و برخی بحق او را رضا شاه مونث می‌نامند، نقش ویژه دارد. وی از یک سو در رأس باند مافیایی ترانزیت و پخش مواد مخدر و از سوی دیگر، به قول خودش فریفته دنیای مردان بود، به گونه‌ای که حتی از نوشته‌های به شدت سانسور شده‌اش می‌توان با معشوقه‌های داخلی و خارجی او در مصر و پاریس و... آشنا شد.
جالب این‌که در نوشته‌ای که از اسدالله علم، وزیر دربار و غلام خانه زاد شاه، اردشیر زاهدی وزیر خارجه و داماد شاه، فردوست فریدون هویدا (برادر هویدا وزیر دربار) و... بر جای مانده، همه در تأیید این مطالب است.

در این روزها که همه جا سخن از خاطرات به میان است و به ویژه یاران امام در صدا و سیما و رسانه‌ها به بازگویی خاطرات خود می‌پردازند که غالبا تکرار و با قرائت‌های متفاوت است ـ البته همین غنیمت است ـ به نظرم رسید نگاهی درونی هم از دربار به دربار می‌توان داشت که از خاطر مبارکتان می‌گذرد.

اشرف قمارباز حرفه‌ای
ارتشبد حسین فردوست از نزدیکان شاه ‌این گونه درباره اشرف سخن می‌گوید: اشرف یک قمارباز حرفه‌ای در حد اعلا بود، او قمارباز‌های حرفه‌ای را جمع می‌کرد و وارد محفل خصوصی محمدرضا شاه می‌کرد؛ از جمله اشرف فردی به نام اسکندری را پیدا کرده بود که خویشاوند نزدیک ایرج اسکندری، رهبر حزب توده بود. اسکندری توانسته بود با دوز و کلک، زمین‌های فرودگاه مهرآباد را که دولتی بود، به نام خود ثبت کند و سپس بار دیگر به قیمت کلان به دولت بفروشد و میلیاردر شود.

به هر حال، اشرف محمدرضا را به مجالس قمارش دعوت و سپس او را تشویق و تحریک می‌کرد که در پوکر از پس اسکندری برنمی‌آیی. محمدرضا هم از روی غرور لج می‌کرد که من او را داغان می‌کنم و فلان می‌کنم و به بازی ادامه می‌داد.

یکی دیگر از اعضای باند قمار اشرف فردی بود به نام حاجبی، که از مأموران ایادی بود (ایادی چند مأمور پیرامون محمدرضا داشت که یکی از آنان حاجبی بود. حاجبی از قماربازها و حقه باز‌های درجه اول روزگار بود که دوست صمیمی محمدرضا شده و شب و روز در کنارش بود. به هر روی، محمدرضا با اسکندری و حاجبی به قمار می‌پرداخت. اشرف یا خودش بالای سر محمدرضا می‌ایستاد و دستش را می‌خواند و یا دختری را بالای سر محمدرضا می‌گذاشت و خلاصه با تقلب و رد کردن ورق از زیر میز کلک محمدرضا را می‌کندند. در این بازی‌ها اشرف چنان محمدرضا را تحریک می‌کرد که توپ ده میلیون و بیست میلیون و سی میلیون می‌زد و در نتیجه در یک شب، اسکندری مثلا پنجاه میلیون تومان از محمدرضا می‌برد. البته صحنه را به گونه‌ای درست می‌کردند که گاهی هم محمدرضا ببرد، به ویژه هنگامی که خسته یا عصبانی می‌شد، ولی در مجموع در یک شب حتما محمدرضا، چهل یا پنجاه میلیون را می‌باخت. البته اعتبارش هم زیاد بود و پس از پایان بازی، اشرف دسته چک محمدرضا را می‌آورد و به دستش می‌داد و او نیز چک می‌کشید و امضا می‌کرد. از این پول، اشرف بخش عمده را خودش برمی داشت و به حاجبی و اسکندری هم چند میلیونی می‌داد.

یکی دیگر از اعضای محفل قمار اشرف، فردی بود به نام نصرتیان که او دیگر نیازی به کمک نداشت و چنان حقه‌باز بود که از آستینش ورق درمی‌آورد!

اشرف قاچاقچی بین‌المللی بود و به طور مسجل عضو مافیای آمریکاست. او به هر جا که می‌رفت در یکی از چمدان‌هایش هروئین حمل می‌کرد و کسی هم جرأت بازرسی آن را نداشت. این مسأله توسط برخی مأموران به من گزارش شد و من نیز به محمدرضا شاه اطلاع دادم که اشرف چنین کاری می‌کند. محمدرضا دستور داد که به او بگویند این کار را نکند. همین! چه کسی به اشرف بگوید، من؟ موقعی که خود محمدرضا نمی‌توانست یا نمی‌خواست جلوی اشرف را بگیرد، من که بودم و چگونه می‌توانستم؟! به هر حال، مسأله قاچاق مواد مخدر و رابطه اشرف با مافیا به تدریج آشکار و چند بار به افتضاح کشیده شد و در مطبوعات خارجی بازتاب یافت.
مهمترین این افتضاحات، حادثه‌ای بود که در نیس فرانسه برای او رخ داد. یکی دو سال پیش از انقلاب، [در شهریور 1356] صبح زود اشرف از قمارخانه با اتومبیل به ویلایش حرکت می‌کرد و در کنارش دوست صمیمی او به نام فروغ [خواجه نوری] نشسته بود.

 

 

ناگهان اتومبیلی جلویشان را سد می‌کند و فروغ را که از ترس به اشرف چسبیده بود، با یک رگبار خلاص می‌کند. بعدها مشخص شد که آنها از مافیا بوده‌اند و هدفشان ترور اشرف نبوده است. چون فروغ برای خود منافع بیش از اندازه می‌خواسته، او را خلاص کردند و مستقیم معامله را با اشرف انجام دادند.
ارتشبد سابق، حسین فردوست، مؤسسه اطلاعات، 1370، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد اول، (ص 23)

تصمیم اشرف بر تغییر محمد رضا شاه
به رغم این‌که قوام مرتب به دیدار محمدرضا شاه می‌آمد، برای همین، محمدرضا از قدرت او شدید ناراحت و همیشه غمگین و در فکر بود. شب‌ها می‌دیدم که پس از صرف شام روی گوشه نیمکت می‌نشیند، کز می‌کند و به فکر فرو می‌رود. او از کارهای قوام احساس نارضایتی می‌کرد و حاضر نبود بپذیرد که فردی مقتدرتر از او هست که دارای استقلال رأی و نظر است و برای همین، همیشه به کارهای قوام ایراد می‌گرف؛ چرا به مسکو رفته است؟ چرا پذیرفته که نفت شمال را به روس‌ها بدهد؟ چرا در فلان مسئله با من صحبت نکرده و رأسا تصمیم گرفته و... غیره؟
طبیعی بود که قوام به عنوان یک سیاستمدار کارکشته حاضر نبود پیرو جوانی بی تجربه باشد و مانند هژیز یا سهیلی یا علی منصور بی شخصیت هم نبود که چاپلوسی محمدرضا را بکند. این مسائل برای محمدرضا تحمل‌ناپذیر بود.

