| روضهخوانی رهبر انقلاب برای حضرت قاسم (ع) |
بعد از لحظاتى گرد و غبار میدان فرو نشست. امام حسین (ع) بالاى سر این نوجوان ایستاده و دارد با حسرت به او نگاه مىکند. آن نوجوان هم در حال جان دادن است و پا را تکان مىدهد. امام میفرماید: کسانى که تو را به قتل رساندند، از رحمت خدا دور باشند. به گزارش فارس ، مقام معظم رهبری در یکی از سخنرانیهای خود در خصوص نحوه شهادت حضرت قاسم (ع) میفرمایند: «...من امروز مىخواهم از روى مقتل «ابنطاووس» که در کتاب «لهوف» است، یک چند جملهای ذکر مصیبت کنم و چند صحنه از این صحنههاى عظیم را براى شما عزیزان بخوانم. البته این مقتل، مقتل بسیار معتبرى است. این سیدبنطاووس که علىبنطاووس باشد، فقیه است، عارف است، بزرگ است، صدوق است، موثق است، مورد احترام همه است، استاد فقهاى بسیار بزرگى است؛ خودش ادیب و شاعر و شخصیت خیلى برجستهاى است. ایشان اولین مقتل بسیار معتبر و موجز را نوشت. البته قبل از ایشان مقاتل زیادى است. استادشان، ابن نما مقتل دارد، شیخ طوسى مقتل دارد، دیگران هم دارند. مقتلهاى زیادى قبل از ایشان نوشته شد، اما وقتى «لهوف» آمد؛ تقریباً همه آن مقاتل تحتالشعاع قرار گرفت. این مقتلِ بسیار خوبى است؛ چون عبارات، خیلى خوب، دقیق و خلاصه انتخاب شده است. من حالا چند جمله از اینها را مىخوانم. یکى از این قضایا، قضیه به میدان رفتن «قاسمبنالحسن» است که صحنه بسیار عجیبى است. قاسمبنالحسن (علیهالصلاةوالسلام) یکى از جوانان کم سالِ دستگاهِ امام حسین (ع) است. نوجوانى است که «لم یبلغ الحلم»؛ هنوز به حدّ بلوغ و تکلیف نرسیده بوده است. در شب عاشورا، وقتى که امام حسین (ع) فرمود که این حادثه اتفاق خواهد افتاد و همه کشته خواهند شد و گفت شما بروید و اصحاب قبول نکردند که بروند، این نوجوان سیزده، چهاردهساله عرض کرد: «عمو جان! آیا من هم در میدان به شهادت خواهم رسید؟» امام حسین (ع) خواست که این نوجوان را آزمایش کند ـ به تعبیر ما ـ فرمود: «عزیزم! کشتهشدن در ذائقه تو چگونه است؟» گفت «احلى من العسل»؛ از عسل شیرینتر است. ببینید؛ این، آن جهتگیرى ارزشى در خاندان پیامبر است. تربیت شدههاى اهل بیت (ع) اینگونهاند. این نوجوان از کودکى در آغوش امام حسین (ع) بزرگ شده است؛ یعنى تقریباً سه، چهار ساله بوده که پدرش از دنیا رفته و امام حسین تقریباً این نوجوان را بزرگ کرده است؛ مربى به تربیت امام حسین(ع) است. حالا روز عاشورا که شد، این نوجوان پیش عمو آمد. در این مقتل اینگونه ذکر مىکند: «قال الرّاوى: و خرج غلام». آنجا راویانى بودند که ماجراها را مىنوشتند و ثبت مىکردند. چند نفرند که قضایا از قول آنها نقل مىشود. از قول یکى از آنها نقل مىکند و مىگوید: همینطور که نگاه مىکردیم، ناگهان دیدیم از طرف خیمههاى ابىعبداللَّه (ع)، پسر نوجوانى بیرون آمد: «کانّ وجهه شقّة قمر»؛ چهرهاش مثل پاره ماه مىدرخشید. «فجعل یقاتل»؛ آمد و مشغول جنگیدن شد. «فضربه ابن فضیل العضدى على رأسه فطلقه»؛ ضربه، فرق این جوان را شکافت. «فوقع الغلام لوجهه»؛ پسرک با صورت روى زمین افتاد. «وصاح یا عمّاه»؛ فریادش بلند شد که عموجان «فجل الحسین علیهالسّلام کما یجل الصقر». به این خصوصیات و زیباییهاى تعبیر دقت کنید! صقر، یعنى باز شکارى. مىگوید حسین علیهالسّلام مثل باز شکارى، خودش را بالاى سر این نوجوان رساند. «ثمّ شدّ شدّة لیث اغضب». شدّ، به معناى حمله کردن است. مىگوید: مثل شیر خشمگین حمله کرد. «فضرب ابنفضیل بالسیف»؛ اول که آن قاتل را با یک شمشیر زد و به زمین انداخت. عدهاى آمدند تا این قاتل را نجات دهند، اما حضرت به همه آنها حمله کرد. جنگ عظیمى در همان دور و برِ بدن «قاسمبنالحسن»، به راه افتاد. آمدند جنگیدند؛ اما حضرت آنها را پس زد. تمام محوطه را گرد و غبار میدان فرا گرفت. راوى مىگوید: «وانجلت الغبر»؛ بعد از لحظاتى گرد و غبار فرو نشست. این منظره را که تصویر مىکند، قلب انسان را خیلى مىسوزاند: «فرأیت الحسین علیهالسّلام»: من نگاه کردم، حسینبن على علیهالسّلام را در آنجا دیدم. «قائماً على رأس الغلام»؛ امام حسین (ع) بالاى سر این نوجوان ایستاده است و دارد با حسرت به او نگاه مىکند. «و هو یبحث برجلیه»؛ آن نوجوان هم با پاهایش زمین را مىشکافد؛ یعنى در حال جان دادن است و پا را تکان مىدهد. «والحسین علیهالسّلام یقول: بُعداً لقوم قتلوک»؛ کسانى که تو را به قتل رساندند، از رحمت خدا دور باشند. این یک منظره، که منظره بسیار عجیبى است و نشاندهنده عاطفه و عشق امام حسین (ع) به این نوجوان است و در عین حال فداکارى او و فرستادن این نوجوان به میدان جنگ و عظمت روحى این جوان و جفاى آن مردمى که با این نوجوان هم اینگونه رفتار کردند...» بیانات مقام معظّم رهبرى در خطبههاى نماز جمعه تهران 18 اردیبهشت 1377 |
|
چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| رجز خوانی حضرت ابالفضل علیه السلام (NEW) |
تعاریف و معانی رجز
در تعاریفی که فرهنگ نویسان از واژهء "رَجَز" به دست داده اند، تقریباً وجه جامع چنین است: سخنانی که در ستایش از خوبی و توانایی خویش گفته می شود؛ نام یکی از بحور شعر بر وزن سه و چهار مستفعلن؛ شعری که به هنگام جنگ در مقام مفاخرت و خودستایی می خوانده اند. در اصطلاح، می توان رجز را بر شعرهای حماسی ای اطلاق کرد که جنگاوران در میدان های نبرد می خوانده اند. معمولاً رجز ابیاتی کوتاه داشته و به صورت ارتجالی و بالبداهه در میدان کارزار سروده می شده است. از این رو، گاه خطاهای ادبی و دستوری هم در آن راه یافته است.(1) رجز به معنای اضطراب و سرعت نیز آمده است. و روشن است که وجه این نامگذاری آن است که بحر رجز با تندی و هیجان و ضرب آهنگ های پرنوسان تناسب دارد؛ و چه فضا و موقعیّتی مناسب تر از گرماگرم کارزار و نبرد برای عرضهء چنین حالی؟(2) اهداف و نقش رجزخوانی در تاریخ جنگ های عرب یکی از اهداف مهمّ رجزخوانی، تقویت روحیهء خود و یاران خویش، و نیز تضعیف توان روحی لشکر مقابل بود. رجزخوانی معمولاً رجز خویش را به شعر می خواندند و بسیار کم رخ می داد که رجز خود را به نثر بخوانند. عمدهء آنان اشعار شعرای مشهور عرب را که با حال و وضعشان در میدان رزم تناسب داشت، می خواندند و برخی که دارای طبع شعر بودند، به بداهت در وصف خود و وضع رزم خویش شعر می سرودند. رجز معمولاً با نام رزمنده و پدر و قبیله اش آغاز می شد و مرد جنگاور پیشینهء مبارزه ها و دلیری های خویش را باز می شمرد و اگر خود، پیشینهء دلیری نداشت، گاه سوابق جنگ های قبیله یا طایفهء خویش را باز می سرود. در رجز، وصف الحال از بخش های اصلی بود و نیز رجزخوان باید موضع خویش را به صراحت بیان می کرد و می گفت که چرا پیکار می کند و در کدام افق سیاسی قرار دارد. کسی مجاز نبود که در میدان کارزار، دو بار رجز بخواند. اگر هم کسی به این کار دست می زد، هم سپاه مقابل او را باز می داشت و هم خود او خوار و خفیف جلوه می داد، چرا که این کار به منزلهء دفع الوقت و فرار از مبارزه تلقّی می شد. حقّ تقدّم برای رجز خوانی از آنِ کسی بود که نخست پای به میدان مبارزه می نهاد. امّا اگر هر دو رزمنده در یک زمان به میدان رزم وارد شوند، کسی در رجز خوانی پیشقدم می شد که سنّ بیش تری داشت. پیام های رجزهای امام حسین علیه السلام و یارانش پیام های اصلی متجلّی در رجزهای امام حسین علیه السلام و یارانش را می توان اجمالاً از این قرار دانست: ـ دفاع از اسلام ـ حمایت از آرمان های نبوی و ولایی ـ آزادسازی جامعه از ظلم و ستم ـ حفظ کرامت و عزّت ـ پایداری در اره حفظ آرمان ها. (3) رجزخوانی در عاشورا به هیچ وجه منحصر به جنبهء خاکی و مادّی مبارزه و صرفاً برای مفاخره و بالیدن نبوده است. از همین روست که امام حسین علیه السلام، خود، رجزهای متعدّدی را به حافظهء تاریخ سپرده است. بی تردید، اگر رجز از ساحت عصمت دور بود، بهره بردن از این سلاح به غیر معصوم منحصر می ماند. لیکن چندین رجز از امام علیه السّلام به یادگار مانده است. معمولاً رجز خواندن در میدان جنگ، ویژهء خاصّان و بلندرتبگان اجتماع بود و عوام نوعاً از رجزخوانی بی نصیب بودند.(4) از افتخارات سپاه امام حسین(ع) در کربلا همین بود که از خواص و عوام، هر دو، در میدان رزم عاشورا رجزهایی روایت شده استاین از آن رو است که همهء آنچه در خواصِّ یاران حضرت مایهء افتخار شمرده می شد، وابستهء ارزش های معنوی و شرافت روح ایشان بود... باید دانستکه در تاریخ جنگ های مربوط به مسلمانان، نمونه های فراوانی از رجزخوانی هر دو گروه حق و باطل دردست است> برای نمونه، در جنگ جَمَل و صفین. با این حال، تاریخ عاشورا روایت نکرده است که امویان یزیدی در ذکر اهداف خود به رجزی توسّل جسته باشند. و این، خود، از نشانه های حیرت و سردرگمی و بی هدفی سپاه اُموی است که تاریخ رجزی از ایشان روایت نکرده است که در آن به خدف ایشان اشاره شده باشد؛ بلکه رجزخوانی از سوی اصحاب امام حسین علیه السلام بوده که اهداف و آرمان های آنان را جلوه گر می کرده است.(5) رجز خوانی امام حسین علیه السلام و برخی یاران آن حضرت رجز خوانی سه برادر حضرت عبّاس علیه السلام این سه برادر حضرت ابالفضل علیه السلام، یکی عبدالله است، دیگری عثمان و سومی جعفر. این سه، وقت شهادت، به ترتیب بیست و پنج ساله و بیست و سه ساله و بیست و یک ساله اند. 1) رجز خوانی عبدالله بن علی بن ابیطالب گفته اند؛ ابتداعبدالله وارد میدان می شود، صحنه کارزار را می تکاند و گرد و غبار عرصه را به هوا می فرستد، شمشیر آخته را دور سر می چرخاند و چرخ می زند و می خواند: اَنا ابنُ ذِی النّجدَةِ و الاِفضالِ ذاکَ علیُّ الخَیرِ ذُوالفَعالِ سَیفُ رَسول اللهِ ذو النکّالِ فی کُلِّ یَومٍ ظاهرِ الاَهوالِ منم فرزند علی، آن شکوهمند فضیلت گستر آن خوبی محض، آن کرامت تمام آنکه در جنگ، شمشیر منتقم رسول الله بود. در هنگامه های خطرناک و هول انگیز 2) رجز خوانی عثمان بن علی بن ابیطالب پس از عبدالله، عثمان راهی میدان می شود و چنین رجز می خواند: انّی اَنا عُثمانُ ذُو المَفاخِر شَیخی علیٌ ذو الفَعال الطّاهر وَ ابنُ عَمّ النبیَّ الطّاهر اَخو حُسینٍ خَیرةِ الاخایر وَ سَیّدِ الکِبارَو الاصاغِر بَعد الرَّسول وَ الولِّی النّاصرِ هان! این منم عثمان با افتخار و مرشد و آقایم علی است که مظهر پاکی و طهارت بود. و پسر عموی پیام آور معصوم این حسین برادر من است و من برگزیدهء نیکان و صالحان بعد از پیام بر و علی، امام و یاور، اوست و اوست که بر همه کس از کوچک و بزرگ، سید و آقا و سرور است. 3) رجز خوانی جعفر بن علی بن ابیطالب گفته اند؛ او نیز پس از اظهار رشادتی بی نظیر، تیر خائنانهء خولی، بر پیشانی اش می نشیند و مردی از تیرهء بنی ابان بن دارم، سر از تنش جدا می کند. اکنون نوبت جعفر است، جعفر بیست و یک ساله. فریاد رجز او ناگهان فضای میدان را پر می کند: اِنّی اَنا جَعفر ذو المَعالی اِبنُ علیِّ الخیر ذی النّوال حَسبی بعَمّی شرفاً وَ خالی اَحمی حُسینا ذِالنَّدیَ المِفضال هان! این منم جعفر سترگ فرزند علی مظهر نیکی و بخشش در شناخت شرفم عمو و دایی ام کافی است. من کسی هستم که از حسین، حسین مشهور به فضیلت و نیکی، حمایت می کنم. رجز خوانی عون و محمّد فرزندان حضرت زینب سلام الله علیها 4) رجز خوانی عون گفته اند ابتدا عون به میدان می رود، با شجاعت و رشادت، گرد میدان می گردد و چنین می خواند: اِن تَنکِرونی فَاَنا ابنُ جَعفر شَهیدِ صِدقٍ فی الجنان ازهَر یَطیرُ فیها بِجناح اَخضَر کَفی بِهذا شَرفاً فی المَحشَر اگر مرا انکار می کنید من فرزند جعفرم شهید راستینی که در بهشت می درخشد آنکه با بالهای سبز در بهشت پرواز می کند و این شرف برای محشر او کافی است 5) رجز خوانی محمد گفته اند بعد از او برادرش محمّد، راهی میدان می شود و با صلابتی آمیخته با خشم، فریاد می کشد: اَشکُو اِلی اللهِ مِنَ العُدوانِ فِعالَ قَوم فی الرَّدی عُمیانِ قَد بَدَّلوا مَعالم القُرانِ وَ مُحکَمَ التَّنزیل وَ التِّبیانِ وَ اَظهَروا الکُفرَ مَعَ الطّغیانِ شکایت این قوم ستم پیشه را به خدا می برم که با کوردلی مقیم وادی هلاکت گشته اند قومی که نشانه های روشنگر قرآن و محکمات تنزیل و تبیان را تحریف کرده اند و کفر و ظغیان و عصیان خویش را آشکار ساخته اند 6) رجز خوانی عبدالله و عبد الرحمن غِفاری این دو جوان فرزند "عروه" اند از قبیلهء بنی غفار، جدّ اینها "حراق" بوده است. از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام که سه جنگ صفین و جمل و نهروان را در رکاب حضرتش، دلاوری کرده است. مقاتل با قدری اختلاف، رجز این دو جوان را چنین آورده اند: قَد عَلِمت حَقّاً بَنو غِفار و خِنذِفَ بَعدَ بَنی نِزار لَنَصر بَنَّ مَعشر الفُجّار بکُل عَضبٍ صارم تبّار یا قَومُ ذودوا عَن بَنی الاَخیار بالمَشرفّی وَ القَنا الخَطّار بنی غِفار به حق می دانند مردم خندف و بنی نزار نیز آگاهند که ما با شمشیرهای برّان جان و امان از فاجران و بدکاران می گیریم آی مردم! با شمشیرها و نیزه هایتان از نیک زادگان دفاع کنید ادامه دارد.... پی نوشت ها: 1 ـ فرهنگ عاشورا، جواد محدّثی، نشر معروف، قم، سوم، 1376، ص 184 2 ـ غیاث اللَغات، غیاث الدین رامپوری، امیر کبیر، تهران، اوّل، 1363، ص 403 3 ـ حیاة الامام الحسین علیه السلام، ص 145 تا 152 4 ـ امام حسین و ایران، ص 112 5 ـ مقدّمهء سید ابوالقاسم حسینی(ژرفا) ، کتاب مردان و رجزهایشان ، سید مهدی شجاعی برگرفته از کتاب مردان و رجزهایشان ، نوشتهء سید مهدی شجاعی برداشت آزاد از سلیت تخصصی امام حسین(ع) |
|
شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| در بیان فضائل و مناقب و مکارم اخلاق آن حضرت 3 |
و از وجود و سخای آن حضرت روایت شده که مرد عربی به مدینه آمد و پرسید که کریمترین مردم کیست؟ گفتند حسین بن علی علیه السلام، پس به جستجوی آن حضرت شد تا داخل مسجد شد دید که آن حضرت در نماز ایستاده پس شعری چند در مدح و سخاوت آن حضرت خواند. چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود که ای قنبر آیا از مال حجاز چیزی به جای مانده است؟ عرض کرد بلی چهار هزار دینار فرمود حاضر کن که مردی که احق است از ما به تصرف در آن حاضر گشته، پس به خانه رفت و ردای خود را که از برد بود از تن بیرون کرد و آن دنانیر را در برد پیچید و پشت در ایستاد و از شرم روی اعرابی از قلت زر از شکاف در دست خود را بیرون کرد و آن زرها را به اعرابی عطا فرمود و شعری چند در عذرخواهی از اعرابی خواند اعرابی آن زرها را بگرفت و سخت بگریست، حضرت فرمود ای اعرابی گویا کم شمردی عطای ما را که میگریی، عرض کرد بر این میگریم که دست با این وجود و سخا چگونه در میان خاک خواهد شد. و مثل این حکایت را از حضرت اما حسین علیه السلام نیز روایت کردهاند. مؤلف گوید که: بسیاری از فضائل است که گاهی از امام حسن علیه السلام روایت میشود و گاهی از امام حسین علیه السلام و این ناشی از شباهت آن دو بزرگوار است در نام که اگر ضبط نشود تصحیف و اشتباه میشود. و در بعضی از کتب منقولست از عصام بن المصطلق شامی که گفت داخل شدم در مدینة معظمه پس چون دیدم حسین بن علی علیه السلام را پس تعجب آورد مرا، روش نیکو و منظر پاکیزة او، پس حسد مرا واداشت که ظاهر کنم آن بغض و عداوتی را که در سینه داشتم از پدر او، پس نزدیک او شدم و گفتم توئی پسر ابوتراب؟ (مؤلف گوید که اهل شام از امیرالمؤمنین علیه السلام به ابوتراب تعبیر می کردند و گمان میکردند که تنقیص آن جناب میکنند باین لفظ و حال آنکه هر وقت ابوتراب میگفتند گویا حلی و حلل به آن حضرت میپوشانیدند). بالجمله عصام گفت: گفتم به امام حسین (ع) توئی پسر ابوتراب؟ فرمود بلی. قال فَبالَغْتُ فی شَتْمِهِ وِ شَتْم آبیِه یعنی هر چه توانستم دشنام و ناسزا به آن حضرت گفتم. فَنَظَرَ اِلَیَّ نَظْرهَ عاطِفٍ رًؤُفٍ پس نظری از روی عطوفت و مهربانی بر من کرد و فرمود: اعوذ باللهِ مِنَ الشَیْطانِ الرَّجیم بِسْم اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ خُذِ الْعَفْوَ وَ اْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضُ عَنِ الْجاهِلیَ الآیات الی قوله ثُمَّ لایقصرُونَ. و این آیات اشارتست مکارم اخلاق که حق تعالی پیغمبرش را به آن تأدیب فرمود از جمله آنکه از خلاق مردم اکتفا کند و متوقع زیادتر نباشد و بد را به بدی مکافات ندهد و از نادانان رو بگرداند و در مقام وسوسة شیطان پناه به خدا گیرد. ثُمَّ قالَ: خَفّضْ عَلَیْکَ اِسْتَغْفِرِ اللهِ لی وِلَکَ. پس فرمود به من آهسته کن و سبک و آسان کن کار را بر خود، طلب آمرزش کن از خدا برای من و برای خودت، همانا اگر طلب یاری کنی از ما تو را یاری کنم و اگر عطا طلب کنی ترا عطا کنم و اگر طلب ارشاد کنی تو را ارشاد کنم. عصام گفت: من از گفته و تقصیر خود پشیمان شدم و آن حضرت به فراست یافت پشیمانی مرا فرمود: لاتَثْریبَ عَلَیْکُمْ الْیَوْمَ یَغْفِرُاللهُ لَکُمْ وَ هُوَ اَرْحَمْ الرّاحِمینَ. و این آیه شریفه از زبان حضرت یوسف پیغمبر است به برادران خود که در مقام عفو از آنها فرمود که عتاب و ملامتی نیست بر شما، بیامرزد خداوند شماها را و اوست ارحم الراحمین. پس آن جناب فرمود به من که اهل شامی تو؟ گفتم بلی فرمود شِنْشِنَه اعرفها مِنْ اخزم و این مثلی است که حضرت به آن تمثیل جست حاصل اینکه این دشنام و ناسزا گفتن به ما، عادت و خوئیست در اهل شام که معاویه در میان آنها سنت کرده پس فرمود: حیّانا الله وً ایّاکَ هر حاجتی که داری به نحو انبساط و گشاده روئی حاجت خود را از ما بخواه که مییابی مرا در نزد افضل ظن خود به من انشاء الله تعالی. عصام گفت از این اخلاق شریفة آن حضرت در مقابل آن جسارتها و دشنامها که از من سر زد چنان زمین بر من تنگ شد که دوست داشتم به زمین فرو بروم، لاجرم از نزد آن حضرت آهسته بیرون شدم در حالی که پناه به مردم میبردم به نحوی که آن جناب ملتفت من نشود لکن بعد از آن مجلس نبود نزد من شخصی دوستتر از آن حضرت و از پدرش. از مقتل خوارزمی و جامع الاخبار روایت شده است که مردی اعرابی به خدمت امام حسین علیه السلام آمد و گفت یابن رسول الله ضامن شدهام ادای دیت کامله را و ادای آن را قادر نیستم لاجرم با خود گفتم که باید سوال کرد از کریمترین مرد و کسی کریمتر از اهل بیت رسالت صلوات الله علیهم اجمعین گمان ندارم. حضرت فرمود: یا اخا العرب من سه مسئله از تو میپرسم اگر یکی را جواب گفتی ثلث آن مال را به تو عطا میکنم و اگر دو سوال را جواب دادی دو ثلث مال خواهی گرفت و اگر هر سه را جواب گفتی تمام آن مال را عطا خواهم کرد، اعرابی گفت یابن رسول الله چگونه روا باشد که مثل تو کسی که از اهل علم و شرفی از این فدوی که یک عرب بدوی بیش نیستم سوال کند؟ حضرت فرمود که از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: اَلمَعرُوف بِقَدرِ الْمَعرِفَه باب معروف و موهبت به اندازة معرفت بروی مردم گشاده باید داشت، اعرابی عرض کرد هر چه خواهی سوال کن اگر دانم جواب میگویم و اگرنه از حضرت شما فرا میگیرم ولا قُوّه اِلاّ بِالله. حضرت فرمود که افضل اعمال چیست؟ گفت: ایمان به خداوند تعالی. فرمود چه چیز مردم را از مهالک نجات میدهد؟ عرض کرد توکل و اعتماد بر حق تعالی. فرمود زینت آدمی در چه چیز است؟ اعرابی گفت: علمی که به آن عمل باشد. فرمود که اگر بدین شرف دست نیابد؟ عرض کرد مالی که با مروت و جوانمردی باشد. فرمود که اگر این را نداشته باشد؟ گفت فقر و پریشانی که با آن صبر و شکیبائی باشد. فرمود اگر اینرا نیز نداشته باشد؟ اعرابی گفت که صاعقهای از آسمان فرود بیاید و او را بسوزاند که او اهلیت غیر این ندارد. پس حضرت خندید و کیسهای که هزار دینار زر سرخ داشت نزد او افکند و انگشتری عطا کرد او را که نگین آن دویست درهم قیمت داشت و فرمود که به این زرها ذمة خود را بری کن و این خاتم را در نفقة خود صرف کن. اعرابی آن زرها را برداشت و این آیه مبارکه را تلاوت کرد: اَللهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَه. و ابن شهر آشوب روایت کرده که چون امام حسین علیه السلام شهید شد بر پشت مبارک آن حضرت پینهها دیدند از حضرت امام زین العابدین علیه السلام پرسیدند که این چه اثر است؟ فرمود از بس که انبانهای طعام و دیگر اشیاء چندان بر پشت مبارک کشید و به خانة زنهای بیوه و کودکان یتیم و فقراء و مساکین رسانید این پینهها پدید گشت. و از زهد و عبادت آن حضرت روایت شده است که بیست و پنج حج پیاده به جای آورد و شتران و محملها از عقب او میکشیدند و روزی به آن حضرت گفتند که چه بسیار از پروردگار خود ترسانی؟ فرمود که از عذاب قیامت ایمن نیست مگر آنکه در دنیا از خدا بترسد. و سید شریف زاهد ابوعبدالله محمدَ بن علی بن الحسن ابن عبدالرحمن علوی حسینی در کتاب تغازی روایت کرده از ابوحازم اعرج که گفت حضرت امام حسین علیه السلام تعظیم میکرد امام حسین علیه السلام را چنانکه گویا آن حضرت بزرگتر است از امام حسن علیه السلام. و از ابن عباس روایت کرده که گفت سبب آنرا میپرسیدم از امام حسن علیه السلام؟ فرمود که از امام حسین علیه السلام هیبت میبرم مانند هیبت امیرالمؤمنین علیه السلام، و ابن عباس گفته که امام حسن علیه السلام با ما در مجلس نشسته بود هرگاه که امام حسین علیه السلام میآمد در آن مجلس حالش را تغییر میداد به جهت احترام امام حسین علیه السلام. و به تحقیق بود حسین بن علی علیه السلام زاهد در دنیا در زمان کودکی و صغر سن و ابتداء امرش و استقبال جوانیش، میخورد با امیرالمؤمنین علیه السلام از قوت مخصوص او، و شرکت و همراهی میکرد با آن حضرت در ضیق و تنگی و صبر آن حضرت و نمازش نزدیک به نماز آن حضرت بود و خداوند قرار داده بود امام حسن و امام حسین علیهاالسلام را قدوه و مقتدای امت، لکن فرق گذاشته بود مابین ارادة آنها تا اقتدا کنند مردم به آن دو بزرگوار پس اگر هر دو به یک نحو و یک روش بودند مردم در ضیق واقع میشدند. روایت شده از مسروق که گفت: وارد شدم روز عرفه بر حسین بن علی علیه السلام و قدحهای سویق مقابل آن حضرت و اصحابش گذاشته شده بود و قرآنها در کنار ایشان بود یعنی روزه بودند و مشغول خواندن قرآن بودند، و منتظر افطار بودند که به آن سویق افطار نمایند پس مسئلهای چند از آن حضرت پرسیدم جواب فرمود آنگاه از خدمتش بیرون شدم پس از آن حضرت امام حسن علیه السلام رفتم دیدم مردم خدمت آن جناب میرسند و خوانهای طعام موجود و بر آنها طعام مهیا است و مردم از آنها میخورند و با خود میبرند، من چون چنین دیدم متغیر شدم حضرت مرا دید که حالم تغییر کرده پرسید ای مسروق چرا طعام نمیخوری؟ گفتم ای آقا من روزه دارم و چیزی را متذکر شدم فرمود بگو آنچه در نظرت آمده، گفتم پناه میبرم به خدا از آنکه شما یعنی تو و برادرت اختلاف پیدا کنید، داخل شدم بر حسین علیه السلام دیدم روزه است و منتظر افطار است و خدمت شما رسیدم شما را به این حال میبینم! حضرت چون این را شنید مرا به سینه چسبانید فرمود یابن الاشرس ندانستی که خداوند تعالی ما را دو مقتدای امت قرار داد، مرا قرار داد مقتدای افطار کنندگان از شما، و برادرم را مقتدای روزهداران شما تا در وسعت بوده باشید. و روایت شده که حضرت امام حسین علیه السلام در صورت و سیرت شبیهترین مردم بود. به حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و در شبهای تار نور از جبین مبین و پائین گردن آن حضرت ساطع بود و مردم آن حضرت را به آن نور میشناختند. و در مناقب ابن شهر آشوب و دیگر کتب روایت شده که حضرت فاطمه علیهاالسلام حسنین علیهماالسلام را به خدمت حضرت رسول «ص» آورد و عرض کرد یا رسول الله این دو فرزند را عطائی و میراثی بذل فرما، فرمود هیبت و سیادت خود را با حسن گذاشتم و شجاعت وجود خود را به حسین عطا کردم، عرض کرد راضی شدم. و به روایتی فرمود حسن را هیبت و حلم دادم و حسین را وجود و رحمت. و ابن طاوس از حذیفه روایت کرده است که گفت شنیدم از حضرت حسن علیه السلام در زمان حضرت رسالت صلی الله علیه و آله در حالتی که امام حسین علیه السلام کودک بود که میفرمود به خدا سوگند جمع خواهند شد برای ریختن خون من طاغیان بنی امیه و سرکردة ایشان عمر بن سعد خواهد بود، گفتم که حضرت رسالت صلی الله علیه و آله ترا به این مطلب خبر داده است فرمود که نه پس من رفتم به خدمت رسول صلی الله علیه و آله و سخن آن حضرت را نقل کردم حضرت فرمود که علم او علم من است. و ابن شهر آشوب از حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام روایت کرده است که فرمود در خدمت پدرم به جانب عراق بیرون شدیم و در هیچ منزلی فرود نیامد و از آنجا کوچ نکرد مگر اینکه یاد می کرد یحیی بن زکریا (ع) را و روزی فرمود که از خواری و پستی دنیا است که سر یحیی (ع) را برای زن زانیه از زناکاران بنی اسرائیل به هدیه فرستادند. و در احادیث معتبره از طریق خاصه و عامه روایت شده است که بسیار بود که حضرت فاطمه علیهماالسلام در خواب بود و حضرت امام حسین علیه السلام در گهواره میگریست و جبرئیل گهواره آن حضرت را میجنباند و با او سخن میگفت و او را ساکت میگردانید چون فاطمه علیهماالسلام بیدار میشد میدید که گهواره حسین (ع) میجنبد و کسی با او سخن میگوید و لکن شخصی نمایان نیست چون از حضرت رسالت میپرسید میفرمود او جبرئیل است. برگرفته از کتاب منتهی الآمال، تألیف حاج شیخ عبّاس قمی برداشت آزاد از سایت تخصصی امام حسین (ع) |