یک شب من و اشرف و عبدالرضا در کاخ سفید سعدآباد نزد محمدرضا بودیم. بر سر میز شام، محمدرضا صحبت را آغاز کرد که ‌این وضعیت دیگر فایده‌ای ندارد، این چه سلطنتی است و من تصمیم به استعفا گرفته‌ام. اشرف از ‌این سخن محمدرضا عصبانی شد و با تندی گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟ این گونه صحبت کردن برای شما درست نیست!

عبدالرضا هم صحبت کرد و البته متواضعانه محمدرضا را دلداری داد که انشاءالله همیشه باشید و سایه‌تان از سر ما کم نشود و دیگر از این صحبت‌ها نفرمایید! ولی محمدرضا پاسخ داد که خیر، من تصمیم گرفته‌ام و استعفا خواهم داد و با حالتی افسرده بلند شد و برای استراحت به اتاق خوابش رفت. ما نیز از کاخ بیرون رفته و سه نفری به بیرون کاخ رسیدیم. از پله‌ها پایین آمدیم.


اشرف در جلوی استخری که در محوطه واقع است، گفت: بایستید با شما کار دارم! من و عبدالرضا ایستادیم. اشرف با عصبانیت گفت: این‌که نمی‌شود. پدرم زحمت کشیده و این سلطنت را به دست آورده و حالا او می‌خواهد به خاطر هیچ و پوچ آن را از دست بدهد. من دیگر حاضر به تحمل این وضع نیستم! او سپس با گستاخی رو به عبدالرضا کرد و گفت: تو سلطنت را بپذیر! عبدالرضا از شنیدن این سخن بر خود لرزید که ‌این چه گرفتاری عجیبی است که اشرف برایش درست می‌کند. این حرف ممکن است درز کند و به گوش شاه برسد. اگر خود او فردا صبح برود و بگوید یک گرفتاری است و اگر نگوید گرفتاری دیگر. برای همین، عبدالرضا رو به اشرف کرد و گفت: این صحبت‌ها چیست می‌کنید؟! شما بهتر است به جای این سخنان به اتاق شاه بروید و پیش از اینکه بخوابد او را نصیحت کنید و از این تصمیم منصرفش سازید! اشرف پاسخ داد: خیر، این صحبت‌ها را بارهاست که مطرح می‌کند. او شدیدا در این فکر است. در تنهایی هم نصیحتش کرده‌ام و فایده‌ای نداشته. بنابراین، چون به نظر من در بین فرزندان پدرم، تو از همه باهوشتر هستی، تو را برای سلطنت برمی‌گزینم و اگر تو انتخاب نکنی با غلامرضا صحبت خواهم کرد!

متوجه شدم که با شنیدن نام غلامرضا، ناگهان واکنشی در عبدالرضا پیدا شد و گفت: من تحمل غلامرضا را ندارم. اگر این سخنان جدی بوده و قرار است او شاه شود، من از ایران می‌روم.
اشرف پاسخ داد: بسیار خوب، اگر تحمل غلامرضا را نداری خودت قبول کن! عبدالرضا پس از مدتی من و من کردن گفت: هر طور شما دستور دهید! اشرف گفت: دستور من همین است. می‌پذیری یا نه؟ چون می‌خواهم ترتیب کار را بدهم! عبدالرضا پاسخ داد: چشم!

اشرف سر خود این صحبت‌ها را نمی‌کرد. او با سفارت انگلیس ارتباط بسیار نزدیک داشت و به طور منظم از سفارت به دیدار اشرف می‌آمدند. محل ملاقات در خانه ثالی بود و افرادی که می‌آمدند همه مقامات مهم سفارت بودند. برای همین، به نظر می‌رسد که انگلیسی‌ها به کمک اشرف روی طرح برکناری محمدرضا، در صورت ضعف او، کار می‌کرده‌اند.
این خاطره را برای اولین بار است که مطرح می‌کنم و آن موقع و پس از آن هیچ‌گاه به محمدرضا نگفتم، زیرا می‌دانستم که او خواهر و برادرش را رها نمی‌کند و در این میان، تنها من بازنده خواهم شد.

ارتشبد سابق، حسین فردوست، مؤسسه اطلاعات، 1370، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد اول، (ص 227)

دکتر غلامعلی رجایی

سه‌شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

کار از دست همه خارج شده بود

 

کار از دست همه خارج شده بود

آقایان مفتح و انوری حال‌شان بد شد و افتادند. من و حاج احمد آقا ماندیم. پهلوانان زیادی آن‌جا بودند، هرکدام‌شان عبای امام را می‌گرفتند و به سمت خودشان می‌کشیدند. عمامه‌ی امام از سرش افتاد. عکس قشنگی از امام از این جا گرفته شد که چشم‌های امام به طرف آسمان است و بنده می‌فهمم که امام دیگر تسلیم حق و تن به قضای الهی داده بود... در این لحظات حساس از بس که مردم هل می‌دادند مچ‌های دستم از کار افتاد.

 

دوازدهم بهمن ماه 1357، یکی از ماندگارترین روزهای تاریخ معاصر ایران است. در این روز بود که امام پس از 13 سال دوری از وطن به کشور بازگشت. مردم شور و شوق وصف ناپذیری داشتند و این شور و شوق به ویژه در فرودگاه مهرآباد بیشتر بود.

به گزارش رجانیوز به نقل از کتاب دهه سرنوشت ساز، با گشوده شدن در خروجی هواپیما، همراهمان امام در برابر چشمان منتظر و مشتاق استقبال کنندگان از هواپیما خارج می‌شدند. به دنبال خروج خبرنگاران، نزدیکان و اعضای خانواده‌ی آنها، آیت‌الله مطهری و آیت‌الله پسندیده به داخل هواپیما رفتند و در رأس ساعت 9:37 دقیقه‌ی صبح، امام در حالی که دستشان در دست خلبان فرانسوی بود و در حلقه‌ی گروهی از استقبال کنندگان چون آیت الله مطهری قرار داشت، در پله‌ی بالای هواپیما ظاهر شد.

"خمینی ای‌امام‌، ای مجاهد ای مظهر شرف، ای گذشته ز جان در ره هدف،‌ چون نجات انسان شعار توست، مرگ در راه حق افتخار توست، این تویی، این تویی پاسدار حق، خصم اهریمنان ، دوستدار حق، بو شعار تو، به راه حق قیام، زما تو را درود، زما تو را سلام، خمینی ای امام"

امام از فرودگاه تا بهشت زهرا(س)

کمیته استقبال از امام اعلام کرده بود که بعد از بیانات امام در سالن فرودگاه، استقبال کنندگان به امام معرفی خواهند شد و سپس گزارش کمیته‌ی نفت و کمیته‌ی اعتصابات نیز به محضر امام ارائه خواهد شد،‌ ولی هجوم مردم به سالن فرودگاه و انتظار مردم در بیرون از فرودگاه، در عمل این برنامه‌ها را به هم ریخت و کمیته‌ی استقبال از امام مجبور شد ایشان را هرچه زودتر به بیرون از فرودگاه منتقل کند. کمیته‌ی استقبال از امام از بدو تشکیل، تمام موارد را برنامه‌ریزی کرده بود و ماشین ویژه‌ای را برای این امر تدارک دیده بود. طبق تصمیم آنان، محسین رفیق دوست که تازه از زندان آزاد شده بود و از اعضای هیأت‌های مؤتلفه‌ی اسلامی بود، رانندگی ماشین حامل امام را بر عهده گرفت. دی در این زمینه می‌گوید:

«وقتی که قرار بود در پنجم بهمن ماه، حضرت امام به ایران تشریف بیاورند، ما همراه با شهیدان بزرگوار بهشتی، مطهری و مفتح جلسه‌ای داشتیم، شهید مفتح فرمودند که چه کسی قرار است رانندگی ماشین حامل امام را برعهده بگیرد. من گفتم فعلاً کسی را نامزد نکرده‌ایم. ایشان فرمودند: "چه کسی بهتر از خود شما". شهید بهشتی نیز بلافاصله فرمودند: "این مسئولیت را خودت قبول کن، به هیچ کس هم چیزی نگو و بحث دیگری هم نشود."»

رفیق دوست این ماشین را برای انتقال امام به فرودگاه آورده بود، این در حالی بود که ماشین دیگری نیز از طرف فرودگاه و نیز برخی از یاران امام برای این کار تدارک دیده شده بود و آنان یک ماشین بنز نیروی هوایی برای این کار آماده کرده بودند. گویا حاج احمد آقا و اطرافیان امام در پاریس از این امر آگاه نبودند، بنابراین بعد از پایان مراسم در سالم فرودگاه، وقتی امام به علت ازدحام جمعیت در سالن، به روی باند رفت، سوار ماشین بنز شد. هاشم صباغیان- از اعضای کمیته‌ی استقبال- در این زمینه می‌گوید: «وقتی به روی باند برگشتیم، دیدیم امام داخل بلیزر نیست. جلوتر یک ماشین بنز توقف کرده بود. امام درون آن ماشین بودند. در آن حین، آقای خلخالی را دیدم که خیال داشت ماشین را به حرکت درآورد. چگونه توانست به باند بیاید معلوم نبود. ناگهان همه چیز به هم خورد. به سرعت آقای خلخالی را هل دادم و در ماشین بلیزر را باز کردم و به ایشان گفتم: "ماشین شما این است. امام نیز هشیاری به خرج دادند و پیاده شدند و سوار بلیزر آقای رفیق دوست شدند."»

امام از بهشت زهرا تا ورود به مدرسه علوی

الویری در این باره در خاطرات خود می‌گوید: «مسئولیت صوتی آن‌جا (بهشت‌زهرا) به ما واگذار شد. ما برای تدارکات فنی نیاز به بی‌سیم داشتیم. حسین شیخ عطار-از اخراجی‌های سازمان رادیو و تلویزیون- از طریق همکاران سابق خود چند دستگاه بی‌سیم تهیه کرد. مهندس حیدری -از کارمندان رادیو تلویزیون- نیز با بچه‌های رادیو و تلویزیون در پوشش دادن صوتی بهشت‌زهرا نقش اساسی داشتند. ما در وضعیتی مشکلات صوتی و برقی بهشت زهرا را برای سخنرانی امام مهیا کردیم که زمین بهشت زهرا گل و شل بود و همه‌مان چکمه‌های بلندی به پا داشتیم و به تمام سرو روی‌مان گل پاشیده شده بود. وقتی 2 روز قبل از تشریف فرمایی امام، آقایان شهید بهشتی و شهید مطهری به ما سرزدند تا نسبت به کار کسب اطلاع کنند،‌ ما را که با آن سر و وضع دیدند، بسیار رفتار محبت آمیزی داشتند که خستگی از تن‌مان رفت و روحیه‌مان مضاعف شد

حضرت امام خمینی پس از پایان این سخنرانی، به بیرون از بهشت زهرا انتقال داده شد، ولی این انتقال به علت هجوم جمعیت، با دشواری صورت گرفت. حجت‌الاسلام والمسلمین علی اکبر ناطق نوری که از لحظه‌ی ورود امام به بهشت زهرا تا ورودشان به منزل داماد آیت‌ا لله پسندیده همراه امام بود، در این زمینه می‌گوید: «سخنرانی امام که تمام شد، به آقایان گفتم: یک دالان درست کنید تا به طرف هلی‌کوپتر برویم. هنوز به هلی‌کوپتر نرسیده بودیم که هلی‌کوپتر بلند شد؛ اینجا نه راه پیش داشتیم و نه راه پس. در اثر کثرت جمعیت به جایگاه هم نمی‌توانستیم برگردیم. به قول معروف جنگ مغلوبه شد، هرکس زورش بیشتر بود، دیگری را پرت می‌کرد. آقایان مفتح و انوری حال‌شان بد شد و افتادند. من و حاج احمد آقا ماندیم. پهلوانان زیادی آن‌جا بودند، هرکدام‌شان عبای امام را می‌گرفتند و به سمت خودشان می‌کشیدند. عمامه‌ی امام از سرش افتاد. عکس قشنگی از امام از این جا گرفته شد که چشم‌های امام به طرف آسمان است و بنده می‌فهمم که امام دیگر تسلیم حق و تن به قضای الهی داده بود... در این لحظات حساس از بس که مردم هل می‌دادند مچ‌های دستم از کار افتاد و یقین حاصل کردم که امام زیر پای جمعیت از دنیا می‌رود و مأیوسانه فریاد می‌کشیدم: "رها کنید، امام را کشتید" کار از دست همه خارج شده بود. یک وقت دیدم امام به جایگاه برگشت. هنوز برایم مبهم است که در این شلوغی چه‌طور ایشان به جایگاه بازگشت.

واقعاً عنایت خدا و دست غیب ایشان را از داخل جمعیت برداشت و در جایگاه گذاشت! خودم را به جایگاه رساندم. دیدم امام نشسته و در اثر خستگی عبایش را روی سرش کشیده و بی‌حال سرش را به طرف پایین برده، شاید 20 دقیقه امام در این حالت بود، حالا ماندیم چه کار کنیم. یک آمبولانس مربوط به شرکت نفت ری آنجا بود. گفتم: "آمبولانس را بیاورید دم جایگاه". عقب آمبولانس سمت جایگاه واقع شد. احمد آقا دست امام را گرفت و سوار آمبولانس شدند. باز هم عبای امام گیر کرد. عبا را کشیدیم و گفتم: "آقا، عبا نمی‌خواهند." عبای آقا را زیر بغلم گرفتم و خیلی سریع بغل راننده نشستم و گفتم: "برو". گفت: "کجا؟" گفتم: "از بهشت زهرا بیرون برو". کمک ماشین را زد و از پستی و بلندی سنگ‌های قبر ماشین حرکت کرد و آژیر می‌کشید و از بلندگوی آمبولانس می‌گفتم: "بروید کنار، حال یکی از علما به هم خورده، باید او را به بیمارستان برسانیم." اگر می‌فهمیدند امام داخل آمبولانس است، آمبولانس را تکه‌تکه می‌کردند.

از بهشت زهرا که بیرون آمدیم، بدنه‌ی ماشین از بس که به این نرده و سنگ‌ها خورده بود، له شده بود. یک مقداری که به سمت تهران آمدیم، هلی‌کوپتر از بالا آمبولانس را دیده بود و در یک فرعی که واقعاً گل‌ بود، نشست. ما هم با آمبولانس خودمان را به هلی‌کوپتر رساندیم. مجدداً جمعیت به ما هجوم آورد، ولی با زحمت توانستیم امام را سوار هلی‌کوپتر کنیم. در حین حرکت می‌گفتیم کجا برویم؟ احمد آقا گفت: "برویم جماران". خلبان برگشت با یک شوقی گفت: "آقا، برویم نیروی هوایی". گفتم: "می‌خواهی ما را داخل لانه‌ی زنبور ببری". گفت: "پس کجا برویم؟" یک دفعه به ذهنم آمد صبح که آمدیم ماشین را نزدیک بیمارستان امام خمینی پارک کردم و حالا از آسمان پایین بیاییم و در زمین تصمیم بگیریم که کجا برویم. به خلبان گفتم: "جناب سرگرد، می‌توانی بیمارستان هزار تخت خوابی بروی؟" گفت: "هرجا بگویی پایین می‌روم." گفتم: "پس برویم بیمارستان".