|
شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| در بیان فضائل و مناقب و مکارم اخلاق آن حضرت 2 |
و روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله حسنین را بر پشت مبارک سوار کرد حسن را بر اضلاع راست و حسین را بر اضلاع چپ و لختی برفت و فرمود بهترین شترها شتر شما است و بهترین سوارها شمائید و پدر شما فاضلتر از شما است. ابن شهر آشوب روایت کرده که مردی در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله گناهی کرد و از بیم پنهان شد تا گاهی که حسنین را یافت تنها، پس ایشان را برگرفت و بر دوش خود سوار کرد و به حضرت رسول صلی الله علیه و آله آورد و عرض کرد یا رسول الله اِنّی مُسْتَجیرٌ بِالله وَ بِهما یعنی پناه آوردهام به خدا و این دو فرزندان تو از آن گناه که کردهام، رسول خدا صلی الله علیه و آله چنان بخندید که دست به دهان مبارک گذاشت و فرمود بر او که آزادی و حسنین را فرمود که شفاعت شما را قبول کردم در حق او پس این آیه نازل شد وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ الآیه. و نیز ابن شهر آشوب از سلمان فارسی روایت کرده که حضرت حسین علیه السلام بر ران رسول خدای صلی الله علیه و آله جای داشت پیغمبر او را میبوسید و میفرمود تو سید پسر سید و پدر ساداتی و امام پسر امام و پدر امامانی و حجت پسر حجت و پدر حجتهای خدائی از صلب تو نه امام پدید آیند و نهم ایشان قائم آل محمد علیهم السلام است. و شیخ طوسی به سند صحیح روایت کرده است که حضرت امام حسین علیه السلام دیر به سخن آمد روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله آن حضرت را به مسجد برد و در پهلوی خویش بازداشت و تکبیر نماز گفت امام حسین علیه السلام خواست موافقت نماید درست نگفت حضرت از برای او بار دیگر تکبیر گفت و او نتوانست باز حضرت مکرر کرد تا آنکه در مرتبة هفتم درست گفت به این سبب هفت تکبیر در افتتاح نماز سنت شد. و ابن شهر آشوب روایت کرده است که روزی جبرئیل به خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله آمد به صورت دحیة کلبی و نزد آن حضرت نشسه بود که ناگاه حسنین علیهماالسلام داخل شدند و چون جبرئیل را گمان دحیه میکردند به نزدیک او آمدند و از او هدیه میطلبیدند، جبرئیل دستی به سوی آسمان بلند کرد سیبی و بهی و اناری برای ایشان فرود آورد و به ایشان داد. چون آن میوهها را دیدند شاد گردیدند و نزدیک حضرت رسول صلی الله علیه و آله بردند حضرت از ایشان گرفت و بوئید و به ایشان رد کرد. و فرمود که به نزد پدر و مادر خویش ببرید و اگر اول به نزد پدر خود ببردی بهتر است. پس آنچه آن حضرت فرموده بود به عمل آوردند و به نزد پدر و مادر خویش ماندند تا رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد ایشان رفت و همگی از آن میوهها تناول کردند و هرچه میخوردند به حال اول برمیگشت و چیزی از آن کم نمیشد و آن میوهها به حال خود بود تا گاهی که حضرت رسول «ص» از دنیا رفت و باز آنها نزد اهلبیت بود و تغییری در آنها بهم نرسید تا آنکه حضرت فاطمه علیهاالسلام رحلت فرمود پس انار برطرف شد و چون حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام شهید شد به برطرف شد و سیب ماند آن سیب را حضرت امام حسن علیه السلام داشت تا آنکه به زهر شهید شد و آسیبی به آن سیب نرسید، بعد از آن نزد امام حسین علیه السلام بود. حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرمود وقتی که پدرم در صحرای کربلا محصور اهل جور و جفا بود آن سیب را در دست داشت و هرگاه که تشنگی بر او غالب میشد آنرا میبوئید تا تشنگی آن حضرت تخفیف مییافت چون تشنگی بسیار بر آن حضرت غالب شد و دست از حیوه خود برداشت دندان بر آن سیب فرو برد چون شهید شد هر چند آن سیب را طلب کردند نیافتند، پس آن حضرت فرمود که من بوی آن سیب را از مرقد مطهر پدرم میشنوم گاهی که به زیارت او میروم و هر که شیعیان مخلص ما در وقت سحر به زیارت آن مرقد معطر برود بوی سیب را از آن ضریح منور میشنود. و از امالی مفید نیشابوری مرویست که حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: برهنه مانده بود حضرت امام حسن و امام حسین علیهاالسلام و نزدیک عید بود پس حسنین علیهاالسلام به مادر خویش فاطمه علیهاالسلام گفتند ای مادر کودکان مدینه به جهت عید خود را آرایش و زینت کردهاند پس چرا تو ما را به لباس آرایش نمیکنی و حال آنکه ما برهنهایم چنانکه میبینی حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود ای نور دیدگان من همانا جامههای شما نزد خیاط است هرگاه دوخت و آوَرد، آرایش می کنم شما را به آن روز عید و میخواست به این سخن خوشدل کند ایشان را، پس شب عید شد دیگر باره اعاده کردند کلام پیش را، گفتند امشب شب عید است پس چه شد جامههای ما؟ حضرت فاطمه گریست از حال ترحّم بر حال کودکان و فرمود ای نور دیدگان خوشدل باشید هرگاه خیاط آورد جامهها را زینت میکنم شما را به آن انشاءالله، پس چون پاسی از شب گذشت ناگاه کوبید در خانه را کوبندهای فاطمه علیهاالسلام فرمود کیست؟ صدائی بلند شد که، ای دختر پیغمبر خدا بگشا در را که من خیاط میباشم جامههای حسنین (ع) را آوردهام، حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود چون در را گشودم مردی دیدم با هیبت تمام و بوی خوش پس دستار بستهای به من داد و برفت. پس فاطمه علیهاالسلام به خانه آمد گشود آن دستار را دید در وی بود دو پیراهن و دو ذراعه و دو زیر جامه و دو رداء و دو عامه و دو کفش، حضرت فاطمه علیهاالسلام بسی شاد و مسرور شد، پس حسنین علیهاالسلام را بیدار کرد و جامهها را به ایشان پوشانید پس چون روز عید شد پیغمبر صلی الله علیه و آله بر ایشان وارد شد و حسنین را برداشت و به سوی مادرشان برد، فرمود ای فاطمه آن خیاطی که جامهها را آورد شناختی؟ عرضه داشت نه به خدا سوگند نشناختم او را و نمیدانستم که من جامه نزد خیاط داشته باشم خدا و رسول داناترند به این مطلب فرمود ای فاطمه آن خیاط نبود بلکه او رضوان خازن جنت بوده و جامهها از حلل بهشت بوده، خبر داد مرا جبرئیل از نزد پروردگار جهانیان. و قریب به این حدیث است خبری که در منتخب روایت شده که روز عید حسنین علیهاالسلام به حضور مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند و لباس نو خواستند جبرئیل جامههای دوختة سفید برای ایشان آورد و حسنین (ع) خواهش لباس رنگین نمودند. رسول خدا صلی الله علیه و آله طشت آورد و حضرت جبرئیل آب ریخت حضرت مجتبی علیه السلام خواهش رنگ سبز نمود و حضرت سیدالشهداء علیه السلام خواهش رنگ سرخ نمود و جبرئیل گریه کرد و اخبار داد رسول خدا صلی الله علیه و آله را به شهادت آن دو سبط و اینکه حسن (ع) به زهر شهید میشود و بدن مبارکش سبز شود و حضرت امام حسین (ع) آغشته به خون شهید بود. عیاشی و غیر او روایت کردهاند که روزی امام حسن علیه السلام به جمعی از مساکین گذشت که عباهای خود را افکنده بودند و نان خشکی در پیش داشتند و می خوردند چون حضرت را دیدند او را دعوت کردند حضرت از اسب خویش فرود آمد و فرمود: خداوند متکبران را دوست نمیدارد و نزد ایشان نشست و با ایشان تناول فرمود، پس به ایشان فرمود که من چون دعوت شما را اجابت کردم شما نیز اجابت من کنید و ایشان را به خانه برد و به جاریة خویش فرمود که هر چه برای مهمانان عزیز ذخیره کردهای حاضر ساز و ایشان را ضیافت کرد و انعامات و نوازش کرده و روانه فرمود. |
|
شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
|
در بیان فضائل و مناقب و مکارم اخلاق آن حضرت حسن و حسین پسران پیغمبرند از اربعین مؤذن و تاریخ خطیب و غیره نقل شده که جابر روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدای تبارک و تعالی فرزندان هر پیغمبری را از صلب او آورد و فرزندان مرا از صلب من و از صلب علی بن ابیطالب (ع) آفرید، به درستی که فرزندان هر مادری نسبت به سوی پدر دهنده مگر اولاد فاطمه که من پدر ایشانم. مؤلف گوید: از این قبیل احادیث بسیار است که دلالت دارد بر آنکه حسنین علیهماالسلام دو فرزند پیغمبر (ص) میباشند و امیرالمؤمنین سلام الله علیه در جنگ صفین هنگامی که حضرت حسین علیه السلام سرعت کرد از برای جنگ با معاویه فرمود باز دارید حسن را و مگذارید که به سوی جنگ رود چه من دریغ دارم و بیمناکم که حسن و حسین کشته شوند و نسل رسول خدا منقطع گردد. ابن ابی الحدید گفته: اگر گویند حسن و حسین پسران پیغمبرند، گویم هستند چه خداوند که در آیه مباهله فرماید: اَبنآ ناجُز حسن و حسین را نخواسته، و خداوند عیسی را از ذریت ابراهیم شمرده و اهل لغت خلافی ندارند که فرزندان دختر از نسل پدر دخترند، و اگر کسی گوید که خداوند فرموده است: ما کان مُحَمَّدٌ اَبا اَحدٍ رِجالِکُمْ. یعنی نیست محمد صلی الله علیه و آله پدر هیچیک از مردان شما در جواب گوئیم که محمد را پدر ابراهیم ابن ماریه دانی یا ندانی بهر چه جواب دهد جواب من در حق حسن و حسین همان است. همانا این آیة مبارکه در حق زید بن حارثه وارد شده چه او را به سنَّت جاهلیت فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله میشمرند و خداوند در بطلان عقیدت ایشان این آیه فرستاد که محمد صلی الله علیه و آله پدر هیچیک از مردان شما نیست لکن نه آنست که پدر فرزندان خود حسنین و ابراهیم نباشد. در جملهای از کتب عامه روایت شده که حضرت رسول صلی الله علیه و آله دست حسنین را گرفت و فرمود در حالی که اصحابش جمع بودند: ای قوم آنکس که مرا دوست دارد و ایشان را و پدر و مادر ایشان را دوست دارد در قیامت با من در بهشت خواهد بود. و بعضی این حدیث را نظم کردهاند: اَخَذَ اْلَّنبِیُّ یَدَ الْحُسیْن وَ صِنْوِهِ یَوْماً وَ قالَ وَ صَحبَتُهُ فی مَجْمَعً مَنْ وَدَّنی یا قَومِ اَوْهذیْنِ اَو اَبَوَیهِما فَالْخُلْدُ مَسْکَنُهُ مَعی
برداشت آزاد از سایت تخصصی امام حسین(ع) |
|
شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
السلام علیک یا ابا عبدالله این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است . امام خمینی(ره) عشق به خمینی عشق به همه خوبیهاست . امام خامنه ایی
روز اول محرم بنام مسلم مزین شده است شهادت حضرت مسلم علامه مجلسی ره در جلاء فرموده که چون مسلم صدای پای اسبان را شنید دانست که به طلب او آمدهاند گفت: اِنّالله وَ انّااِلَیْه راجِعُونَ و شمشیر خود را برداشت از خانه بیرون آمد چون نظرش بر ایشان افتاد شمشیر خود را کشید و بر ایشان حمله آورد و جمعی از ایشان را بر خاک هلاک افکند و به هر طرف که رو میآورد از پیش او میگریختند تا آنکه در چند حمله چهل و پنج نفر ایشان را بعذاب الهی واصل گردانید، و شجاعت و قوت آن شیر بیشة هیجاء به مرتبهای بود که مردی را بیکدست میگرفت و بر بام میافکند تا آنکه بکر بن حمران ضربتی بر روی مکرم او زد و لب بالا و دندان او را افکند و باز آن شیر خدا بهر سو که رو میآورد کسی در برابر او نمیایستاد چون از محاربة او عاجز شدند بر بامها برآمدند و سنگ و چوب بر او میزدند و آتش برنی میزدند و بر سر آنسرور میانداختند، چون آن سید مظلوم آن حالت را مشاهده نمود و از حیات خود ناامید گردید شمشیر کشید و بر آن کافران حمله کرد و جمعی را از پا درآورد. چون ابن اشعث دید که به آسانی دست بر او نمیتوان یافت گفت ای مسلم چرا خود را به کشتن میدهد ما ترا امان میدهم و به نزد ابن زیاد میبریم و او اراده قتل تو ندارد، مسلم گفت قول شما کوفیان را اعتماد نشاید و از منافقان بیدین وفا نمیآید چون آن شیر بیشة هیجاء از کثرت مقاتلة اعداء و جراحتهای آن مکاران بیوفا مانده شد و ضعف و ناتوانی ر او غالب گردید ساعتی پشت به دیوار داد.
چون ابن اشعث بار دیگر امان بر او عرض کرد به ناچار تن به امان در داد با آنکه می دانست که کلام آن بیدینان را فروغی از صدق نیست با ابن اشعث گفت که آیا من در امانم گفت بلی پس با رفیقان او خطاب کرد که آیا مرا امان دادهاید گفتند بلی، دست از محاربه برداشت و دل بر کشته شدن گذاشت. و به روایت سیدبن طاوس هر چند امان بر او عرض کردند قبول نکرده در مقاتلة اعدا اهتمام مینمود تا آنکه جراحت بسیار رفت و نامردی از عقب او درآمد و نیزه بر پشت او زد و او را به روی انداخت آن کافران هجوم آوردند و او را دستگیر کردند انتهی پس استری آوردند و آن حضرت را بر او سوار کردند و بر دور او اجتماع نمودند و شمشیر او را گرفتند. مسلم در آن حال از حیات خود مأیوس شد و اشک از چشمان نازنینش جاری شد و فرمود این اول مکر و غدر است که با من نمودید، محمد بن اشعث گفت امیدوارم که باکی بر تو نباشد، مسلم فرمود پس امان شما چه شد پس آه حسرت از دل پر درد برکشید و سیلاب اشک از دیده بارید و گفت اِنّالله وَ انّا اَلًیْهِ راجِعُونَ. عبدالله بن عباس سلمی گفت ای مسلم چرا گریه میکنی آن مقصد بزرگی که تو در نظر داری این آزارها در تحصیل آن بسیار نیست گفت گریه من برای خود نیست بلکه گریهام برای آن سید مظلوم جناب امام حسین علیه السلام و اهل بیت او است که به فریت این منافقان غدار از یار و دیار خود جدا شدهاند و روی به این جانب آوردهاند نمیدانم بر سر ایشان چه خواهد آمد. پس متوجه ابن اشعث گردید و فرمود می دانم که بر امان شما اعتمادی نیست و من کشته خواهم شد، التماس دارم که از جانب من کسی بفرستی به سوی حضرت امام حسین علیه السلام که آن جناب به مکر کوفیان و وعدههای دروغ ایشان ترک دیار خود ننماید و بر احوال پسر عم غریب و مظلوم خود مطلع گردد زیرا می دانم که آن حضرت امروز یا فردا متوجه این جانب میگردد، و به او بگوید که پسر عمت مسلم میگوید که از این سفر برگرد پدر و مادرم فدای تو باد که من در دست کوفیان اسیر شدم و مترصد قتلم و اهل کوفه همان گروهند که پدر تو آرزوی مرگ میکرد که از نفاق ایشان رهائی یابد این اشعث تعهد کرد. پس مسلم را به در قصر ابن زیاد برد و خود داخل قصر شد احوال مسلم را به عرض آن ولدالزنا رسانید. ابن زیاد گفت تو را با امان چه کار بود من ترا نفرستادم که او را امان بدهی ابن اشعث ساکت ماند. چون آن غریق بحر منت و بلا را در قصر بازداشتند تشنگی بر او غلبه کرده بود و اکثر اعیان کوفه بر در دارالاماره نشسته و منتظر اذن بار بودند در این وقت مسلم نگاهش افتاد بر کوزة از آب سرد که بر در قصر نهاده بودند رو به آن منافقان کرده و فرمود جرعة آبی به من دهید مسلم بن عمرو گفت ای مسلم میبینی آب این کوزه را چه سرد است به خدا قسم که قطرهای از آن نخواهی چشید تا حمیم جهنم را بیاشامی، جناب مسلم فرمود وای بر تو کیستی تو؟ گفت من آنکسم که حق را شناختم و اطاعت امام خود یزید نمودم هنگامی که تو عصیان او نمودی، منم مسلم بن عمرو باهلی. علیه اللعنه. حضرت مسلم فرمود: مادرت به عزایت بنشیند چقدر بدزبان و سنگین دل و جفاکار میباشی هر آینه تو سزاوارتری از من بشرب حمیم و خلود در جحیم. پس جناب مسلم از غایت ضعف و تشنگی تکیه بر دیوار کرد و نشست، عمرو بن حریث بر حال مسلم رقتی کرد غلام خود را فرمان داد که آب برای مسلم بیاورد و آن غلام کوزه پرآب با قدحی نزد مسلم آورد و آب در قدح ریخت و به مسلم داد چون خواست بیاشامد قدح از خون دهانش سرشار شد آن آبرا ریخت و آب دیگر طلبید این دفعه نیز خوناب شد. در مرتبه سیم خواست که بیاشامد دندانهای ثنایای او در قدح ریخت. مسلم گفت اَلْحَمْدُلله لَوْ کانَ مِنَ الرّزْقِ الْمَسُومِ لَشَرِبتُهُ. گفت : گویا مقدر نشده است که من از آب بیاشامم. در این حال رسول ابن زیاد آمد مسلم را طلبید آن حضرت چون داخل مجلس ابن زیاد شد سلام نکرد یکی از ملازمان ابن زیاد بانگ بر مسلم زد که بر امیر سلام کن فرمود وای بر تو ساکت شود سوگند با خدای که او بر من امیر نیست، و به روایت دیگر فرمود اگر مرا خواهد کشت سلام کردن من بر او چه اقتضا دارد و اگر مرا نخواهد کشت بعد از این سلامن من براو بسیار خواهد شد، ابن زیاد گفت خواه سلام بکنی و خواه نکنی من ترا خواهم کشت. پس مسلم فرمود چون مرا خواهی کشت بگذار که یکی از حاضرین را وصی خود کنم که به وصیتهای من عمل نماید، گفت مهلت ترا تا وصیت کنی، پس مسلم در میان اهل مجلس رو به عمر بن سعد کرده گفت میان من و تو قرابت و خویشی است من به تو حاجتی دارم میخواهم وصیت مرا قبول کنی، آن ملعون برای خوش آمد ابن زیاد گوش به سخن مسلم نداد. اولاً من در این شهر هفتصد درهم قرض دارم شمشیر و زره مرا بفروش و قرض مرا ادا کن، آنکه چون مرا مقتول ساختند بدن مرا از ابن زیاد رخصت بطلبی و دفن نمائی، سیم آنکه به حضرت امام حسین علیه السلام بنویسی که به این جانب نیاید چونکه من نوشتهام که مردم کوفه با آن حضرتاند و گمان میکنم که به این سبب آن حضرت به طرف کوفه میآید پس عمر سعد تمام وصیتهای مسلم را برای ابن زیاد نقل کرد، عبیدالله کلامی گفت که حاصلش آن است که ای عمر تو خیانت کردی که راز او را نزد من افشا کردی اما جواب وصیتهای او آنست که ما را با مال او کاری نیست هر چه گفته است چنان کن، و اما چون او را کشتیم در دفن بدن او مضایقه نخواهیم کرد. و به روایت ابوالفرج ابن زیاد گفت اما در باب جثة مسلم شفاعت ترا قبول نخواهم کرد چونکه او را سزاوار دفن کردن نمیدانم به جهت آنکه با من طاغی در هلاک من ساعی بود. اما حسین اگر او ارادة ما ننماید ما اراده او نخواهیم کرد پس ابن زیاد رو به مسلم کرد و به بعضی کلمات جسارت آمیز با آن حضرت خطاب کرد مسلم هم با کمال قوت قلب جواب او را میداد و سخنان بسیار در میان گذاشت تا آخر الامر ابن زیاد علیه اللعنه ولدالزنا ناسزا به او و حضرت امیر المومنین علیه السلام و امام حسین علیه السلام و عقیل گفت پس بکر بن حمران را طلبید و ابن ملعون را مسلم ضربتی بر سرش زده بود پس او را امر کرد که مسلم را ببر به بام قصر و او را گردن بزن، مسلم گفت به خدا سوگند اگر در میان من و تو خویشی و قرابتی بود حکم به قتل من نمیکردی. و مراد آن جناب از این سخن آن بود که بیاگاهاند که عبیدالله و پدرش زیاد بن ابیه زنا زادگانند و هیچ نسبی و نژادی از قریش ندارند. پس بکر بن عمران لعین دست آن سلالة اخیار را گرفت و بر بام قصر برد و در اثنای راه زبان آن مقرب درگاه به حمد تو ثناء و تکبیر و تهلیل و تسبیح و استغفار و صلوات بر رسول خدا (ص) جاری بود و با حق تعالی مناجات میکرد و عرضه میداشت که بارالها تو حکم کن میان ما و میان این گروهی که ما را فریب دادند و دروغ گفتند و دست از یاری ما برداشتند پس بکر بن حمران لعنه الله علیه آن مظلوم را در موضعی از بام قصر که مشرف بر کفشگران بود برد و سر مبارکش را از تن جدا کرد و آن سر نازنین به زمین افتاد پس بدن شریفش را دنبال سر از بام به زیر افکند و خود ترسان و لرزان به نزد عبیدالله شتافت، آن ملعون پرسید که سبب تغییر حال تو چیست؟ گفت: در وقت قتل مسلم مرد سیاه مهیبی را دیدم در برابر من ایستاده بود و انگشت خویش را به دندان میگزید و من چندان از او هول و ترس برداشتم که تا بحال چنین نترسیده بودم آن شقی گفت چون میخواستی به خلافت عادت کار کنی دهشت بر تو مستولی گردیده و خیال در نظر تو صورت بسته: چه شد خاموش شمع بزم ایمان بیاوردند هانی را ز زندان از حبیب السیر نقل است که هانی بن عروه از اشراف کوفه و اعیان شبعه به شمار میرفت و روایت شده که به صحبت پیغمبر صلی الله علیه و آله تشرف جسته و در روزی که شهید شد هشتاد و نه سال داشت و در مروج الذهب مسعودی است که تشخص و اعیانیت هانی چندان بود که چهارهزار مرد زرهپوش با او سوار میشد و هشت هزار پیاده فرمان پذیر داشت و چون احلاف یعنی هم عهدان و همسوگندان خود را از قبیله کنده و دیگر قبائل دعوت میکرد سی هزار مرد زره پوش او را اجابت مینمودند این هنگام که او را به جانب بازار برای کشتن میبردند چندانکه صیحه میزد و مشایخ قبایل را به نام یاد میکرد و وامذحجاه میگفت هیچکس او را پاسخ نداد لاجرم قوت کرد و دست خود را از بند رهائی داد و گفت آیا عمودی یا کاردی یا سنگی یا استخوانی نیست که من با آن جدال و مدافعه کنم، اعوان ابن زیاد که چنین دیدند به سوی او دویدند و او را فرو گرفتند و این دفعه او را سخت ببستند و گفتند گردن بکش گفت من به عطای جان سخی نیستم و بر قتل خود اعانت شما نخواهم کرد، پس یک تن غلام ابن زیاد که رشید ترکی نام داشت ضربتی بر او زد و در او اثر نکرد هانی گفت: اِلَی اللهِ الْمعاد اَلّلهُمَّ اِلی رَحْمَتِکَ وَ رِضْوانِکَ. یعنی بازگشت همه به سوی خداست، خداوندا مرا ببر به سوی رحمت و خوشنودی خود، پس ضربتی دیگر زد و او را به رحمت الهی واصل گردانید. و چون مسلم و هانی کشته گشتند به فرمان ابن زیاد عبدالاعلی کلبی را که از شجعان کوفه بود و در روز خروج مسلم به یاری مسلم خروج کرده بود و کثیر بن شهاب او را گرفته بود، و عماره بن صلخت ازدی را که او نیز ارادة یاری مسلم داشت و دستگیر شده بود هر دو را آوردند و شهید کردند، و موافق روایت بعضی از مقاتل معتبره ابن زیاد امر کرد که تن مسلم و هانی را بگرد کوچه و بازار بگردانیدند و در محلة گوسفند فروشان بدار زدند. و سبط بن الجوزی گفته که بدن مسلم را در کناسه بدار کشیدند. و به روایت سابقه چون قبیلة مذحج چنین دیدند جنبشی کردند و تن ایشان را از دار به زیر آوردند و برایشان نماز گزاردند و به خاک سپردند. پس ابن زیاد سر مسلم را به نزد یزید فرستاد و نامه به یزید نوشت و احوال مسلم و هانی را در آن درج کرد چون نامه و سرها به یزید رسید شاد شد و امر کرد تا سر مسلم و هانی را بر دروازة دمشق آویختند و جواب نامة عبیدالله را نوشت و افعال او را ستایش کرد و او را نوازش بسیار نمود و نوشت که شنیدهام حسین (ع) متوجه عراق گردیده است باید که راهها را ضبط نمائی و در ظفر یافتن با وسعی بلیغ به عمل آوری و به تهمت و گمان مردم را به قتل رسانی و آنچه هر روز سانح میشود برای من بنویسی والسلام. و خروج مسلم در روز سه شنبه ماه ذی الحجه بود و شهادت او در روز چهارشنبه نهم که روز عرفه باشد واقع شد. و ابوالفرج گفته مادر مسلم ام ولد بود و علیه نام داشت و عقیل او را در شام ابتیاع نموده بود. مؤلف گوید که: عدد اولاد مسلم را در جائی نیافتم، لکن آنچه بر آن ظفر یافتم پنج تن شمار آوردم نخستین عبدالله بن مسلم که اول شهید از اولاد ابوطالب است در واقعه طف بعد از علی اکبر و مادر او رقیه دختر امیرالمومنین علیه السلام است. دوم محمد و مادر ام ولد است و بعد از عبدالله در کربلا شهید گشت. و دو تن دیگر از فرزندان مسلم به روایت قدیم محمد و ابراهیم است که مادر ایشان از اولاد جعفر طیار میباشد، و کیفیت حبس و شهادت ایشان بعد از این به شرح خواهد رفت. فرزند پنجم دخترکی سیزده ساله به روایت اعثم کوفی و او با دختران امام حسین علیه السلام در سفر کربلا مصاحبت داشت و بدانکه مسلم بن عقیل را فضیلت و جلالت افزون است از آنکه در این مختصر ذکر شود کافی است در این مقام ملاحظه حدیثی که در آخر فصل پنجم از باب اول به شرح رفت و مطالعه کاغذی که حضرت امام حسین علیه السلام به کوفیان در جواب نامههای ایشان نوشت و قبر شریفش در جنب مسجد کوفه واقع و زیارتگاه حاضر و بادی و قاضی و دانی است. و سید بن طاوس از برای او دو زیارت نقل فرموده واحقر هر دو زیارت را در کتاب هدیه الزائرین نقل نمودم و قبر هانی رحمه الله مقابل قبر مسلم واقع است. و عبدالله بن زبیر اسدی هانی و مسلم را مرثیه گفته در اشعاری که صدر آن این است: فَاِنْ کُنْتَ لاتَدْرینَ مَا الْمَوْتُ فَانْطُری ( وَ انّیِ لاَ سْتَحْسِنُ قَوْلَ بَعْضِ السّادَهِ الجَلیلِ فی رِثاًءِ مُسْمِمِ بْنِ عقیلٍ ) سقتک دَماً یَابْنَ عَمّ الْحُسَیْن مَدامِعُ شیعَتِکَ السّافِحَه
برگرفته از کتاب منتهی الامال، تألیف حاج شیخ عباس قمی برداشت آزاد از سایت تخصصی امام حسین (ع)
|
|
شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
امام صادق (ع) قسمت دوم جنبش علمی خلق و خوی حضرت صادق ( ع )