هلی‌کوپتر در محوطه‌ی بیمارستان نشست. در اثر صدای تق‌تق هلی‌کوپتر تمام پزشک‌ها و پرستاران بیرون دویدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است، تصور می‌کردند درگیری و کشتاری شده و عده‌ای را آورده‌اند. وقتی پیاده شدم، پزشکان می‌پرسیدند: "چه اتفاقی افتاده است؟" من به سرعت درخواست آمبولانس کردم. یکی از پزشکان گفت: "این جا بیمارستان است، آمبولانس برای چه می‌خواهی؟" گفتم: "ما یک بیمار داریم، باید جایی او را ببریم."‌گفت: "خوب، همین جا بیمارستان است." گفتم: "خیر، نمی‌شود بیمار ما این جا باشد، باید او را ببریم." آقایان رفتند و یک برانکارد آوردند. من آن را پرت کردم و گفتم: "ما آمبولانس می‌خواهیم، شما برانکارد می‌آورید؟" پزشکی به نام دکتر صدیقی گفت: "آقا، من یک ماشین پژو دارم. بیاورم؟" گفتم: "بیاور" ایشان ماشین را آورد نزدیک هلی کوپتر. در هلی کوپتر را که باز کردیم تا این پرستارها و پزشکان امام را دیدند، همه فریاد کشیدند و با هجوم آنها بساط ما به هم ریخت. خانمی دست امام را گرفته بود و می‌کشید و گریه می‌کرد. با زحمت خانم را جدا کردیم. امام و احمدآقا و آقای محمدرضا طالقانی سوار شدند و ماشین حرکت کرد. من خودم را روی سقف پرت کردم وماشین تند می‌رفت. گفتم: "آقا این‌قدر تند نروید." احمدآقا، که فکر می‌کرد جا مانده‌ام گفت: "اِ، تو هستی؟!" گفتم: "پس چی؟ من که رها نمی‌کنم". راننده‌ی ماشین را نکه داشت و من سوار شدم.

پس از مدتی رسیدیم به بن بستی که صبح ماشین را پارک کرده بودم. از آقای دکتر عذرخواهی و تشکر کردیم. امام را سوار ماشین پیکانم کردم. دیگر خودم راننده بودم و احمد آقا هم پهلوی من نشست. سه نفری در خیابان‌های تهران راه افتادیم. همه جا خلوت بود، چون همه در بهشت زهرا دنبال امام بودند، اما امام داخل پیکان در خیابان‌های خلوت تهران بود. احمدآقا گفت: "برویم جماران". امام فرمود: "خیر". عرض کردم: "آقا برویم منزل ما". فرمود: "خیر". سئوال کردیم: "پس کجا برویم؟" امام فرمود: "منزل آقای کشاورز". من قبلاً یک منبری برای این خانواده رفته بودم و معروف بود که این‌ها از فامیل‌های امام هستند. آدرس منزل ایشان را نیز نداشتیم. فقط احمد آقا می‌دانست که در جاده‌ی قدیم شمیران و خیابان اندیشه زندگی می کند. به جاده‌ی قدیم شمیران جلوی سینمای صحرا آمدیم. ماشین را کنار زدم. امام هم داخل ماشین بودند. احمدآقا دنبال آدرس منزل کشاورز رفت. بالاخره پرسان پرسان جلوی منزل آقای کشاورز در خیابان اندیشه آمدیم. احمدآقا گفت: "همین خانه است." در منزل را زدیم و امام وارد آن خانه شد

مقام معظم رهبری که آن شب در کمیته‌ی استقبال از امام بود، در زمینه‌ی ورود امام و احساسات اعضای کمیته‌ی استقبال از رؤیت امام می‌فرمایند: «در ستاد استقبال، در دبستان علوی نشسته بودیم. من مشغول تنظیم روزنامه‌ای بودم که آن روزها به مناسبت ورود امام در همان ستاد منتشر می‌کردیم... من مشغول نوشتن بودم که خبر آوردند کسی در پشت حیاط کوچک مدرسه را می‌زند. آن موقع اسلحه نداشتیم. از آن در با چوب حفاظت می‌شد. خلاصه در را باز کردیم، دیدیم امام هستند. یادم نیست که تنها بودند یا حاج احمد آقا نیز با ایشان بود. صدای شوق انگیز "امام آمد، امام آمد" به همه رسید. 10، 20 نفر از کسانی که آن شب در مدرسه‌ی رفاه بودند، امام را دوره کردند، امام نیز با وجود خستگی زیاد با روی خوش همه را مورد مرحمت قرار دادند. من تعجب می‌کردم که ایشان با وجود آن همه خستگی مسافرت و رفتن به بهشت زهرا و سخنرانی چطور می‌توانستند این چنین با روی خوش با مردم مواجه شوند. من هم جلوتر رفته بودم دم در، از فاصله‌ی یکی دو متری مشغول تماشای ایشان شدم. سال‌ها بود امام را ندیده بودم، البته نزدیک نرفتم که مزاحمتی برای ایشان ایجاد نکنم. امام آمدند و به طرف پله‌های سرسرا که منتهی به طبقه‌ی دوم می‌شد، رفتند. حدود 50 تا 60 نفر پایین پله مشتاقانه رهبرشان را نگاه می‌کردند، ایشان از پله‌ها بالا رفتند و همین که به پاگرد رسیدند، روی‌شان را به طرف جمعیت چرخاندند و چهار زانو روی زمین نشستند. این حرکت بسیار جالب بود. مردم با دیدم این منظره متوقف شدند. امام با تبسم محبت آمیزی از آنها احوال‌پرسی کرده و بعد شروع به صحبت کردند. آن 10، 15 دقیقه‌ای که امام روی پله‌ها با آن تبسم زیبای‌شان برای‌مان صحبت کردند، از خاطرات جالب و فراموش نشدنی من است."

 

کد خبر: 24176

تاریخ خبر: یکشنبه، 13 بهمن 1387 ساعت: 16:47

 

دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

فجر بی خورشید!
فجر بی خورشید!
                                                                        ١۴بهمن ۱۳۸۷ تعداد بازدید: ۶۶۳

چهارده قرن «حکومت حق» مظلومترین واژه بود و «حق» از حق حکومت محروم! و «ولایت عدل» به آرمانی رویایی می ماند.

طعم عدالت علی(ع) در گرمای نیمروز کوفه در کاممان بود. در شبی به درازای هزار و چهارصد سال، خواب حکومت علوی می دیدیم و این رویای شیرین با فجر «انقلاب اسلامی» تعبیر شد.

ده سال خطبه های جهادیه او را در صفین ها، جمل ها و نهروان های انقلابمان دستمایه شور و حماسه می ساختیم و «علی» را ایستاده در وجود «رهبر» و «رهبر» را نشسته بر سفره «علی» می دیدیم. تعقیب هر نمازمان بیعت و پیمان بر وفا و شهادت بود و محرابهای خونین را در تداوم خط نخستین شهید محراب بوسه می زدیم.

و... خواهران و مادرانمان در حمایت از امام(ره)، زهرا گونه هر رنجی را به جان می خریدند. امید داشتیم سلسله انتظارمان به آن «منتَظر موعود» برسد و بیعت ما به سر حلقه ولایت وصل شود.

ولی... تقدیر خداوند چیزی جز این بود. جوانه های «خدایا خدایا» بر ساقه دلمان خشکید و ما داغدار رحلت «خورشید» شدیم و فجر خونین و پیروزمان با یاد آن سرو خفته در خاک غم آگین شد.

امروز اما خانه ما از درون ابری و از بیرون آفتابی است. گرچه آهنگ پیروزی انقلاب گوش جانمان را می نوازد و زخمه بر تار وجودمان می زند، ولی طعم اندوه رحلت آن رهبر دهه فجر را به غم می آمیزد.

اینک گرچه باغبان این بوستان به مهمانی شهیدان رفته و فیض حضور آن سالار سوخته جان را نداریم، اما بذرهای آزادی و ایمانی که او در مزرعه دلها کاشته، با الهام از نام و کلامش می شکفد و نهال عزت و استقلال را به ثمر می نشاند.

قامت تناور انقلابمان به برکت رهنمودهای اوست که در هم نمی شکند. اینک هر مست شراب شهود و شهادت، جرعه ای از سبوی آن پیر نوشیده و هر چه شکوفایی ایمان و اسلام است، چشمه ای است که از کوثر نهضت او جوشیده است.

فجر فرخنده انقلاب پایدار خواهد ماند و همواره روشنتر خواهد تابید، هرچند کوردلان و خفاشان و خناسان نخواهند و نپسندند. فجر بی خورشیدمان باز هم تابان است و جلوه آن «مهر فروزان» در سیمای این «ماه درخشان» پیداست.

امروز، امت باز مانده آن رسول رأفت و عزت در مدینه ایمان و غدیر ایران با «علی گونه ای» از سلاله زهرا(س) بیعت کرده و بر این میثاق پایدار و استوار است.

فجر بی خورشیدمان بر محور فروغ ماهی که از آن آفتاب نور می گیرد رسالت مضاعفی را بر دوشمان می گذارد. شهیدان «تداوم راه» را انتظار دارند و اسیران آزاده با استقامت خویش، ما را به «راست قامتی» فرا می خوانند.

اکنون وصیت نامه حضرت امام(ره) پیش روی ماست. درود بر روح خدایی امام که نامه ها و پیامهایش اسلام ناب محمدی(ص) را بر تارک تاریخ معاصر درخشان کرد و ابهت و هیمنه شرق و غرب را در هم شکست.

امروز صدای شکستن استخوانهای پوسیده نظامهای ماتریالیستی شرقی و غربی مدام به گوش می رسد و این قدرت «فتوا» و مشت «ولایت فقیه» است که بر دهان یاوه گوی آنان می خورد.

امروز برش ذوالفقار بر گردن متجاوزان و ستمگران نشسته است. و... فجر ما همچنان تابان است. حیات مجدد اسلام در این قرن مدیون امام(ره) است. و فردا جهان از آن اسلام و اسلام تکیه گاه و پناه انسان و فجر بی خورشید ما باز هم درخشان.

منبع : سایت تابناک

دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

السلام علیک یا اهل بیت نبوه و معدن رساله

سلام دوستان عزیز

امسال سی امین سال تولد انقلاب مردمی جهان است  که مقارن شده با ماه صفر.

سی سال پیش مردم ایران در کمال قدرت وهمت و وحدت و دست در دست هم یک صدا یک دل و یک فریاد و آنهم یا مرگ یا خمینی و مرگ بر شاه سر می دادند . می خوام براتون یک خاطره از اون زمان بگم .در آن سالها من هم مثل خیلی از شما دوستان خیلی کوچیک بودم . یادم هست یک عکس از امام بهمراه اعلامیه ایشان را پسر عموی شهیدم محمد درلباسم گذاشت و سوار بر دوچرخه از میان گاردیها رد میشدیم که گاردیه جلویمان رو گرفت و از بالا تا پایین شهید محمد  رو گشت ولی چیزی پیدا نکرد . اما مطمئن بود که همراه پسرعموی شهیدم حتما باید چیزی باشد .حدود یک ساعتی شد . ما اونجا بودیم و هوا هم سرد بود و من هم چون کوچیک بودم و ترسیده بودم سرما تو تنم رفته بود و می لرزیدم تا اینکه طاقتم تنگ شد و زدم زیر گریه و حالا گریه نکن کی گریه کن .گاردیه که تازه متوجه من شده بود اومد جلو و لرزیدن من رو که دید دلش سوخت و گفت این بچه رو بردار و برو .چند متری از اونا نگذشته بودیم که محمدپسر عموی شهیدم که در خرمشهر در اوایل جنگ مفقود شد عکس و اعلامیه ها رو از من گرفت و تو پیرهن خودش گذاشت در این زمان گاردیه که مطمئن بود محمد چیزی داره با جیپ بطرف ما اومد و در کمال تعجب من من رو هم گشت اما باز چیزی پیدا نکرد و ولمون کرد تا بریم .واقعا خدا کمکمون کرد تا بتونیم از میان اونا رد بشیم .

 

یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سی امین سال تولد انفجار نور
یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خمينی روح خدا بود در کالبد زمان

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم           چشم بیدار تو را دیدم و بیدار شدم

چهاردهم خرداد ماه ۱۳۸۶هجدهمین سالگرد ارتحال رهبر فقد و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی است .

ذکر بیان چند نکته اخلاقی از ایشان خالی از لطف نیست

چقدر خدا را بايد شاكر باشيم كه به ما اين توفيق بزرگ را مرحمت فرمود كه عصر با عظمت خميني را درك كنيم.

كسي در عظمت شخصيت اين مرد آسماني شبهه‌اي ندارد اما من مي‌خواهم براي بيان عمق و گستره اين عظمت، خوانندگان عزيز را با چند جمله عجيب از امام خميني مواجه كنم.