|
|
یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
سلام دوستان چهارشنبه 22/مهر/1388 مصادف است با سالگرد شهادت رئیس مذهب شیعه حضرت امام جعفر صادق علیه السلام. از خداوند منان میخواهم تا همه ما توفیق این رو داشته باشیم بتونیم رهرو خوبی برای ائمه (ع) باشیم امام جعفر صادق را بهتر بشناسیم امام صادق ( ع ) قسمت اول ( عصر امام صادق ( ع
|
|
یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۸ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| شاه خیالپردازی را دوست داشت |
شاه خیالپردازی را دوست داشت
دکتر غلامعلی رجایی
داستانهای خیالی ساواک برای شاه همه ساله به دستور اعلیحضرت بودجه هنگفتی در اختیار ساواک قرار میگرفت و ساواک هم برای آنکه نشان بدهد لایق دریافت این بودجه عظیم است داستانهای عجیب و غریب جاسوسی درست میکرد و در گزارشهایی به عرض شاه میرساند. مثلاً گزارش میکردند که در فلان شبنشینی خصوصی در برلین، صدراعظم آلمان از نزدیکی بیش از حد ایران به انگلستان انتقاد کرده و گفته نمیداند چرا شاه ایران فرصتهای اقتصادی به آلمان نمیدهد. یا متن گفتوگوی رهبر حزب کارگر در جلسه خصوصی حزب را میآوردند و به شاه میدادند و متأسفانه اعلیحضرت سئوال نمیکردند که چگونه شما به این مطالب دست یافتهاید؟ ساواک حتی یک بارمدعی شده بود که در دفتر نخست وزیر انگلستان شنود گذاشته است. اعلیحضرت از این مطالب خوششان میآمد. اصولاً اعلیحضرت از جوانی به داستانهای پلیسی و خصوصاً داستانهای شرلوک هلمز و مایک هامر علاقه وافری داشتند و ساواک هم با اطلاع از این علاقه شاه برای ایشان داستان میساخت. آنها گاهی اوقات هم برای نشان دادن کارایی ساواک عدهای را میگرفتند و متهم به کارهایی میکردند که اصلاً صحت نداشت مثلاً یک گروه روشنفکر را که شب شعر برگزار میکرد و هر ماه در خانه یکی از شعرا و نویسندگان (بیشتر مطبوعاتی) دوره میگذاشت و تمایلات چپی داشت گرفتند و برای آنکه کار خود را مهم جلوه دهند اعلام کردند که این گروه قصد گروگانگیری و ربودن والاحضرت ولیعهد و سایر فرزندان شاه را داشتهاند. دو نفر از اعضای این گروه بعداً اعدام شدند. در نتیجه این گزارشات بی اساس اعلیحضرت به همه کس و همه چیز بدبین شده بودند و همه را به چشم جاسوس «سیا» و یا اینتلجنت سرویس و یا «ک.گ.ب» میدیدند. اشکال دیگر ساواک (در زمان مدیریت نصیری) این بود که با هویدا ساخته بودند و مطابق میل نخست وزیر گزارشات مثبت در مورد پیشرفتهای همه جانبه و توسعه امور مملکت به شاه میدادند و تصویری ازخوشبختی و رفاه و سعادت مردم ایران را در پیش چشمان شاه میگشودند، انگار در این مملکت حتی یک ناراضی هم وجود ندارد. متأسفانه شاه این مطلب را باور کرده بود و وقتی در جریان تأسیس حزب فراگیر رستاخیر اعلام شد که هر کس در این مملکت ناراضی است میتواند بیاید پاسپورت خود را بگیرد و برود، تنها یک نفر تقاضای خروج از مملکت را داد و شاه با توجه به این مطلب همیشه میگفت: در این مملکت یک نفر ناراضی بود که او هم پاسپورتش را گرفت و رفت. (25 سال در کنار پادشاه، ص348) چگونگی نخست وزیر شدن ازهاری تقریبا در همین موقع بود که از دفتر شاه به من تلفن شد. شاه میخواست هر چه زودتر با من ملاقات کند و من هم پاسخ دادم که اگر راه باز باشد هر چه زودتر خودم را به کاخ خواهم رساند. نیمساعت بعد سرگرد پلیس و هایکاز اطلاع دادند که در مسیر کاخ نیاوران مانعی وجود ندارد و میتوانیم حرکت کنیم. اتومبیل سرگرد در جلو، کرایسلر ما در وسط و اتومبیل مأموران پلیس از پشت سر به طرف کاخ حرکت کردیم. نزدیک غروب بود و منظره غم انگیز وهم آلود اطراف، صحنههای داستانهای سورئالیستی را به خاطر میآورد. در تمام محوطه اطراف کاخ نیاوران تانکهای چیفتن و افراد نیروهای گارد شاهنشاهی مستقر شده بودند. تجهیزات کامل نظامی از جمله سلاحهای ضدهوایی در گوشه و کنار دیده میشد و کاخ تحت مراقبت شدید نظامی قرار داشت. اتومبیل ما بدون معطلی از در اصلی گذشت و در مقابل درب ساختمان دفتر شاه توقف کرد. در مقابل این درب همیشه دربانی میایستاد ولی حالا کسی آنجا دیده نمیشد و در باز بود. وارد ساختمان شدم و در سالن انتظار چند لحظهای توقف کردم. در ملاقاتهای پیشین آجودان مخصوص شاه در این سالن از ما استقبال میکرد ولی با کمال تعجب باز هم کسی را ندیدم. در اتاق مجاور هم که قبل از دفتر شاه قرار داشت هیچکس نبود و من همانطور مات و متحیر مانده بودم که دری باز شد و شهبانو وارد اتاق گردید. شهبانو از دیدن من در این اتاق تنها غافلگیر شد و حیرت و شگفتی من از این وضع کمتر از او نبود. وقتی که به شهبانو گفتم شاه از من خواسته است که به دیدنش بیایم، او به طرف یکی از اتاقها رفت و چند لحظه بعد با یکی از آجودانهای شاه مراجعت کرد. به دنبال او چند آجودان دیگر هم سر رسیدند و گفتند که شاه در دفتر طبقه بالا است و یکی از آنها بی درنگ مرا نزد او هدایت کرد. بر خلاف انتظار، شاه را در آن لحظه خیلی آرام یافتم. او گفت که عصر امروز با هلی کوپتر بر فراز شهر پرواز کرده و خرابی پایتخت را نظاره کرده است. شاه افزود که صدها ساختمان ویران شده و بسیاری از آنها هنوز در حال سوختن هستند و سپس گفت که برای او چارهای جز استقرار یک دولت نظامی باقی نمانده است. بعد از این مقدمه شاه از من پرسید که آیا میتوانم به فوریت با واشنگتن تماس گرفته و از حمایت امریکا از این تصمیم او اطمینان حاصل کنم؟ من پاسخ دادم که چون پیش بینی این وضع را میکردم قبلا نظر واشنگتن را در این مورد جویا شده ام و رئیس جمهوری و دولت امریکا از این اقدام پشتیبانی خواهند کرد. شاه از این موضوع خوشحال و آسوده خاطر شد و سفارش ویسکی برای من داد او سپس گفت که از سفیر انگلیس هم خواسته است به کاخ بیاید و بهتر است صبر کنیم تا او هم برسد. شاه از موضوع آتش زدن ساختمان سفارت انگلیس و رفتن سفیر به سفارت فرانسه خبر نداشت و وقتی که این موضوع را به وی اطلاع دادم تعجب کرد. شاه سپس زبان به شکوه و شکایت از رادیو بی بی سی و اخبار و گزارشهای این رادیو درباره اوضاع ایران گشود و گفت که این رادیو در مقابل حکومت او جبهه گرفته و به تبلیغ نظرات و انتقادات مخالفان پرداخته است. در تمام آن روز شایعاتی در شهر منتشر شده بود که آتشسوزی امروز تهران، کار عوامل ساواک بوده و ساواک برای وادار ساختن شاه به شدت عمل و استقرار دولت نظامی دست به این کار زده است. این شایعات را که به گوش من هم رسیده بود، برای شاه بازگو کردم و پرسیدم که در این مورد چه فکر میکند. شاه با قیافه خستهای به من نگاه کرد. شانههایش را بالا انداخت و گفت «کسی چه میداند؟ این روزها من هر چیزی را باور میکنم!» در حدود یک ساعت طول کشید تا سفیر انگلیس بتواند خود را به کاخ برساند. در این فاصله بین شاه و شهبانو هم یک مکالمه تلفنی صورت گرفت با اینکه من هنوز فارسی را خوب نمیفهمیدم، از مجموع حرفهایی که شاه خطاب به همسرش میگفت، احساس کردم که شهبانو از عواقب تشکیل یک دولت نظامی نگران است و شاه دلایل اتخاذ این تصمیم را به او توضیح میداد. طرز صحبت او با شهبانو توأم با نوعی احترام و مهربانی بود و ضمن حرفهایش متوجه این نکته هم شدم که میگفت امریکا هم از تصمیم او حمایت میکند. شاه پس از گفتگوی تلفنی با شهربانو تلفن را برداشت و از ژنرال ازهاری رئیس ستاد خود خواست که هر چه زودتر برای دیدن او به کاخ بیاید. با ورود سفیر انگلیس شاه ابتدا از اینکه ساختمان سفارت مورد حمله قرار گرفته اظهار تأسف کرد و گفت: دولت ایران هزینه ترمیم خرابی ساختمان را تقبل خواهد کرد. او سپس تصمیم خود را درباره روی کار آوردن یک دولت نظامی به سفیر انگلیس اطلاع داد و نظر او را در این مورد جویا شد. پارسونز گفت که شخصا نمیتواند نظری بدهد و چون وسایل مخابراتی سفارت هم آسیب دیده نمیتواند به فوریت از لندن کسب تکلیف کند. شاه دیگر موضوع را دنبال نکرد و گفت که به هرحال او امشب ترتیب تشکیل یک دولت نظامی را خواهد داد و فردا آن را اعلام خواهد کرد. هنگامی که از کاخ خارج میشدیم، ژنرال ازهاری را در سالن انتظار دیدیم و چون از موضوع مأموریتی که به او محول خواهد شد اطلاع داشتیم، برایش آرزوی موفقیت کردیم. ازهاری که از جمله ژنرالهای جاه طلب و تشنه قدرت نبود با تحیر از ما تشکر کرد و با قیافهای افسرده راه دفتر شاه را در پیش گرفت. سولیوان، ویلیام، خاطرات دو سفیر (مأموریت در ایران) ترجمه محمود طلوعی، چاپ سوم، نشر علم، 1375 (صفحه 164 تا 167)
|
|
شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| واژه «امام خمینی» چه روزی، کجا و چگونه ابداع شد؟ | |
در آستانه سیامین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، هنوز بسیاری از رویدادهای اصلی تاریخ انقلاب و نقاط عطف نهضت اسلامی سربسته و نامکشوف باقی مانده است. حدود سه دهه از استقرار جمهوری اسلامی میگذرد و طی این مدت هزاران کتاب یا رساله تحقیقی درباره سیر حوادث انقلاب 57 منتشر شده؛ با این حال همچنان مسایل بسیاری بر زمین باقی مانده که نیازمند بازکاوی و بازخوانی دقیقتر تاریخی است.
|
|
|
دوشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| مستشرق آلمانی: دو ساعت حافظ پاکت قانون اساسی ایران بودم | |||
مستشرق آلمانی: دو ساعت حافظ پاکت قانون اساسی ایران بودم
شالاتور در پاسخ به این که آیا «امام خمینی فکر میکرد که کشته میشود؟» میگوید: به هر جهت این امکان وجود داشت. در حومه قزوین و بین تبریز و تهران، یک پایگاه نیروی هوایی ایران وجود داشت و ما نمیدانستیم که آیا جنگندهها برای حمله و شلیک پرواز خواهند کرد و یا خیر؛ به علاوه اصلا روشن نبود که آیا ما در تهران میتوانیم فرود بیاییم، یا نه.
سرویس بینالملل «تابناک» ـ «پتر شالاتور»، شرقشناس معروف و برجسته آلمانی که دوازدهم بهمن 1357 (اول فوریه سال 1978 میلادی) در هواپیمای امام خمینی (ره) از پاریس به ایران آمد، میگوید: من دو ساعت حافظ و نگهبان پاکت محتوای قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بودم که به من داده شده بود.
شالاتور 85 ساله در گفتوگویی که در مجله آلمانی اشپیگل منتشر شده بود، اظهار داشت: در پایان دیداری که در طبقه دوم هواپیما با امام خمینی داشتیم، ایشان پاکت قهوهای رنگی به صادق طباطبایی دادند و این معتمد امام نیز این پاکت را به من داد.
این خبرنگار و نویسنده آلمانی میگوید: طباطبایی هنگام دادن این پاکت، این جمله را که «لطفا این را بگیرید و چنانچه ما هنگام ورود دستگیر و یا کشته شدیم، آن را مخفی نمایید» را به من گفت. شالاتور با بیان اینکه «اما هنگام ورود به فرودگاه تهران همه چیز مسالمتآمیز گذشت و من پاکت را مجددا بازگرداندم»، افزود: برای نخستین بار هشت ماه بعد بود باخبر شدم که محتوای این پاکت، قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بوده است. این ایرانشناس معروف میگوید: بدین ترتیب، من به مدت دو ساعت، نگهبان و حافظ، قانون اساسی ایران بودهام. شالاتور همچنین ادامه میدهد: من که در سال 1978 میلادی خبرنگار شبکه تلویزیونی «ZDF» آلمان بودم، بسیار زود با اطرافیان امام خمینی (ره) ـ که به حومه پاریس آمده بود ـ ارتباط برقرار کردم. از آنجا که ما در آن زمان به طور منظم در تهران فیلمبرداری میکردیم، طبیعی بود که انقلابیون نسبت به کار ما بسیار علاقهمند بودند و طباطبایی که از معتمدان امام بود، با ما بدین خاطر تماس برقرار کرد و ما نیز این فیلمها را برای امام خمینی و دیگران به نمایش گذاشتیم. این شرقشناس میافزاید: هنگامی که بالاخره اواسط 1979 میلادی (محمد) رضا پهلوی از ایران فرار کرد و حامیان امام خمینی، پرواز به تهران را سازماندهی کردند، از من و تیم فیلمبردار من نیز برای همراهی در این پرواز دعوت کردند و ما پس از نیمه شب، حدود ساعت دو صبح، از پاریس پرواز کردیم. شالاتور در پاسخ به اینکه آیا جای امام مسلمانان در قسمت درجه یک هواپیما یا درجه دوم بود، میگوید: هیچ یک از این دو نبود، بلکه یک هواپیمای بوئینگ 747 خطوط ایرفرانس، امام خمینی و همراهان وی را به تهران آورد.