1. امام در جايي قريب به مضمون فرموده بودند: «به خدا قسم من در عمرم نترسيده‌ام. روزي هم كه مرا به تبعيد مي‌بردند، من به آنها دلداري مي‌دادم!» كمي به اين جمله با هم فكر كنيم. قسم، قسم جلاله است كه اگر كسي اهل معرفت هم نباشد، به سادگي آن را به زبان نمي‌آورد تا چه رسد به اعلم و اورع علماي زمان خميني كبير. شايد يكي از اسرار بزرگي امام خميني در همين جمله نهفته باشد. اين‌كه در روزگاري كه بسياري از علما حتي در بيت خود هم مي‌ترسيدند عليه شاه خائن حرفي بزنند و بسياري خواص، حتّي حاضر نبودند احتمال پيروزي نهضت خميني را در قوّه خيال خود هم بپرورانند، خميني بر بالاي منبر خطاب به اعليحضرت همايوني! مي‌گويد: «مردك»! «بيچاره، بدبخت»! يا خطاب به پيك شاه كه او را از سخنراني در فيضيه منع و تهديد مي‌كند و مي‌گويد: «اعليحضرت فرموده‌اند، اگر سخنراني كني، چكمه‌هاي پدرم را مي‌پوشم و... »، قريب به مضمون مي‌فرمايند: «من سخنراني خواهم كرد، به ايشان هم بگوييد چكمه‌هاي پدرت براي شما گشاد است»! يا اين‌كه قريب به مضمون مي‌فرمايند: «وقتي من را براي تبعيد مي‌بردند، در بياباني در مسير، ماشين به سمت جاده‌اي خاكي منحرف شد و من يقين حاصل كردم كه قصدشان كشتن من است. وقتي به دلم رجوع كردم، ديدم هيچ تكان نخورده است و هيچ دلهره‌اي ندارم»! يا وقتي دكتر عارفي، پزشك مخصوص امام، مي‌گويد: «يك وقتي اطراف جماران مورد اصابت موشك قرار گرفت، به نحوي كه شيشه‌ها فرو ريخت و ما از ترس به زير ميز رفتيم وقتي به مانيتور نگاه كرديم، ديديم وضعيت قلب امام كمترين تغييري نكرده است»! يا وقتي در شروع جنگ، مقامات كشور، هراسان خدمت امام مي‌رسند و اخبار پيشروي وحشتناك عراق را در خاك ايران به ايشان مي‌دهند، امام با آرامش مي‌فرمايد: «يك ديوانه‌اي آمده و سنگي انداخته و رفته است»! شايد بتوانيم به قدر وسع فكري خود بخشي از شجاعت بي مانند امام را دريابيم.

2. همه مي‌دانيم امام خميني در دوران تبعيد در تركيه، عراق و فرانسه، متحمّل چه شرايط دشواري شده‌اند و سنگيني بار غربت، تهديد، حصر و شهادت فرزند ارشدش و شنيدن خبرهاي تلخ از ايران، براي يك مرد كهنسال تا چه اندازه (اگر با چشم دنيايي به آنها نگريسته شود) دشوار و سنگين است. ولي به ياد داريد كه خبرنگاري در هواپيما كنار امام نشست و از او پرسيد: «حضرت آيت‌الله، اكنون كه بعد از پانزده سال تبعيد به ايران برمي‌گرديد، چه احساسي داريد؟!» و امام بي هيچ درنگي و با تقديم لبخندي نمكين فرمودند: «هيچ»!

من گمان مي‌كنم براي شناخت بخشي از شخصيت اعجاب‌ميز امام،اگر درايت و شجاعت او از آغاز مبارزات تا پيروزي بر رژيم تا دندان مسلح پهلوي و سپس رهبري اين انقلاب الهي در بحران هائي كه هر كدام براي سقوط يك كشور كافي بود و ايجاد جريان قوي و موج بلند اسلامخواهي در دنيا كه بنياد پوشالين ابهت و اقتدار استكبار غرب را به بازي گرفت و چون خس و خاشاك با خود به سوي كه خواست برد و هنوز هم مي‌رد و نيز اداره و مديريت جنگي هشت ساله كه يك طرف آن، همه دنيا و يك سوي ديگرش، انقلابي نوپا و چند ماهه بود و ... هم نبود همين يك كلمه «هيچ» براي شناخت اهل معني از اقيانوس متلاطم شخصيت اين مرد بزرگ كه همه معادلات جهاني را به هم ريخت كافي بود.

بعد از 15 سال تبعيدي تلخ و در شرايطي كه هنوز كشور در دست دشمن بود و همه قواي نظامي و انتظامي تحت فرمان بختيار بود و هر احتمالي در مورد جان امام وجود داشت اين پيرمرد در پاسخ اين سؤال كه چه احساسي داري؟ مي‌گويد هيچ! اهل معني بايد سال‌ها در تحليل اين «هيچ» بگويند و بنويسند تا اندكي از «همه» عمق اين «هيچ» برملا شود.

منبع : دکتر علیرضا مخبر - بازتاب
چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خرمشهر را خدا آزاد کرد

بسمه الله الرحمن الرحیم

با اینکه سوم خردادگذشت و حرف ها و حدیث های آنهم گذشت ُ اما خاطره شهید سپهبدعلی صیاد شیرازی در آن روزگارها خیلی شنیدنی است که برایتان مینویسم

( یک روز طول کشید تا اسرا رو بشماریم )

امير شهيد سپهبد «علي صياد شيرازي» در سال 1372 با حضور در مسجد كوي دانشگاه تهران، طي يك سخنراني در سالروز شهادت شهيد «حسين خرازي» به بررسي چند عمليات‌ كه در سال‌هاي نخستين دفاع مقدس از سوي زرمندگان اسلام انجام شده بود، پرداخت كه شرح عمليات افتخارآفرين بيت‌المقدس يا آزادسازي خرمشهر، نيز بخشي از سخنان وي را تشكيل مي‌داد.

وي با تقدير از شهدا و تاكيد بر تداوم راه آنها تاكيد كرد: فقط بيان بيوگرافي هر شهيد در شناخت راه شهيدان كفايت نمي‏كند، ما بايد به عنوان سربازان اسلام كه مديون شهدا هستيم در ادامه راه آنها كوتاهي نكنيم و خواهان نتيجه‌بخشي آرمان‏هاي اين شهيدان باشيم.

وي با اشاره به عمليات «بيت المقدس» كه بعدها به نام فتح خرمشهر معروف شد، ادامه داد: در اين عمليات ما در جبهه‌ا‌ي به طول 170 كيلومتري مبارزه كرديم، در اين عمليات قرارگاه قدس، فتح و نصر با توجه به تجربه علمليات طريق القدس، ثامن ائمه و فتح المبين نبرد سنگيني را در منطقه‌اي به وسعت 6 هزار كيلومتر مربع آغاز كردند.

شهيد صياد شيرازي افزود: در اين عمليات كه ما اول در طول جاده اهواز و خرمشهر، كه خاكريز دشمن در طرف شرق بود عمليات را آغاز كرديم، مرحله دوم پيشرفت دژ مرزي بود و مرحله سوم دنبال كردن دشمن از شمال تا كوشك و بالاخره مرحله چهارم در خود شلمچه بود. ما سه بار متوالي حمله كرديم و تلفاتي در اين سه بار به ما وارد شد. در اين عمليات شهيد خرازي، شهيد زنده كاظمي فرمانده تيپ نجف اشرف آن موقع و لشكر 88 اكنون، يك تيپ از هوابرد ارتش كه فرماندهي آن تيپ هنوز زنده است و مسووليت بالايي را دارد، اينها سه بار متوالي حمله كردند و تلفات سنگيني وارد شد كه يك دفعه ديديم فرماندهي در جلسه‌اي ما را جواب كردند و گفتند شما چه جوري مي‏گوييد لشكر و تيپ! در صورتي كه اكنون 25 روز است كه مي‏جنگيم و تلفات سنگيني به ما وارد شده است، مجروح زياد داده‏ايم و نيروها خسته‏اند. البته حدود پنج هزار كيلومتر را آزاد كرده بوديم و پنج هزار نيروي دشمن را اسير گرفته بوديم ولي هنوز خرمشهر آزاد نشده بود و در دست دشمن بود و به شكل غده سرطاني نمود داشت، در آن زمان از نظر فرماندهي معنا نداشت كه جنگ قطع شود، آن زمان بهترين زمان جنگ براي فتح خرمشهر بود چون اگر حمله را نيمه كاره رها مي‏كرديم دشمن خود را بازسازي مي‏كرد و در عمليات بعدي تلفات زيادتري مي‏داديم.

خداي متعال در قرارگاه كربلا جرقه نوري نشانده كه طرحي را در ذهن يك طراح قرار داد و آن طرح تنها راهي بود كه مي‏توانستيم خرمشهر را محاصره كنيم و بعد آن را بگيريم. ما با سردار رضايي جلسه‏اي قرار داديم و براي اينكه هماهنگ با يكديگر عمل كنيم اين طرح را مورد بررسي قرار داديم، اين جلسه حدود پنج دقيقه بيشتر وقت نگرفت و هر دوي ما با اميدواري و قوت قلب گفتيم اين طرح بهترين طرح براي فتح خرمشهر است كه بايد اجرا شود.

من يك لحظه ديدم سردار رضايي مكث كرد و گفت «اين طرح را چگونه به فرماندهان ابلاغ كنيم، به ما مي‏گويند چرا در مورد اين طرح مشورت نكرديد؟ خصوصا بچه‏هاي سپاه كه دوست داشتند در اجراي طرح‏ها مورد مشورت قرار بگيرند.»
من خطاب به سردار رضايي گفتم: من اين طرح را ابلاغ مي‏كنم، شما نگران نباشيد. در قرارگاه جنوب در نزديكي اهواز و خرمشهر كه البته قرارگاه اصلي ما نبود، با فرماندهان دور هم نشستيم.

شهيد صياد شيرازي با اشاره به اهميت نقش مدير، گفت: مدير اگر جذاب و داراي ظرفيت كافي باشد و زود از كوره در نرود مي‏تواند پيوند مناسبي با زيرمجموعه خود داشته باشد، البته بايد با زير مجموعه خود مشورت كند. وقتي كه يك مدير تصميمي را گرفت بايد به خدا توكل كند البته مدير وقتي كه با زير مجموعه خود مشورت مي‏كند اين مشورت كردن با شركت در تصميم‏گيري متفاوت است؛ مخصوصا در جبهه جنگ.

در قرارگاه جنوب كه تمام فرماندهان لشكر و تيپ‏هاي ارتش و سپاه در كنار هم فشرده نشسته بودند صحبتم را با دعاي فرج آغاز كردم. البته در ابتدا كمي ترسيدم كه كم بياورم. خطاب به فرماندهان گفتم تصميم دارم فرماني را به شما ابلاغ كنم، همه ساكت شدند و گوش دادند و من فرمان را ابلاغ كردم، ديدم همه سرها به هم نگاه مي‏كنند و هر كس منتظر بود يك نفر حرفي بزند. اولين كسي كه صحبت كرد زندهاد احمد متوسليان بود، البته شايد زنده و در دست اسراييلي‏ها باشد. او فرمانده تيپ حضرت رسول(ص) بود، ايشان با لحني جدي و تند گفت فلان كس! ما نظر داده بوديم، چه جوري شد؟ اين طرح از كجا آمد؟

من خيلي آرام و متواضع گفتم معذرت مي‏خواهم من به شما عرض كردم كه فرمان ابلاغ مي‏كنم؛ نظر نخواستم، نگاهي كرد، ما هر دو در جبهه‏هاي كردستان با هم بوديم و خاطره‏ها داشتيم. احساس كردم كه قانع نشد، ولي احمد سرش را زير انداخت و چيزي نگفت.

بعد از ايشان، نفر دوم شهيد خرازي رحمت الله عليه بود، ايشان تندتر از متوسليان خطاب به من، گفت: ما در جلسه قبل خيلي مطلب گفته بوديم، چه جوري شد؟ اين طرح چيست؟ من تندتر شدم و گفتم: معذرت مي‏خواهم، من خدمت برادران عرض كردم باز تكرار مي‏كنم من فرمان فرماندهي قرارگاه را ابلاغ مي‏كنم. اگر نگرفته‏ايد بگوييد تا دوباره تكرار كنم، بحثي نداريم، صحبت ديگري هم نيست؛ ايشان نيز عين شهيد احمد قانع نشد، سرش را زير انداخت. نفر سوم نوبت ارتشي‏ها بود البته ارتشي‏ها به دليل تربيت نظامي كه دارند مودبانه‏تر و با زبان فني صحبت مي‏كنند. شخص ارتشي كه شروع كرد به صحبت گفت جناب سرهنگ ـ البته من در آن زمان سرهنگ بودم ـ معذرت مي‏خواهم ما در جلسه قبل به شما سه راهكار ارايه داديم و اين هيچ كدام از طرح‏هاي ما نيست، چه جوري شد؟ خدا به زبانم آورد و ياريم كرد جمله‏اي بر زبان آوردم كه فكر مي‏كنم فني‏ترين جمله است. خطاب به فرد ارتشي گفتم نفهميدم شما كه استاد دانشكده هستيد چرا شما چنين حرفي را مي‏زنيد؟ مگر شما نمي‏دانيد كه فرمانده در مقابل راه‏كارهاي ارايه شده سه راه‏حل دارد يا اينكه يكي از راه‏حل‏هاي ارايه شده توسط زير مجموعه را انتخاب مي‏كند يا اينكه راه‏كارها را با هم تلفيق مي‏كند يا اينكه هيچ كدام اينها را انتخاب نمي‏كند و طرح ديگري را در نظر مي‏گيرد؛ و اين نيز جزء راه‏حل سوم است، يعني راه‏حلي متفاوت از راه‏حل‏هاي ارايه شده. آن شخص ارتشي نيز گفت؛ معذرت مي‏خواهم. ولي اگر نفر چهارمي صحبت مي‏كرد ديگر نمي‏توانستم چيزي بگويم. يك دفعه ديدم يك نفر در آخر نشسته كه آن سردار سرتيپ پاسدار رحيم صفوي بود؛ همرزم بسيار شايسته و قديمي ما در كردستان. روحيه مرا مي‏شناخت و احساس كرده بود كه ما عصباني هستيم، با اشاره به مانند رهبر يك اركست به من گفت كه آرامشت را حفظ كن، بدون اينكه حرفي بزند و اين حركت او روي من اثر گذاشت و من مقداري آرامش كسب كردم.

دوباره چرخه از نو شروع شد و شهيد احمد متوسليان گفت: جناب سرهنگ من معذرت مي‏خواهم هيچ منظور خاصي نداشتيم ما تابع دستور و تكليف هستيم. وقتي كه او اين را گفت، آرامش پيدا كردم؛ خجالت كشيدم چون خودم را آماده كرده بودم كه تندتر سخن بگويم. بعد شهيد خرازي بلافاصله بعد از شهيد احمد گفت ما تابع دستور هستيم. وقتي كه ايشان اين حرف را زد من خطاب به آنها گفتم پس چرا شما معطل هستيد وقت كمي داريم. و همه بلند شدند و چنان با سرعت رفتند كه من تنها ماندم. همانطور كه ايستاده بودم يك لحظه تمام وجودم را اضطراب گرفت. با خداي خود گفتم؛ خدايا اگر اين عمليات نگيرد و پيروز نشويم من چطوري دفعه ديگر دستور بدهم، ما با توكل به تو چنين دستوري را داديم.