وی تأکید کرد: تمام طبقه دوم این هواپیما برای امام رزو شده بود، اما من گمان نمیکنم که این امر برای امام خمینی مهم بو؛ امام خمینی یک مرد بسیار بی توقع بود و هرگز ارزشی قایل نمیشد که در قصر زندگی کند. صرفا نیمی از صندلیهای این هواپیما، سرنشین داشت و تدابیر امنیتی نیز در آن وجود نداشت. این شرقشناس درباره دیدار خود با امام خمینی (ره) در هواپیما میگوید: زمانی که بر فراز کردستان ترکیه پرواز میکردیم، طباطبایی پیش من آمد و اظهار داشت که امام تمایل دارد شما و تیم فیلمبرداری شما را ببیند. ما دعوت را پذیرفتیم. امام سجاده خود را پهن کرده بود و ما اجازه داشتیم فیلمبرداری کنیم. امام بسیار آرام بود و خنده بر لب داشت. من فکر میکنم که امام در یک انتظار مسرت بخش شهادت به سر میبرد. شالاتور در پاسخ به این که آیا «امام خمینی فکر میکرد که کشته میشود؟» میگوید: به هر جهت این امکان وجود داشت. در حومه قزوین و بین تبریز و تهران، یک پایگاه نیروی هوایی ایران وجود داشت و ما نمیدانستیم که آیا جنگندهها برای حمله و شلیک پرواز خواهند کرد و یا خیر؛ به علاوه اصلا روشن نبود که آیا ما در تهران میتوانیم فرود بیاییم، یا نه. این خبرنگار آلمانی و سرنشین هواپیمای حامل خمینی از پاریس به تهران افزود: ما پیشبینی کرده بودیم که در صورت بسته شدن فرودگاه تهران، به آنکارا بازگردیم. بدین خاطر، خلبان ابتدا دو بار در سطح پایینی روی باند پرواز کرد تا از نبود موانع مطمئن شود و سپس فرود آمد. کارشناس خاورمیانه درباره استقبال از امام خمینی میگوید: بازگشت امام باعث یک شادی تاریخی در ایران شد و کاروانهای شادی مردم در فرودگاه منتظر ورود امام بودند و این ورود را جشن گرفتند و شعار «الله اکبر، خمینی رهبر» سر میدادند. وی همچنین افزود: شهر تهران، مملو از مردمی بود که با شادی به استقبال امام آمده بودند. امام قرار بود به بهشت زهرا برود، اما این امر به خاطر حضور میلیونها نفر در خیابانهای منتهی به بهشت زهرا ممکن نبود و امام خمینی به اجبار با هلیکوپتر به بهشت زهرا رفت.
شالاتور که در سال ۱۹۲۴میلادی در شهر «بوخوم» آلمان متولد شده، در رشته علوم سیاسی، تحقیقات اسلامی و عربی در دانشگاههای سوربون و پاریس فرانسه و همچنین بیروت تحصیل کرده و کتابها و فیلمهای مستندی درباره اسلام و منطقه خاورمیانه و جمهوریهای سابق شوروی تهیه و تدوین کرده است. شالاتور، خبرنگاری را در سال ۱۹۵۰میلادی آغاز کرده و سالیان متمادی به عنوان خبرنگار در آلمان، فرانسه، آفریقا، ایران، هند و چین فعالیت داشته و در جنگ آمریکا علیه ویتنام نیز حضور پیدا کرده است. او همچنین در شبکههای تلویزیون آلمان، از جمله «WDR» و «ZDF» فعالیت داشته و زمانی سردبیر نشریه آلمانی اشترن بوده است. شالاتور کتابهایی چون «خدا با ثابت قدمان است»، «مرگ در مزرعه برنج»، «رویای کاذب صلح»، «میدان جنگ آینده»، «دروغ در کشور مقدس»، «هفت چهره چین»، «مرگ در کنار رود بزرگ»، «آیا جنگ علیه تروریسم، جنگ علیه اسلام است» و دهها کتاب دیگر را به رشته تحریر درآورده است. وی که در کنار تابعیت آلمانی، دارای تابعیت فرانسوی نیز است، تاکنون جوایزی چون «جایزه رسانهای آدولف گریم»، «غزال طلایی»، «جایزه الیزه کوهن لایتس»، «دوربین طلایی»، «مدال طلای استراسبورگ»، «جایزه تلویزیون بایرن»، جایزه شورای فرهنگی آلمان و فرانسه را دریافت کرده است. ترجمه: مرتضی جوادیان
|
|||
|
یکشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| 19 بهمن و قدرت دفاعی | |||
19 بهمن و قدرت دفاعی
دکتر حسین علایی
19 بهمن ماه در تاریخ انقلاب اسلامی، روز بسیار مهمی است. در این روز در حالی که علائم فروپاشی رژیم شاهنشاهی آشکار میشد، تعدادی از همافران و کارکنان نیروی هوایی ارتش، در دبیرستان علوی محل اقامت حضرت امام خمینی در خیابان ایران حاضر شده و پیوستگی خود را با نهضت اسلامی مردم ایران در حضور رهبر کبیر انقلاب اسلامی، اعلام نمودند. در واقع چنین اقدامی، آغاز جدیدی برای تغییر ماهیت و هویت نیروهای مسلح ایران شد.
از آن هنگام، عملاً دوره جدیدی برای قدرت نظامی ایران، شروع شد و نیروهای مسلح به خدمت مردم درآمدند. از آنجا که اصولاً قدرت دفاعی و توانایی نیروهای مسلح ایران در دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی تغییر و تفاوت و تحول اساسی با تاریخ گذشته خود پیدا کرده است، در این نوشته به برخی از آنها اشاره میشود. توانمندیها و قابلیتهای نیروهای نظامی پس از پیروزی انقلاب اسلامی دچار دگرگونی و تحول در حوزههای گوناگونی شده است که برخی از آنها را میتوان به شرح ذیل برشمرد. الف ـ حوزه برنامه ریزی و شکل دهی به نیروهای مسلح در دورانهای گذشته تاریخ ایران، معمولاً برای سازماندهی و ایجاد نیروهای مسلح مورد نیاز کشور، از دولتهای خارجی کمک گرفته میشد. در هر دوره، کشوری که بیشترین نفوذ را در ایران داشته است، عملاً مسئولیت تشکیل نیروهای مسلح و سازماندهی آنها را برعهده میگرفته است. برای مثال در دوران محمدرضا پهلوی آخرین شاه ایران، که آمریکا بر تمام مقدرات ایران مسلط شده بود، ایالات متحده، اقدام به توسعه نیروهای مسلح ایران براساس مأموریتهایی که خود برای آنها در نظر گرفته بود میپرداخت. اکثر پایگاههای هوایی ایران در سواحل خلیج فارس و دریای عمان مانند بندرعباس، بوشهر و کنارک احداث گردید. پایگاههای پشتیبانی آنها نیز در شهرهایی مانند شیراز، اصفهان و امیدیه به گونهای ایجاد شد تا این پایگاههای هوایی با کمک پایگاههای دریایی تشکیل شده در بنادر خلیج فارس، بتوانند مأموریت تأمین خطوط انتقال انرژی در مسیر کشتیرانی خلیج فارس را به نمایندگی از آمریکا برعهده گیرند. همچنین پایگاههای دریایی ایران در بندرعباس، بوشهر و چابهار بر همین اساس پایه ریزی شده بودند. در دورانی که روسها، نفوذ بیشتری در ایران داشتند نیز، آنها قزاقها را بر اساس الگو گیری از ارتش روسیه در ایران سازماندهی نموده و ایجاد کردند. در این زمان، حتی نوع لباس پوشیدن نظامیان ایرانی برگرفته از لباسهای روسی بود. ولی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، چنین ارتباطاتی با کشورهای دیگر قطع شد. در این شرایط، نه جمهوری اسلامی تمایل داشت که روشهای سابق برای نیروهای مسلح ادامه یابد و نه کشورهای سلطه گر مانند آمریکا، انگلیس و شوروی، ایران را از خود میدیدند تا به تجهیز، آموزش و تقویت نیروهای مسلح کشور بپردازند. در چنین شرایطی با توجه به تغییر ماهیت تهدیدها و تبدیل شدن دوستان سابق به دشمنان امروز و نیز تحریم تسلیحاتی گسترده از سوی آمریکا، به ناچار بایستی بر توانمندیهای ملت جهت رفع نیازهای دفاعی کشور و توسعه نیروهای مسلح تکیه نمود. انقلاب اسلامی به محض پیروزی، نیروی دفاعی برخاسته از مکتب فرهنگی خود را نیز به وجود آورد. مردمی که خود نهضت اسلامی را بوجود آورده بودند، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را هم با تکیه بر دیدگاه قرآن مجید که کتاب انقلاب بود و با تدبیر حضرت امام خمینی بنیان گذار نهضت بیداری اسلامی در جهان معاصر، تأسیس کردند. آیه «واعدوا لهم ما استطعتم من قوه ومن رباط الخیل»، که بر روی قلب پاسداران انقلاب نصب شده است، الهام بخش قدرت دفاعی جدید ایران انقلاب اسلامی بود. نقش اساسی را در تأسیس قوای جدید نظامی ایران، دیدگاه دینی امام خمینی ایفا کرد. بنابراین پس از سرنگونی نظام شاهنشاهی، نوع نگاه به قدرت دفاعی تیغییر کرد و ساختار و سازمان مناسب برای نیروهای مسلح جدید ایران توسط خود ایرانیان، مشخص و معین گردید. در همین حال ارتش باقیمانده از دوران گذشته نیز به عنوان ظرفیت عظیمی که میتواند تغییر ماهیت داده و در خدمت آرمانهای انقلاب اسلامی و در کنار مردم قرار گیرد، به تغییر ماهیت، منش و مأموریتهای خود پرداخت و سعی کرد تا به یک ارتش مکتبی و با دیدگاههای اسلامی تبدیل گشته و در خدمت هدفهای مردم قرار گیرد. ب ـ حوزه نظام تصمیم گیری اصولاً در دوران رژیم شاهنشاهی، تمام قواعد، فنون رزم، آییننامهها و روشهای تصمیمگیری، برگرفته از کتابها و متون آمریکایی و ترجمه شده آنها بوده است. حضور حدود 50 هزار مستشار نظامی آمریکایی در ستاد بزرگ ارتشتاران و نیز در حوزههای فنی و آموزشی، عملاً هر نوع تصمیم سازی را شکل داده و شاه براساس نظرات آنان میتوانست تصمیم بگیرد. بسیاری از تصمیمات کلان و اساسی نیز در خارج از ایران و در وزارت دفاع آمریکا، اتخاذ و از طریق شاه در ارتش ایران، به اجرا در میآمد. خاطرهای از مادر شاه نقل شده که روزی محمدرضا در اوایل سلطنت خود به او گفته است که از روزنامهها و جراید مطلع شده که تعدادی از جنگندههای ایران بدون اطلاع وی و با دستور آمریکا به جنگ ویتنام رفتهاند. در آن زمان تصمیم گیری برای نیروهای مسلح عمدتاً در حوزههای گوناگون در اختیار آمریکا قرار داشت و هر تشخیصی که ایالات متحده در این مورد داشت از سوی همه اجرا میشد. در دوران پس از انقلاب اسلامی، تصمیمگیری درباره نیروهای مسلح و مأموریت آنها به تمامی، در اختیار مسئولین کشور قرار گرفت. قرآن میفرماید: «لن یجعل الله للمؤمنین علی الکافرین سبیلا» یعنی کافرین نبایستی بر مؤمنین سلطه و حکومت داشته باشند. تفاوت اساسی و تغییری که در دوران جمهوری اسلامی ـ که بر مبنای دین اسلام شکل گرفته است ـ با دورانهای قبل این است که تصمیم گیری در مورد همه حوزههای قدرت دفاعی و نیروهای مسلح، از تأثیرگذاری دولتهای سلطه گر و خارجی حذف و براساس آرمانهای ملت، از سوی مسئولین کشور اتخاذ شده است. بر این اساس شکل و اندازه نیروهای مسلح، نحوه سازمان دهی آنها، میزان بودجه و اعتبارات مورد نیاز، نوع تجهیزات و امکانات آنها و همچنین نحوه گسترش سرزمینی آنها براساس تهدیدات متصور، از سوی خود کشور تعیین میگردد. ج ـ حوزه قابلیت رزمی، فرماندهی و کنترل قابلیت رزمی نیروهای مسلح در رژیم گذشته بر مبنای ارتباط، کمک فکری و تدارکاتی و پشتیبانیهای لجستکی کشور حامی، یعنی آمریکا برنامه ریزی و ارزیابی میگردید. بر این اساس تکیه عمده نیروهای مسلح کشور، بر تجهیزات و آموزشهایی بود که کشورهای خارجی در اختیار ایران قرار میدادند. تکیه بر قابلیتها و ظرفیتهای مردم در امور جنگی، در دستور کار نبود. البته سازمان دفاع غیر نظامی وجود داشت، ولی عمدتاً برای مقابله با حوادث غیر مترقبه از قبیل زلزله و سیل و... برنامه ریزی شده بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی یک تحول اساسی و دگرگونی عمیق در نوع نگاه به قدرت دفاعی و قابلیتهای رزمی ایجاد شد. از آنجا که اسلام دفاع را بر همه آحاد مردم، واجب میداند، بنابراین حضور ساختار یافته ی مردم در قدرت دفاعی، بسیار حائز اهمیت است. قرآن کریم میفرماید: «یا ایها النبی حرّض المؤمنین علی القتال» یعنی ای پیامبر، مردم را به جنگیدن تشویق نما. بر این اساس در ساختار و سازمان نیروهای مسلح در جمهوری اسلامی ایران، تدابیری پیش بینی شده است که ظرفیتهای مردم، رکن اساسی قدرت دفاعی کشور باشد. تشکیل نیروی مقاومت بسیج و حضور گسترده بسیجیان داوطلب در دوران جنگ تحمیلی توانسته است بر قدرت عملیاتی و بازدارندگی نیروهای مسلح بیفزاید. از سوی دیگر استعدادها، قابلیتها و ظرفیتهای مردم به عنوان بخش عمدهای از قدرت مکمل نیروهای مسلح در نظر گرفته شده است و این امکان را برای ایران بوجود آورده تا در تمام مراکز جمعیتی در سراسر کشور، قدرت دفاعی و نظامی خود را سازمان دهی نموده و توسعه دهد. از سوی دیگر در شیوههای فرماندهی و کنترل در دوران جنگ نیز، تکیه بر اعتماد به نیروهای رزمنده و کاهش عملی سلسله مراتب فرماندهی در جبههها بر توسعه ی حیطه فرماندهی و نظارت افزوده بود. در دوران دفاع مقدس شیوههای "خود مراقبتی"، جای " کنترل از بالا " را تا حد زیادی گرفته بود و فرماندهان مطمئن شده بودند که تدابیر آنها به خوبی از سوی رزمندگان حاضر در میدان به مرحله اجرا در میآید. در همین حال رزمندگان هم میدانستند که دیدگاهها و ابتکارهای آنها در نحوه جنگیدن با دشمن، مورد توجه فرماندهان و سایر مسئولین است. روابط