شب عمليات شروع شد، سه تا محور بود، در محور اول با يك تيپ از لشكر 21 شهيد حمزه ارتش، آنها در محور اول در همان ساعات اوليه در بين صفوف دشمن شكاف ايجاد كردند. البته بين شلمچه و خرمشهر ما بايد در هفت كيلومتر دشمن را قطع مي‏كرديم و خودمان را به اروندرود مي‏رسانديم كه تازه به مردم بگوييم خرمشهر را محاصره كرده‏ايم تا كه مردم حضور پررنگ‏تري در جبهه داشته باشند. محور اول توسط شهيد احمد به نحو مطلوب پيش مي‏رفت ولي دو محور ديگر تا ساعت 5 / 4 صبح باز نشد و شهيد احمد نيز داد و بيداد مي‏كرد كه چرا نمي‏آييد؟ ما داريم از چپ و راست مي‏خوريم. خدا كمك كرد، ساعت 5 صبح بود كه ديديم از پشت بي‏سيم با هيجان اعلام كردند كه شهيد خرازي گفت ما داريم به طرف جلو مي‏رويم و نزديك رودخانه هستيم و حدود 5/6 صبح بود كه اعلام كرد ما به رودخانه رسيديم. آنقدر آنها به سرعت پيشرفته بودند كه هلي كوپتر دشمن فكر مي‏كرد كه هنوز در آن منطقه نيروهاي خودشان ساكن هستند. نزديك‏هاي صبح اين هلي كوپتر در فاصله پايين از خرمشهر حركت مي‏كرد، اين هلي كوپتر را با آرپي‏جي زدند، هيچ‏كس تاكنون با آرپي‌جي، پدافند نظامي نكرده است. از اين صحنه تلويزيون فيلم‏برداري كرده و نشان مي‏دهد كه چگونه در هوا هلي‏كوپتر دشمن سرنگون مي‏شود البته در همان روز نزديك بود كه اين بلا سر هلي‏كوپترهاي خودي نيز بيايد. ساعت 7 صبح بود كه شهيد خرازي با بي‏سيم با هيجان با ما تماس گرفت و گفت ما توانسته‏ايم حدود هفتصد نفر نيرو جمع‏آوري كنيم و اجازه مي‏خواست كه از طرف پل خاكريزي به طرف عراقي‏ها بزند. ما آمديم بگوييم نه ولي به خرازي گفتم اجازه بدهيد كه مشورت كنم، در ستاد جنگ نيز وقتي پيشنهاد را مطرح كردم هيچ كس نظر مثبت نداشت، همه مي‏گفتند اگر اين عمليات نگرفت، هفتصد نفر را از دست مي‏دهيم. آمدم تماس بگيريم با شهيد خرازي و بگويم اين كار را نكند، ديدم كه او زودتر تماس گرفت و پرسيد كه سرانجام مذاكره چه شد؟ آمدم بگويم كه نمي‏شود كه گفت دارد وقت مي‏گذرد و ما همان جا يك تصميمي گرفته‏ايم، من هم گفتم جلو برويد. نيم ساعت بيشتر طول كشيد كه سر و صداي بي‏سيم بلند شد گفتم حتما گير افتاده‏اند. بي‏سيم را روشن كردم ديدم شهيد خرازي مي‏گفت كه هر چه جلوي خود را نگاه مي‏كنيم مي‏بينيم كه عراقي‏ها دست خود را بالا گرفته‏اند، چه كار بايد كنيم؟ من فهميدم منظور او چه چيزي است. چون نيروهاي عراقي زياد بودند و نيروهاي او كم بودند و نمي‏توانستند نيروهاي عراقي را كنترل كنند. پيشنهاد كردم يك هلي‏كوپتر بالا برود و ببيند كه عمق آنها تا كجاست؟ يك هلي‏كوپتر بالا رفت و خلبان با هيجان گفت تا چشم من كار مي‏كند تمام عراقي‏ها در خيابان خرمشهر دستان خود را بالا برده‏اند حالا نمي‏شد كه به اسيران عراقي بگوييم كه شما فعلا در سنگر برويد كه ما نيرو جمع‏آوري كنيم و بعدا شما را ببريم و بازداشت كنيم. در نهايت خداوند اين را در ذهن ما رساند كه همه رزمندگان يك خط شوند و يك قسمت آنها به طرف رودخانه و قسمت ديگر آنها به طرف جاده خرمشهر تقسيم بندي شوند و با دست به سربازان عراقي علامت دهيم كه توي جاده بروند. چشمشان كور، ما ماشين نداشتيم كه با ماشين ببريمشان، بايد پياده مي‏رفتند. البته چون در منطقه خودمان حركت مي‏كردند خيالمان‏ راحت بود، در اين عمليات برخلاف معمول كه دوست داشتيم اسير زيادي از دشمن بگيريم اين دفعه دوست داشتيم بگويند كه اسيران عراقي تمام شده است؛ البته نگران بوديم كه وضعيت فرق كند و اينها ـ سربازان عراقي ـ رفتنشان تا ده صبح طول كشيد، بعد سنگرها را تصرف كرديم و تا ساعت 5 بعدازظهر طول كشيد تا اسرا را كه حدود 14 هزار و پانصد نفر بودند، بشماريم . البته دو ماه طول كشيد كه تمام مهمات آنها را سنگر به سنگر بيرون آوريم. در اين عمليات ما توانستيم شش هزار كيلومتر مربع از خاك كشور را آزاد كنيم و حدود نه هزار نفر را نيز اسير كنيم. بهترين درك عرفاني از عمليات بيت‏المقدس و آزادي خرمشهر در پيام امام خميني(ره) وجود دارد كه در آن پيام ابعاد عرفاني فتح خرمشهر بيان شده و هم‏چنين ما را از آفت‏زدگي غرور پرهيز داده و در نهايت فرموده «خرمشهر را خدا آزاد كرد» البته ما اكنون داريم با سرمايه شهدا زندگي مي‏كنيم و تا زنده‏ايم بايد اين سرمايه بزرگ را حفظ كنيم. البته فكر نكنيم اين سرمايه باقيمانده از شهدا فقط به درد جبهه و جنگ مي‏خورد ما عاشق جنگيدن نيستيم ولي خود را مكلف به جنگيدن با دشمنان خود مي‏كنيم و هر وقت كه زمان اقتضا كند عاشقانه مي‏جنگيم. يك عده فكر مي‏كنند كه ما جنگ طلب هستيم و جنگ را دوست داريم، رزمندگان اسلام اين جور نشان دادند كه جنگ را دوست ندارند ولي در مقابل دشمنان اسلام عاشقانه مي‏جنگند.

چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

سلام

روز يکشنبه ۱۳/۹/۸۴ سالروز ميلاد خانم حضرت فاطمه معصومه (س)بر شما دوستان مبارک باد.

اين خانم کريمه اهل بيت واقعا مستجاب الدعوه هستند . و کسی دست خالی از آستانشان بيرون نمی ره.

اگه قم رفتيد . سعادت زيارت اين بانوی کريمه اهل بيت نصيبتان شد اطمينان داشته باشيد که به زيارت بانوی دو عالم خانم حضرت فاطمه زهرا (س) نائل شديد و اونجا ما رو هم از دعای خير محروم نکنيد .

تا بعد

 

چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٤ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خوش آمدید
حسین اعلارحیمی


تماس با ما

مطالب پیشین

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live

اخبار هک و امنیت