صمیمی، دوستانه و برادرانه بین فرماندهان و رزمندگان، محیطی سرشار از محبت و شوق و علاقه را در محیط جبهه بوجود آورده بود. د ـ حوزه مأموریت و بکارگیری در دوران رژیم گذشته، قوای مسلح عمدتاً در سه حوزه مأموریت داشته و توانایی آنها برای مقاصد معینی به کار گرفته میشد. یکی در حوزه مأموریتهایی که هم پیمانی شاه و آمریکا، آنها را تعیین میکرد. برای مثال ارتش به عنوان واحدی در خدمت برنامههای آمریکا به مقابله با مخالفین آمریکا و طرفداران شوروی در خارج از حوزه مرزهای کشور میپرداخت. اعزام واحدهایی از ارتش ایران برای سرکوب شورشیان ظفار در کشور عمان در سال 1353 بر همین اساس برنامه ریزی و اجرا شد. ایران به عنوان خط مقدم جبهه آمریکا در برابر شوروی تلقی میگردید و پایگاههای شنود مخابراتی آمریکا در خاک ایران و در کنار دریای مازندران، مستقر شده بود. حوزه دوم مأموریت ارتش، حفظ تاج و تخت شاه و تضمین بقای رژیم شاهنشاهی بود. در واقع ارتش در «خدمت شاه» و برای حفظ «یک شخص در سلطنت» بود و هر کجا که لازم بود در برابر مردمِ مخالف شاه، وارد عمل میشد. این نوع نگاه به مأموریت، باعث شد تا در جریان نهضت اسلامی، در سال 1356 و 1357، شاه، واحدهای ارتش را به خیابانها کشانده و در مقابل مردم قرار دهد. شعار مهم ارتش در آن روزگار «جاوید شاه» و سرود ارتش هم سرود شاهنشاهی و نه سرود ملی، بود. یگانهای ارتش میبایستی در جلوی خود شاه یا عکس وی رژه رفته و حتی به افراد خانواده وی و نیز عکسهای وی احترام نظامی میگذاشتند. حوزه سوم مأموریت ارتش، دفاع از کشور در برابر دشمن خارجی بود. البته تعریف دشمن خارجی بستگی زیادی به نظام دو قطبی آن دوران و هم سویی شاه و آمریکا، داشت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی براساس آموزههای اسلامی، حوزه مأموریت نیروهای مسلح به کلی دگرگون شد. همان گونه که خداوند در قرآن مجید میفرماید: «محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم» قوای مسلح ایران، وظیفه و مأموریت اصلی خود را دفاع از کشور اسلامی و مسلمانان و مظلومین میدانند. قانون اساسی نیروهای مسلح را در خدمت مردم و دفاع از کشور قرار داده است. هـ ـ حوزه تجهیزات و تسلیحات در دورانهای گذشته، عمده سلاحها و جنگ افزارهای مورد نیاز قوای دفاعی کشور از خارج، تهیه و تأمین میگردید. البته بخش بسیار کمی از تجهیزات و نیازمندیهای نیروهای مسلح نیز از داخل کشور تهیه میشد. گرچه زیربنای ساخت برخی از تسلیحات، مهمات و تجهیزات عمومی در داخل کشور به وجود آمده بود، ولی کشور در نیازهای اساسی همچون مهماتهای پیشرفته، انواع موشکها، انواع سلاحها نیازمند واردات از خارج بود. تحریم تسلیحاتی در دوران جنگ تحمیلی، بهویژه از سوی آمریکا، موجب شد تا برای تأمین چنین نیازمندیهایی در داخل کشور برنامهریزی شود. رشد صنایع دفاعی ایران از آغاز جنگ تحمیلی تاکنون، توانسته به طور مستمر بر قدرت دفاعی کشور بیفزاید. طراحی و تولید انواع موشکهای زمین به زمین، ضد تانک، ساحل به دریا و هواپیماهای بدون سرنشین و... از دستاوردهای دوران انقلاب اسلامی و از نتایج جنگ تحمیلی است. هم اکنون ایران تا حد زیادی در سلاحها و تجهیزات انفرادی و برخی از سلاحهای دور برد، متکی بر ظرفیتها و توانمندیهای داخلی است و حتی قادر است برخی از خدمات فناوری دفاعی و نیز تسلیحات ساخت خود را در اختیار سایر کشورها قرار دهد. و ـ میزان وابستگی و تعامل در دوران پهلوی، ایران از نظر قدرت دفاعی، کشوری وابسته تلقی میگردیده است. با آغاز نهضت اسلامی، مردم ایران خواهان استقلال و قطع وابستگیها در حوزههای سیاسی، اقتصادی و نظامی بودهاند. یکی از شعارهایی که در دوران اوج گیری حرکت اسلامی مردم ایران علیه رژیم سلطنتی، به دفعات مطرح میگردید، شعار استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی بوده است. مردم ایران از اینکه میدیدند یک گروهبان آمریکایی بر یک افسر ایرانی برتری دارد، ناراحت میشدند. آنها از اینکه قانون مصونیت قضایی مستشاران آمریکایی در ایران (کاپیتولاسیون) به تصویب شاه و مجلس رسیده، بسیار ناراحت بودند و آن را علامت سرسپردگی رژیم پهلوی، به آمریکا میدانستند. اعتراض حضرت امام خمینی به این قانون در سال 1343 موجب تبعید ایشان از ایران گردید. این تبعید نشانگر حساسیت آمریکا به ادامه حضور مستشاران نظامی خود در ارکان مختلف ارتش شاهنشاهی بود. در دوران انقلاب اسلامی، تمام بندهای وابستگی به آمریکا و سایر قدرتهای جهانی در بخشهای مختلف نیروهای مسلح، قطع گردید. ایران بدنبال تشکیل قدرت دفاعی جدیدی برآمد که بتواند بر مبنای خواست مردم، از آنها دفاع نماید. البته تعامل با سایر کشورها و استفاده از تجربیات بشری در توسعه قدرت دفاعی، همواره مد نظر جمهوری اسلامی بوده است. تعامل درست و صحیح با سایر دولت ها، میتواند موجب هم اندیشی و وابستگی متقابل کشورها به یکدیگر گردیده و قدرت دفاعی طرفین را افزایش دهد، بدون اینکه استقلال هر کشور، مخدوش گردد. جمع بندی دین اسلام اهمیت زیادی را به دفاع از مردم و کشور اسلامی میدهد. مسلمانان بایستی حتی نسبت به سرنوشت سایر مظلومین عالم حساس بوده و به کمک آنها بشتابند. در حدیثی آمده است: «من اصبح و لم یهتمّ بامور المسلمین فلیس بمسلم» یعنی آن کس که توجهی به مسائل و مشکلات مسلمانان نداشته باشد، مسلمان نیست. امام علی (ع) نیز در آخرین وصیت خود میفرمایند: «کونا للمظلوم عونا و للظالم خصما» یعنی یار مظلوم و دشمن ظالم باشید. از آنجا که عمل به احادیث فوق در سطح جهانی، بدون داشتن قدرت و توانایی، امکان پذیر نیست، بنابراین کشور اسلامی بایستی قدرت دفاعی مناسب را جهت حفظ خود و نیز عمل به وظایف اسلامی که کمک به بشریت را نیز در بطن خود دارد، بیاندیشد و آن را سازماندهی و ایجاد نماید. حضرت امام خمینی که دیدگاههای خود را بر مبنای اندیشهها و تفکرات اسلامی بیان میکردند، با تجربه حدود 10 سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، خواستار تشکیل ارتش صد میلیونی بسیج مستضعفان با شرکت آحاد امت اسلامی شدند و همواره بر لزوم قوی شدن مستضعفین در برابر مستکبرین پای میفشردند. |
|||
|
یکشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| اشرف، در اندیشه تغییر شاه |
دربار به روایت دربار (1)
ناگهان اتومبیلی جلویشان را سد میکند و فروغ را که از ترس به اشرف چسبیده بود، با یک رگبار خلاص میکند. بعدها مشخص شد که آنها از مافیا بودهاند و هدفشان ترور اشرف نبوده است. چون فروغ برای خود منافع بیش از اندازه میخواسته، او را خلاص کردند و مستقیم معامله را با اشرف انجام دادند.
دکتر غلامعلی رجایی |
|
سهشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| کار از دست همه خارج شده بود | |||||
کار از دست همه خارج شده بود
آقایان مفتح و انوری حالشان بد شد و افتادند. من و حاج احمد آقا ماندیم. پهلوانان زیادی آنجا بودند، هرکدامشان عبای امام را میگرفتند و به سمت خودشان میکشیدند. عمامهی امام از سرش افتاد. عکس قشنگی از امام از این جا گرفته شد که چشمهای امام به طرف آسمان است و بنده میفهمم که امام دیگر تسلیم حق و تن به قضای الهی داده بود... در این لحظات حساس از بس که مردم هل میدادند مچهای دستم از کار افتاد. دوازدهم بهمن ماه 1357، یکی از ماندگارترین روزهای تاریخ معاصر ایران است. در این روز بود که امام پس از 13 سال دوری از وطن به کشور بازگشت. مردم شور و شوق وصف ناپذیری داشتند و این شور و شوق به ویژه در فرودگاه مهرآباد بیشتر بود. به گزارش رجانیوز به نقل از کتاب دهه سرنوشت ساز، با گشوده شدن در خروجی هواپیما، همراهمان امام در برابر چشمان منتظر و مشتاق استقبال کنندگان از هواپیما خارج میشدند. به دنبال خروج خبرنگاران، نزدیکان و اعضای خانوادهی آنها، آیتالله مطهری و آیتالله پسندیده به داخل هواپیما رفتند و در رأس ساعت 9:37 دقیقهی صبح، امام در حالی که دستشان در دست خلبان فرانسوی بود و در حلقهی گروهی از استقبال کنندگان چون آیت الله مطهری قرار داشت، در پلهی بالای هواپیما ظاهر شد. "خمینی ایامام، ای مجاهد ای مظهر شرف، ای گذشته ز جان در ره هدف، چون نجات انسان شعار توست، مرگ در راه حق افتخار توست، این تویی، این تویی پاسدار حق، خصم اهریمنان ، دوستدار حق، بو شعار تو، به راه حق قیام، زما تو را درود، زما تو را سلام، خمینی ای امام" امام از فرودگاه تا بهشت زهرا(س) کمیته استقبال از امام اعلام کرده بود که بعد از بیانات امام در سالن فرودگاه، استقبال کنندگان به امام معرفی خواهند شد و سپس گزارش کمیتهی نفت و کمیتهی اعتصابات نیز به محضر امام ارائه خواهد شد، ولی هجوم مردم به سالن فرودگاه و انتظار مردم در بیرون از فرودگاه، در عمل این برنامهها را به هم ریخت و کمیتهی استقبال از امام مجبور شد ایشان را هرچه زودتر به بیرون از فرودگاه منتقل کند. کمیتهی استقبال از امام از بدو تشکیل، تمام موارد را برنامهریزی کرده بود و ماشین ویژهای را برای این امر تدارک دیده بود. طبق تصمیم آنان، محسین رفیق دوست که تازه از زندان آزاد شده بود و از اعضای هیأتهای مؤتلفهی اسلامی بود، رانندگی ماشین حامل امام را بر عهده گرفت. دی در این زمینه میگوید: «وقتی که قرار بود در پنجم بهمن ماه، حضرت امام به ایران تشریف بیاورند، ما همراه با شهیدان بزرگوار بهشتی، مطهری و مفتح جلسهای داشتیم، شهید مفتح فرمودند که چه کسی قرار است رانندگی ماشین حامل امام را برعهده بگیرد. من گفتم فعلاً کسی را نامزد نکردهایم. ایشان فرمودند: "چه کسی بهتر از خود شما". شهید بهشتی نیز بلافاصله فرمودند: "این مسئولیت را خودت قبول کن، به هیچ کس هم چیزی نگو و بحث دیگری هم نشود."» رفیق دوست این ماشین را برای انتقال امام به فرودگاه آورده بود، این در حالی بود که ماشین دیگری نیز از طرف فرودگاه و نیز برخی از یاران امام برای این کار تدارک دیده شده بود و آنان یک ماشین بنز نیروی هوایی برای این کار آماده کرده بودند. گویا حاج احمد آقا و اطرافیان امام در پاریس از این امر آگاه نبودند، بنابراین بعد از پایان مراسم در سالم فرودگاه، وقتی امام به علت ازدحام جمعیت در سالن، به روی باند رفت، سوار ماشین بنز شد. هاشم صباغیان- از اعضای کمیتهی استقبال- در این زمینه میگوید: «وقتی به روی باند برگشتیم، دیدیم امام داخل بلیزر نیست. جلوتر یک ماشین بنز توقف کرده بود. امام درون آن ماشین بودند. در آن حین، آقای خلخالی را دیدم که خیال داشت ماشین را به حرکت درآورد. چگونه توانست به باند بیاید معلوم نبود. ناگهان همه چیز به هم خورد. به سرعت آقای خلخالی را هل دادم و در ماشین بلیزر را باز کردم و به ایشان گفتم: "ماشین شما این است. امام نیز هشیاری به خرج دادند و پیاده شدند و سوار بلیزر آقای رفیق دوست شدند."» امام از بهشت زهرا تا ورود به مدرسه علوی الویری در این باره در خاطرات خود میگوید: «مسئولیت صوتی آنجا (بهشتزهرا) به ما واگذار شد. ما برای تدارکات فنی نیاز به بیسیم داشتیم. حسین شیخ عطار-از اخراجیهای سازمان رادیو و تلویزیون- از طریق همکاران سابق خود چند دستگاه بیسیم تهیه کرد. مهندس حیدری -از کارمندان رادیو تلویزیون- نیز با بچههای رادیو و تلویزیون در پوشش دادن صوتی بهشتزهرا نقش اساسی داشتند. ما در وضعیتی مشکلات صوتی و برقی بهشت زهرا را برای سخنرانی امام مهیا کردیم که زمین بهشت زهرا گل و شل بود و همهمان چکمههای بلندی به پا داشتیم و به تمام سرو رویمان گل پاشیده شده بود. وقتی 2 روز قبل از تشریف فرمایی امام، آقایان شهید بهشتی و شهید مطهری به ما سرزدند تا نسبت به کار کسب اطلاع کنند، ما را که با آن سر و وضع دیدند، بسیار رفتار محبت آمیزی داشتند که خستگی از تنمان رفت و روحیهمان مضاعف شد.» حضرت امام خمینی پس از پایان این سخنرانی، به بیرون از بهشت زهرا انتقال داده شد، ولی این انتقال به علت هجوم جمعیت، با دشواری صورت گرفت. حجتالاسلام والمسلمین علی اکبر ناطق نوری که از لحظهی ورود امام به بهشت زهرا تا ورودشان به منزل داماد آیتا لله پسندیده همراه امام بود، در این زمینه میگوید: «سخنرانی امام که تمام شد، به آقایان گفتم: یک دالان درست کنید تا به طرف هلیکوپتر برویم. هنوز به هلیکوپتر نرسیده بودیم که هلیکوپتر بلند شد؛ اینجا نه راه پیش داشتیم و نه راه پس. در اثر کثرت جمعیت به جایگاه هم نمیتوانستیم برگردیم. به قول معروف جنگ مغلوبه شد، هرکس زورش بیشتر بود، دیگری را پرت میکرد. آقایان مفتح و انوری حالشان بد شد و افتادند. من و حاج احمد آقا ماندیم. پهلوانان زیادی آنجا بودند، هرکدامشان عبای امام را میگرفتند و به سمت خودشان میکشیدند. عمامهی امام از سرش افتاد. عکس قشنگی از امام از این جا گرفته شد که چشمهای امام به طرف آسمان است و بنده میفهمم که امام دیگر تسلیم حق و تن به قضای الهی داده بود... در این لحظات حساس از بس که مردم هل میدادند مچهای دستم از کار افتاد و یقین حاصل کردم که امام زیر پای جمعیت از دنیا میرود و مأیوسانه فریاد میکشیدم: "رها کنید، امام را کشتید" کار از دست همه خارج شده بود. یک وقت دیدم امام به جایگاه برگشت. هنوز برایم مبهم است که در این شلوغی چهطور ایشان به جایگاه بازگشت. واقعاً عنایت خدا و دست غیب ایشان را از داخل جمعیت برداشت و در جایگاه گذاشت! خودم را به جایگاه رساندم. دیدم امام نشسته و در اثر خستگی عبایش را روی سرش کشیده و بیحال سرش را به طرف پایین برده، شاید 20 دقیقه امام در این حالت بود، حالا ماندیم چه کار کنیم. یک آمبولانس مربوط به شرکت نفت ری آنجا بود. گفتم: "آمبولانس را بیاورید دم جایگاه". عقب آمبولانس سمت جایگاه واقع شد. احمد آقا دست امام را گرفت و سوار آمبولانس شدند. باز هم عبای امام گیر کرد. عبا را کشیدیم و گفتم: "آقا، عبا نمیخواهند." عبای آقا را زیر بغلم گرفتم و خیلی سریع بغل راننده نشستم و گفتم: "برو". گفت: "کجا؟" گفتم: "از بهشت زهرا بیرون برو". کمک ماشین را زد و از پستی و بلندی سنگهای قبر ماشین حرکت کرد و آژیر میکشید و از بلندگوی آمبولانس میگفتم: "بروید کنار، حال یکی از علما به هم خورده، باید او را به بیمارستان برسانیم." اگر میفهمیدند امام داخل آمبولانس است، آمبولانس را تکهتکه میکردند. از بهشت زهرا که بیرون آمدیم، بدنهی ماشین از بس که به این نرده و سنگها خورده بود، له شده بود. یک مقداری که به سمت تهران آمدیم، هلیکوپتر از بالا آمبولانس را دیده بود و در یک فرعی که واقعاً گل بود، نشست. ما هم با آمبولانس خودمان را به هلیکوپتر رساندیم. مجدداً جمعیت به ما هجوم آورد، ولی با زحمت توانستیم امام را سوار هلیکوپتر کنیم. در حین حرکت میگفتیم کجا برویم؟ احمد آقا گفت: "برویم جماران". خلبان برگشت با یک شوقی گفت: "آقا، برویم نیروی هوایی". گفتم: "میخواهی ما را داخل لانهی زنبور ببری". گفت: "پس کجا برویم؟" یک دفعه به ذهنم آمد صبح که آمدیم ماشین را نزدیک بیمارستان امام خمینی پارک کردم و حالا از آسمان پایین بیاییم و در زمین تصمیم بگیریم که کجا برویم. به خلبان گفتم: "جناب سرگرد، میتوانی بیمارستان هزار تخت خوابی بروی؟" گفت: "هرجا بگویی پایین میروم." گفتم: "پس برویم بیمارستان". هلیکوپتر در محوطهی بیمارستان نشست. در اثر صدای تقتق هلیکوپتر تمام پزشکها و پرستاران بیرون دویدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است، تصور میکردند درگیری و کشتاری شده و عدهای را آوردهاند. وقتی پیاده شدم، پزشکان میپرسیدند: "چه اتفاقی افتاده است؟" من به سرعت درخواست آمبولانس کردم. یکی از پزشکان گفت: "این جا بیمارستان است، آمبولانس برای چه میخواهی؟" گفتم: "ما یک بیمار داریم، باید جایی او را ببریم."گفت: "خوب، همین جا بیمارستان است." گفتم: "خیر، نمیشود بیمار ما این جا باشد، باید او را ببریم." آقایان رفتند و یک برانکارد آوردند. من آن را پرت کردم و گفتم: "ما آمبولانس میخواهیم، شما برانکارد میآورید؟" پزشکی به نام دکتر صدیقی گفت: "آقا، من یک ماشین پژو دارم. بیاورم؟" گفتم: "بیاور" ایشان ماشین را آورد نزدیک هلی کوپتر. در هلی کوپتر را که باز کردیم تا این پرستارها و پزشکان امام را دیدند، همه فریاد کشیدند و با هجوم آنها بساط ما به هم ریخت. خانمی دست امام را گرفته بود و میکشید و گریه میکرد. با زحمت خانم را جدا کردیم. امام و احمدآقا و آقای محمدرضا طالقانی سوار شدند و ماشین حرکت کرد. من خودم را روی سقف پرت کردم وماشین تند میرفت. گفتم: "آقا اینقدر تند نروید." احمدآقا، که فکر میکرد جا ماندهام گفت: "اِ، تو هستی؟!" گفتم: "پس چی؟ من که رها نمیکنم". رانندهی ماشین را نکه داشت و من سوار شدم. پس از مدتی رسیدیم به بن بستی که صبح ماشین را پارک کرده بودم. از آقای دکتر عذرخواهی و تشکر کردیم. امام را سوار ماشین پیکانم کردم. دیگر خودم راننده بودم و احمد آقا هم پهلوی من نشست. سه نفری در خیابانهای تهران راه افتادیم. همه جا خلوت بود، چون همه در بهشت زهرا دنبال امام بودند، اما امام داخل پیکان در خیابانهای خلوت تهران بود. احمدآقا گفت: "برویم جماران". امام فرمود: "خیر". عرض کردم: "آقا برویم منزل ما". فرمود: "خیر". سئوال کردیم: "پس کجا برویم؟" امام فرمود: "منزل آقای کشاورز". من قبلاً یک منبری برای این خانواده رفته بودم و معروف بود که اینها از فامیلهای امام هستند. آدرس منزل ایشان را نیز نداشتیم. فقط احمد آقا میدانست که در جادهی قدیم شمیران و خیابان اندیشه زندگی می کند. به جادهی قدیم شمیران جلوی سینمای صحرا آمدیم. ماشین را کنار زدم. امام هم داخل ماشین بودند. احمدآقا دنبال آدرس منزل کشاورز رفت. بالاخره پرسان پرسان جلوی منزل آقای کشاورز در خیابان اندیشه آمدیم. احمدآقا گفت: "همین خانه است." در منزل را زدیم و امام وارد آن خانه شد.» مقام معظم رهبری که آن شب در کمیتهی استقبال از امام بود، در زمینهی ورود امام و احساسات اعضای کمیتهی استقبال از رؤیت امام میفرمایند: «در ستاد استقبال، در دبستان علوی نشسته بودیم. من مشغول تنظیم روزنامهای بودم که آن روزها به مناسبت ورود امام در همان ستاد منتشر میکردیم... من مشغول نوشتن بودم که خبر آوردند کسی در پشت حیاط کوچک مدرسه را میزند. آن موقع اسلحه نداشتیم. از آن در با چوب حفاظت میشد. خلاصه در را باز کردیم، دیدیم امام هستند. یادم نیست که تنها بودند یا حاج احمد آقا نیز با ایشان بود. صدای شوق انگیز "امام آمد، امام آمد" به همه رسید. 10، 20 نفر از کسانی که آن شب در مدرسهی رفاه بودند، امام را دوره کردند، امام نیز با وجود خستگی زیاد با روی خوش همه را مورد مرحمت قرار دادند. من تعجب میکردم که ایشان با وجود آن همه خستگی مسافرت و رفتن به بهشت زهرا و سخنرانی چطور میتوانستند این چنین با روی خوش با مردم مواجه شوند. من هم جلوتر رفته بودم دم در، از فاصلهی یکی دو متری مشغول تماشای ایشان شدم. سالها بود امام را ندیده بودم، البته نزدیک نرفتم که مزاحمتی برای ایشان ایجاد نکنم. امام آمدند و به طرف پلههای سرسرا که منتهی به طبقهی دوم میشد، رفتند. حدود 50 تا 60 نفر پایین پله مشتاقانه رهبرشان را نگاه میکردند، ایشان از پلهها بالا رفتند و همین که به پاگرد رسیدند، رویشان را به طرف جمعیت چرخاندند و چهار زانو روی زمین نشستند. این حرکت بسیار جالب بود. مردم با دیدم این منظره متوقف شدند. امام با تبسم محبت آمیزی از آنها احوالپرسی کرده و بعد شروع به صحبت کردند. آن 10، 15 دقیقهای که امام روی پلهها با آن تبسم زیبایشان برایمان صحبت کردند، از خاطرات جالب و فراموش نشدنی من است."
کد خبر: 24176 تاریخ خبر: یکشنبه، 13 بهمن 1387 ساعت: 16:47
|
|||||
|
دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| فجر بی خورشید! | |||
فجر بی خورشید!
چهارده قرن «حکومت حق» مظلومترین واژه بود و «حق» از حق حکومت محروم! و «ولایت عدل» به آرمانی رویایی می ماند. طعم عدالت علی(ع) در گرمای نیمروز کوفه در کاممان بود. در شبی به درازای هزار و چهارصد سال، خواب حکومت علوی می دیدیم و این رویای شیرین با فجر «انقلاب اسلامی» تعبیر شد. امروز، امت باز مانده آن رسول رأفت و عزت در مدینه ایمان و غدیر ایران با «علی گونه ای» از سلاله زهرا(س) بیعت کرده و بر این میثاق پایدار و استوار است. فجر بی خورشیدمان بر محور فروغ ماهی که از آن آفتاب نور می گیرد رسالت مضاعفی را بر دوشمان می گذارد. شهیدان «تداوم راه» را انتظار دارند و اسیران آزاده با استقامت خویش، ما را به «راست قامتی» فرا می خوانند. منبع : سایت تابناک |
|||
|
دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
السلام علیک یا اهل بیت نبوه و معدن رساله سلام دوستان عزیز امسال سی امین سال تولد انقلاب مردمی جهان است که مقارن شده با ماه صفر. سی سال پیش مردم ایران در کمال قدرت وهمت و وحدت و دست در دست هم یک صدا یک دل و یک فریاد و آنهم یا مرگ یا خمینی و مرگ بر شاه سر می دادند . می خوام براتون یک خاطره از اون زمان بگم .در آن سالها من هم مثل خیلی از شما دوستان خیلی کوچیک بودم . یادم هست یک عکس از امام بهمراه اعلامیه ایشان را پسر عموی شهیدم محمد درلباسم گذاشت و سوار بر دوچرخه از میان گاردیها رد میشدیم که گاردیه جلویمان رو گرفت و از بالا تا پایین شهید محمد رو گشت ولی چیزی پیدا نکرد . اما مطمئن بود که همراه پسرعموی شهیدم حتما باید چیزی باشد .حدود یک ساعتی شد . ما اونجا بودیم و هوا هم سرد بود و من هم چون کوچیک بودم و ترسیده بودم سرما تو تنم رفته بود و می لرزیدم تا اینکه طاقتم تنگ شد و زدم زیر گریه و حالا گریه نکن کی گریه کن .گاردیه که تازه متوجه من شده بود اومد جلو و لرزیدن من رو که دید دلش سوخت و گفت این بچه رو بردار و برو .چند متری از اونا نگذشته بودیم که محمدپسر عموی شهیدم که در خرمشهر در اوایل جنگ مفقود شد عکس و اعلامیه ها رو از من گرفت و تو پیرهن خودش گذاشت در این زمان گاردیه که مطمئن بود محمد چیزی داره با جیپ بطرف ما اومد و در کمال تعجب من من رو هم گشت اما باز چیزی پیدا نکرد و ولمون کرد تا بریم .واقعا خدا کمکمون کرد تا بتونیم از میان اونا رد بشیم .
|
|
یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| سی امین سال تولد انفجار نور |
|
یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٧ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| خمينی روح خدا بود در کالبد زمان |
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیدار تو را دیدم و بیدار شدم چهاردهم خرداد ماه ۱۳۸۶هجدهمین سالگرد ارتحال رهبر فقد و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی است . ذکر بیان چند نکته اخلاقی از ایشان خالی از لطف نیست چقدر خدا را بايد شاكر باشيم كه به ما اين توفيق بزرگ را مرحمت فرمود كه عصر با عظمت خميني را درك كنيم. |
|
چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| خرمشهر را خدا آزاد کرد |
بسمه الله الرحمن الرحیم با اینکه سوم خردادگذشت و حرف ها و حدیث های آنهم گذشت ُ اما خاطره شهید سپهبدعلی صیاد شیرازی در آن روزگارها خیلی شنیدنی است که برایتان مینویسم ( یک روز طول کشید تا اسرا رو بشماریم ) امير شهيد سپهبد «علي صياد شيرازي» در سال 1372 با حضور در مسجد كوي دانشگاه تهران، طي يك سخنراني در سالروز شهادت شهيد «حسين خرازي» به بررسي چند عمليات كه در سالهاي نخستين دفاع مقدس از سوي زرمندگان اسلام انجام شده بود، پرداخت كه شرح عمليات افتخارآفرين بيتالمقدس يا آزادسازي خرمشهر، نيز بخشي از سخنان وي را تشكيل ميداد. |
|
چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
سلام روز يکشنبه ۱۳/۹/۸۴ سالروز ميلاد خانم حضرت فاطمه معصومه (س)بر شما دوستان مبارک باد. اين خانم کريمه اهل بيت واقعا مستجاب الدعوه هستند . و کسی دست خالی از آستانشان بيرون نمی ره. اگه قم رفتيد . سعادت زيارت اين بانوی کريمه اهل بيت نصيبتان شد اطمينان داشته باشيد که به زيارت بانوی دو عالم خانم حضرت فاطمه زهرا (س) نائل شديد و اونجا ما رو هم از دعای خير محروم نکنيد . تا بعد
|
|
چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٤ - حسین اعلارحیمی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|








